مروری کوتاه بر زندگینامه ی حضرت علی

به مناسبت فرا رسیدن بیست و یک رمضان مصادف با سالروز شهادت مولای متقیان حضرت علی ابن ابی طالب، مقاله ی زیر را که برگرفته شده از یکی از   سایت های انترنتی است، در صفحه ی بلاکفا خود گذاشته ام تا خواننده گان عزیز از محتوا این مقاله مستفید شوند.

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

Normal 0 false false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}



http://www.roshd.ir/roshd/portals/_default/containers/dark-classic/DW2-1.gif


ولادت و خاندان

بنا به نوشته مورخين، امام على(ع) در روز جمعه 13 رجب سال سى‌‏ام عام الفيل و در خانه‌ی خدا متولد شدند.
پدر آن حضرت ابوطالب فرزند عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف (عموی پيامبر(ص)) و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود. بنابراين امام على(ع) از هر دو طرف هاشمى نسب است.
مادر اين حضرت، خداپرست بوده و با دين حنيف ابراهيم زندگى می‌كرد و پيوسته به درگاه خدا مناجات كرده و تقاضا می‌نمود كه وضع اين حمل را بر او آسان گرداند.
فاطمه بنت اسد، مادر امير المؤمنين(ع)، در حالي كه هنگام تولد فرزندش فرا رسيده بود به زيارت خانه‌ی خدا رفت و گفت:
"خدايا من به تو و به آن چه از رسولان و كتاب‌ها از جانب تو آمده‏اند ايمان دارم و سخن جدم ابراهيم خليل را تصديق می‌كنم و اوست كه اين بيت عتيق را بنا نهاده است. به حق آن كه اين خانه را ساخته و به حق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان"
در اين هنگام به فرمان خدا، ديوارهای خانه‌ی خدا (كعبه) شكافت و فاطمه به درون خانه رفت و ديوار به هم بر آمد. فاطمه پس از سه روز بيرون آمد و در حالی كه اميرالمؤمنين(ع) را در بغل داشت، گفت من به خانه خدا وارد شدم و از ميوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بيرون آيم هاتفى ندا كرد: "اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى می‌فرمايد من نام او را از نام خود گرفتم و به ادب خود تأديب‌اش كردم و او را به غامض علم خود آگاه گردانيدم و اوست كه بت‌ها را در خانه من می‌شكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان می‌گويد و مرا تقديس و پرستش می‌نمايد. خوشا بر كسی كه او را دوست داشته باشد و فرمانش را اطاعت كند و واى بر كسى كه با او دشمنی كرده و از او نافرمانی كند."
و چنين افتخاري منحصر به فردى كه براى على(ع) در اثر ولادت در درون كعبه حاصل شده است براي احدى از عموم افراد بشر به دست نيامده است.
در بعضى روايات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل (پيش از آن كه به دستور نداى غيبى، نام علی را برای آن حضرت برگزيند) نام وی را حيدر انتخاب كرده بود؛ و چون نام آن حضرت على گذاشته شد، "حيدر" يكی از القاب آن حضرت گرديد. از ديگر القاب مشهور آن حضرت " اسدالله، مرتضى، اميرالمؤمنين و اخو رسول‌الله" بوده و كنيه‌های ايشان نيز "ابوالحسن و ابوتراب" است. همچنين فاطمه بنت اسد براى رسول اكرم(ص) نيز به منزله‌ی مادر بوده و از اولين گروهى است كه به آن حضرت ايمان آورد و به مدينه مهاجرت نمود و هنگام وفاتش نبى اكرم(ص)، پيراهن خود را براى كفن او اختصاص داد و بر جنازه‏اش نماز خواند و خود در قبر او قرار گرفت تا وى از فشار قبر آسوده گردد و او را تلقين فرمود و دعا نمود.

تربيت و پرورش در دامان رسول خدا(ص)

ابوطالب پدر امام على(ع) در ميان قريش بسيار بزرگ و محترم بود، او در تربيت فرزندان خود دقت و تلاش زيادی نموده و از ابتدا آن‌ها را با تقوى و با فضيلت تربيت می‌كرد و از كودكى فنون اسب‌سوارى و رزم و تيراندازى را به رسم عرب به آنها تعليم می‌داد.
پيغمبر اكرم(ص) در كودكى از داشتن پدر محروم شده بودند، ايشان در ابتدا تحت كفالت جد خود عبدالمطلب قرار گرفته بود و پس از فوت عبدالمطلب فرزندش ابوطالب، برادرزاده خود را در دامن پر عطوفت خود بزرگ نمود. همچنين فاطمه بنت اسد، مادر على(ع) و همسر ابوطالب نيز براى نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مانند مادرى مهربان دلسوزى كامل داشت بطوري كه در هنگام فوت فاطمه رسول اكرم صلى الله عليه و آله نيز مانند على عليه السلام بسيار متأثر و متألم بود و شخصا بر جنازه او نماز گزارد و پيراهن خود را بر وى پوشانيد.
چون نبى گرامى در خانه عموى خود ابوطالب بزرگ شد بپاس احترام و بمنظور تشكر و قدردانى از فداكاريهاى عموى خود در صدد بود كه بنحوى ازانحاء و بنا به وظيفه حق‌شناسى كمك و مساعدتى به عموى مهربان خود نموده باشد.
اتفاقا در آنموقع كه على عليه السلام وارد ششمين سال زندگانى خود شده بود قحطى عظيمى در مكه پديدار شد و چون ابوطالب مرد عيالمند بوده و اداره هزينه يك خانواده پر جمعيت در سال قحطى خالى از اشكال نبود لذا پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم؛ على عليه السلام را كه دوران شيرخوارگي و كودكى را گذرانيده و در سن شش سالگى بود جهت تكفل معاش از پدرش ابوطالب گرفته و بدين بهانه او را تحت تربيت و قيمومت خود قرار داد و بهمان ترتيب كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در پناه عم خود ابوطالب و زوجه وى فاطمه زندگى ميكرد پيغمبر و زوجه‏اش خديجه(س) نيز براى على عليه السلام بمنزله پدر و مادر مهربانى بودند.
ابن صباغ در فصول المهمه و مرحوم مجلسى در بحار الانوار مى‏نويسند كه سالى در مكه قحطى شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بعم خود عباس بن عبد المطلب كه توانگر و مالدار بود فرمود كه برادرت ابوطالب عيالمند است و پريشان حال و قوم و خويش براى كمك و مساعدت از همه سزاوارتر است بيا بنزد او برويم و بارى از دوش او برداريم و هر يك از ما يكى از پسران او را براى تأمين معاشش بخانه خود ببريم و امور زندگى را بر ابوطالب سهل و آسان گردانيم،عباس گفت بلى بخدا اين فضل كريم و صله رحم است پس ابوطالب را ملاقات كردند و او را از تصميم خود آگاه ساختند ابوطالب گفت طالب و عقيل را (در روايت ديگر گفت عقيل را) براى من بگذاريد و هر چه ميخواهيد بكنيد،عباس جعفر را برد و حمزه طالب را و نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز على عليه السلام را بهمراه خود برد.
نكته‏اى كه تذكر آن در اينجا لازم است اينست كه على عليه السلام در ميان اولاد ابوطالب با سايرين قابل قياس نبوده است هنگاميكه پيغمبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را از نزد پدرش بخانه خود برد علاوه بر عنوان قرابت و موضوع‏تكفل،يك جاذبه قوى و شديدى بين آن دو برقرار بود كه گوئى ذره‏اى بود بخورشيد پيوست و يا قطره‏اى بود كه در دريا محو گرديد و به اين حسن انتخابى كه رسول گرامى بعمل آورده بود ميل وافر و كمال اشتياق را داشت زيرا.
على را قدر پيغمبر شناسد 
بلى قدر گوهر زرگر شناسد
البته مربى و معلمى مانند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه آيه علمه شديد القوی در شأن او نازل شده و خود در مكتب ربوبى (چنانكه فرمايد ادبنى ربى فاحسن تأديبى) تأديب و تربيت شده است شاگرد و متعلمى هم چون على لازم دارد.
على عليه السلام از كودكى سرگرم عواطف محمدى بوده و يك الفت و علاقه بى نظيرى به پيغمبر داشت كه رشته محكم آن به هيچوجه قابل گسيختن نبود.
على عليه السلام سايه‌وار دنبال پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ميرفت و تحت تربيت و تأديب مستقيم آنحضرت قرار ميگرفت و در تمام شئون پيرو عقايد و عادات او بود بطوريكه در اندك مدتى تمام حركات و سكنات و اخلاق و عادات او را فرا گرفت.
دوره زندگانى آدمى به چند مرحله تقسيم ميشود و انسان در هر مرحله به اقتضاى سن خود اعمالى را انجام ميدهد،دوران طفوليت با اشتغال به اعمال و حركات خاصى ارتباط دارد ولى على عليه السلام بر خلاف عموم اطفال هرگز دنبال بازيهاى كودكانه نرفته و از چنين اعمالى احتراز ميجست بلكه از همان كودكى در فكر بود و رفتار و كردارش از ابتداى طفوليت نمايشگر يك تكامل معنوى و نمونه يك عظمت خدائى بود. على عليه السلام تا سن هشت سالگى تحت كفالت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و آنگاه به منزل پدرش مراجعت نمود ولى اين بازگشت او را از مصاحبت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مانع نشد و بلكه يك صورت تشريفاتى ظاهرى داشت و اكثر اوقات على عليه السلام در خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم‏سپرى ميشد آنحضرت نيز مهرباني‌ها و محبت‏هاى ابوطالب را كه در زواياى قلبش انباشته بود در دل على منعكس ميساخت و فضائل اخلاقى و ملكات نفسانى خود را سرمشق تربيت او قرار ميداد و بدين ترتيب دوران كودكى و ايام طفوليت على عليه السلام تا سن ده سالگى (بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم) در پناه و حمايت آن حضرت برگزار گرديد و همين تعليم و تربيت مقدماتى موجب شد كه على عليه السلام پيش از همه دعوت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را پذيرفت و تا پايان عمر آماده جانبازى و فداكارى در راه حق و حقيقت گرديد.

علی (ع) در دوران بعثت

سبقتكم الى الاسلام طفلا صغيرا ما بلغت اوان حلمى

(على عليه السلام)

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از دوران جوانى غالبا از اجتماع  آن روز كناره گرفته و بطور انفرادي به تفكر و عبادت مشغول بود و در نظام خلقت و قوانين كلى طبيعت و اسرار وجود مطالعه ميكرد،چون به چهل سالگى رسيد در كوه حرا كه محل عبادت و انزواى او بود پرتوى از شعاع ابديت ضمير او را روشن ساخته و از خلقت و اسرار آفرينش دريچه‏اى بر خاطر او گشوده گرديد،زبانش به افشاى حقيقت گويا گشت و براى ارشاد و هدايت مردم مأمور شد.محمد صلى الله عليه و آله و سلم از آنچه ميديد نداي حقيقت ميشنيد و هر جا بود جستجوى حقيقت ميكرد،در دل خروشى داشت و در عين حال زبان به خاموشى كشيده بود ولى سيماى ملكوتيش گوياى اين مطلب بود كه:

در اندرون من خسته دل ندانم چيست‏
كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است

مگر گاهى راز خود بخديجه ميگفت و از غير او پنهان داشت خديجه نيز وى را دلدارى ميداد و يارى ميكرد.چندى كه بدين منوال گذشت روزى در كوه‏حرا آوازى شنيد كه:
 (اى محمد بخوان) !

چه بخوانم؟گفته شد: بسم‌الله الرحمن الرحيم

اقرا باسم ربك الذى خلق،خلق الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم،الذى علم بالقلم،علم الانسان ما لم يعلم... (1)

بخوان بنام پروردگارت كه (كائنات را) آفريد،انسان را از خون بسته خلق كرد.بخوان بنام پروردگارت كه اكرم الاكرمين است، خدائى كه بوسيله قلم نوشتن آموخت و بانسان آنچه را كه نميدانست ياد داد.

چون نور الهى از عالم غيب بر ساحت خاطر وى تابيدن گرفت بر خود لرزيد و از كوه خارج شد بهر طرف مينگريست جلوه آن نور را مشاهده ميكرد،حيرت زده و مضطرب بخانه آمد و در حاليكه لرزه بر اندام مباركش افتاده بود خديجه را گفت مرا بپوشان خديجه فورا او را پوشانيد و در آنحال او را خواب ربود چون به خود آمد اين آيات بر او نازل شده بود.

يا ايها المدثر،قم فانذر،و ربك فكبر،و ثيابك فطهر،و الرجز فاهجر،و لا تمنن تستكثر،و لربك فاصبر. (2)

اى كه جامه بر خود پيچيده‏اى،برخيز (و در انجام وظائف رسالت بكوش و مردم را) بترسان،و پروردگارت را به بزرگى ياد كن،و جامه خود را پاكيزه دار،و از بدى و پليدى كناره‏گير،و در عطاى خود كه آنرا زياد شمارى بر كسى منت مگذار،و براى پروردگارت (در برابر زحمات تبليغ رسالت) شكيبا باش.

اما انتشار چنين دعوتى بآسانى ممكن نبود زيرا اين دعوت با تمام مبانى اعتقادى قوم عرب و ساير ملل مخالف بوده و تمام مقدسات اجتماعى و دينى و فكرى مردم دنيا مخصوصا نژاد عرب را كوچك مي‌نمود لذا از دور و نزديك هر كسى شنيد پرچم مخالفت بر افراشت حتى نزديكان او نيز در مقام طعن و استهزاء در آمدند.در تمام اين مدت كه حيرت و جذبه الهى سراپاى وجود مبارك آنحضرت را فرا گرفته و بشكرانه اين موهبت عظمى بدرگاه ايزد متعال سپاسگزارى و ستايش مينمود چشمان على عليه السلام او را نظاره ميكرد و از همان لحظه اول كه از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاه گرديد با اينكه ده ساله بود به اسلام گرويده و مطيع پيغمبر شد و اولين كسى است از مردان كه به آنحضرت گرويده است و اين مطلب مورد تصديق تمام مورخين و محدثين اهل سنت ميباشد چنانكه محب الدين طبرى در ذخائر العقبى از قول عمر مى‏نويسد كه گفت:

كنت انا و ابو عبيدة و ابوبكر و جماعة اذ ضرب رسول الله (ص) منكب على بن ابيطالب فقال يا على انت اول المؤمنين ايمانا و انت اول المسلمين اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى. (3)

من با ابو عبيدة و ابوبكر و گروهى ديگر بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشانه على بن ابيطالب زد و فرمود يا على تو از مؤمنين،اولين كسى هستى كه ايمان آوردى و تو از مسلمين اولين كسى هستى كه اسلام اختيار كردى و مقام و نسبت تو بمن مانند مقام و منزلت هارون است بموسى.

همچنين نوشته‏اند كه بعث النبى صلى الله عليه و آله يوم الاثنين و اسلم على يوم الثلاثا . (4)

يعنى نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روز دوشنبه بنبوت مبعوث شد و على عليه السلام روز سه شنبه (يكروز بعد) اسلام آورد.و سليمان بلخى در باب 12 ينابيع المودة از انس بن مالك نقل ميكند كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

صلت الملائكة على و على على سبع سنين و ذلك انه لم ترفع شهادةان لا اله الا الله الى السماء الا منى و من على. (5)

يعنى هفت سال فرشتگان بر من و على درود فرستادند زيرا كه در اينمدت كلمه طيبه شهادت بر يگانگى خدا بر آسمان بر نخاست مگر از من و على.

خود حضرت امير عليه السلام ضمن اشعارى كه بمعاويه در پاسخ مفاخره او فرستاده است بسبقت خويش در اسلام اشاره نموده و فرمايد:

سبقتكم الى الاسلام طفلا
صغيرا ما بلغت او ان حلمى (6)

بر همه شما براى اسلام آوردن سبقت گرفتم در حاليكه طفل كوچكى بوده و بحد بلوغ نرسيده بودم.علاوه بر اين در روزى هم كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بفرمان الهى خويشان نزديك خود را جمع نموده و آنها را رسما بدين اسلام دعوت فرمود احدى جز على عليه السلام كه كودك ده ساله بود بدعوت آنحضرت پاسخ مثبت نگفت و رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در همان مجلس ايمان على عليه السلام را پذيرفت و او را بعنوان وصى و جانشين خود بحاضرين مجلس معرفى فرمود و جريان امر به شرح زير بوده است.

چون آيه شريفه (و انذر عشيرتك الاقربين) (7) نازل گرديد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرزندان عبدالمطلب را در خانه ابوطالب گرد آورد و تعداد آنها در حدود چهل نفر بود (و براى اينكه در مورد صدق دعوى خويش معجزه‏اى بآنها نشان دهد) دستور فرمود براى اطعام آنان يك ران گوسفندى را با ده سير گندم و سه كيلو شير فراهم نمودند در صورتيكه بعضى از آنها چند برابر آن خوراك را در يك وعده ميخوردند .

چون غذا آماده شد مدعوين خنديدند و گفتند محمد غذاى يك نفر را هم آماده نساخته است حضرت فرمود كلوا بسم الله (بخوريد بنام خداى) پس از آنكه‏از آن غذا خوردند همگى سير شدند !ابولهب گفت هذا ما سحركم به الرجل (محمد با اين غذا شما را مسحور نمود) !

آنگاه حضرت بپا خواست و پس از تمهيد مقدمات فرمود:

اى فرزندان عبد المطلب خداوند مرا بسوى همه مردمان مبعوث فرموده و بويژه بسوى شما فرستاده (و درباره شما بمن) فرموده است كه (خويشاوندان نزديك خود را بترسان) و من شما را بدو كلمه دعوت ميكنم كه گفتن آنها بر زبان سبك و در ترازوى اعمال سنگين است،بوسيله اقرار بآندو كلمه فرمانرواى عرب و عجم ميشويد و همه ملتها فرمانبردار شما شوند و (در قيامت) بوسيله آندو وارد بهشت ميشويد و از آتش دوزخ رهائى مى‏يابيد (و آنها عبارتند از) شهادت به يگانگى خدا (كه معبود سزاوار پرستش جز او نيست) و اينكه من رسول و فرستاده او هستم پس هر كس از شما (پيش از همه) اين دعوت مرا اجابت كند و مرا در انجام رسالتم يارى كند و بپا خيزد او برادر و وصى و وزير و وارث من و جانشين من پس از من خواهد بود.

از آن خاندان بزرگ هيچكس پاسخ مثبتى نداد مگر على عليه السلام كه نابالغ و دهساله بود .

آرى هنگاميكه نبى اكرم در آنمجلس ايراد خطابه ميكرد على عليه السلام كه با چشمان حقيقت بين خود برخسار ملكوتى آنحضرت خيره شده و با گوش جان كلام او را استماع ميكرد بپا خاست و لب باظهار شهادتين گشود و گفت:اشهد ان لا اله الا الله و انك عبده و رسوله.دعوتت را اجابت ميكنم و از جان و دل بياريت بر ميخيزم.

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود يا على بنشين و تا سه مرتبه حرف خود را تكرار فرمود ولى در هر سه بار جوابگوى اين دعوت كس ديگرى جز على عليه السلام نبود آنگاه پيغمبر بدان جماعت فرمود اين در ميان شما برادر و وصيى و خليفه من است و در بعضى مآخذ است كه بخود على فرمود:انت اخى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى (تو برادر و وزير و وارث من و خليفه من پس از من هستى) فرزندان عبد المطلب از جاى برخاستند و موضوع بعثت و نبوت پيغمبر را مسخره نموده و بخنده برگزار كردند و ابولهب بابوطالب گفت بعد از اين تو بايد تابع برادرزاده و پسرت باشى.آنروز را كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بحكم آيه و انذر عشيرتك الاقربين خاندان عبد المطلب را به پرستش خداى يگانه دعوت فرمود يوم الانذار گويند. (8)


از ابتداى طلوع اسلام پيغمبر اكرم هر روز با مخالفتهاى قريش مواجه شده و بعناوين مختلفه در اذيت و آزار او ميكوشيدند تا سال 13 بعثت كه در مكه بود آنى از طعن و آزار قريش حتى از فشار اقوام نزديك خود مانند ابو لهب در امان نبوده است در تمام اينمدت على عليه السلام سايه صفت دنبال پيغمبر راه ميرفت و او را از گزند و آزار مشركين و از شكنجه و اذيت بت پرستان مكه دور ميداشت و تا همراه آنحضرت بود كسى را جرأت آزار و ايذاء پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نبود.

در طول مدت دعوت كه در خفا و آشكارا صورت ميگرفت على عليه السلام از هيچگونه فداكارى مضايقه نكرد تا اينكه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز روز بروز در دعوت خود راسختر شده و مردم را علنا بسوى خدا و ترك بت‏پرستى دعوت ميكرد و در نتيجه عده‏اى از زن و مرد قريش را هدايت كرده و مسلمان نمود اسلام آوردن چند تن از قريش بر سايرين گران آمد و بيشتر در صدد اذيت و آزار پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در آمدند.

بزرگترين دشمنان و مخالفين آنحضرت ابوجهل و احنس بن شريق و ابوسفيان و عمرو عاص و عموى خويش ابولهب بوده‏اند و صراحة از ابوطالب خواستار شدند كه دست از حمايت پيغمبر برداشته و او را اختيار قريش بگذارد ولى ابوطالب تا زنده بود پيغمبر را حمايت كرده و تسهيلات لازمه را در باره اشاعه عقيده او فراهم مينمود.

در اثر فشار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با عده‏اى از خويشان و ياران خويش سه سال در شعب ابيطالب (دره؛ كوه) مخفى شده و ياراى آنرا نداشته‏اند كه خود را ظاهر كرده و آشكارا خدا را عبادت نمايند.

چون ظهور دين اسلام در مكه با اين موانع و مشكلات روبرو شده بود ناچار بايستى انديشه‏اى كرد و محيط مناسبى براى رشد و نمو نهال تازه اسلام پيدا نمود و همين انديشيدن و جستجوى راه حل منجر به هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم گرديد.

تاكيد بر امامت و ولايت علی(ع) در غدير

در سال دهم هجرى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از مدينه حركت و بمنظور اداى مناسك حج عازم مكه گرديد،تعداد مسلمين را كه در اين سفر همراه پيغمبر بودند مختلف نوشته‏اند ولى مسلما عده زيادى بالغ بر چند هزار نفر در ركاب پيغمبر بوده و در انجام مراسم اين حج كه به حجة الوداع مشهور است شركت داشتند.نبى اكرم صلى الله عليه و آله پس از انجام مراسم حج و مراجعت از مكه بسوى مدينه روز هجدهم ذيحجه در سرزمينى بنام غدير خم توقف فرمودند زيرا امر مهمى از جانب خداوند به حضرتش وحى شده بود كه بايستى به عموم مردم آنرا ابلاغ نمايد و آن ولايت و خلافت على عليه السلام بود كه بنا بمفاد و مضمون آيه شريفه زير رسول خدا مأمور تبليغ آن بود:
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس.
اى پيغمبر آنچه را كه از جانب پروردگارت بتو نازل شده (بمردم) برسان و اگر (اين كار را) نكنى رسالت او را نرسانيده‏اى و (بيم مدار كه) خداوند ترا از (شر) مردم نگهميدارد .
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد همه حجاج در آنجا اجتماع نمايند و منتظر شدند تا عقب ماندگان برسند و جلو رفتگان نيز باز گردند.مگر چه خبر است؟
هر كسى از ديگرى مى‏پرسيد چه شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ما را در اين گرماى طاقت فرسا و در وسط بيابان بى آب و علف نگهداشته و امر به تجمع فرموده است؟زمين بقدرى گرم و سوزان بود كه بعضى‏ها پاى خود را بدامن پيچيده و در سايه شترها نشسته بودند .بالاخره انتظار بپايان رسيد و پس از اجتماع حجاج رسول اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد از جهاز شتران منبرى ترتيب دادند و خود بالاى آن رفت كه در محل مرتفعى بايستد تا همه او را ببينند و صدايش را بشنوند و على عليه السلام را نيز طرف راست خود نگهداشت و پس از ايراد خطبه و توصيه درباره قرآن و عترت خود فرمود:
ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟قالوا بلى،قال:من كنت مولاه فهذا على مولاه،اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.
آيا من بمؤمنين از خودشان اولى بتصرف نيستم؟ (اشاره بآيه شريفه النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم) عرض كردند بلى،فرمود من مولاى هر كه هستم اين على هم مولاى اوست،خدايا دوست او را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار هر كه او را نصرت كند كمكش كن و هر كه او را وا گذارد خوار و زبونش بدار.
و پس از آن دستور فرمود كه مسلمين دسته دسته خدمت آن حضرت كه داخل خيمه‏اى در برابر خيمه پيغمبر صلى الله عليه و آله نشسته بود رسيده و مقام ولايت و جانشينى رسول خدا را باو تبريك گويند و بعنوان امارت بر او سلام كنند و بدين ترتيب پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را بجانشينى خود منصوب نموده و دستور داد كه اين مطلب را حاضرين به غائبين برسانند.
حسان بن ثابت از حضرت رسول صلى الله عليه و آله اجازه خواست تا در مورد ولايت و امامت على عليه السلام و منصوب شدنش در غدير خم بجانشينى نبى اكرم صلى الله عليه و آله قصيده‏اى گويد و پس از كسب رخصت چنين گفت:
يناديهم يوم الغدير نبيهم‏ 
بخم و اسمع بالنبى مناديا 
و قال فمن موليكم و وليكم؟ 
فقالوا و لم يبدوا هناك التعاديا 
الهك مولانا و انت ولينا 
و لن تجدن منا لك اليوم عاصيا 
فقال له قم يا على و اننى‏ 
رضيتك من بعدى اماما و هاديا 
فمن كنت مولاه فهذا وليه‏ 
فكونوا له انصار صدق مواليا 
هناك دعا اللهم و ال وليه‏ 
و كن للذى عادى عليا معاديا
روز غدير خم مسلمين را پيغمبرشان صدا زد و با چه صداى رسائى ندا فرمود (كه همگى شنيدند) و فرمود فرمانروا و صاحب اختيار شما كيست؟همگى بدون اظهار اختلاف عرض كردند كه:
خداى تو مولا و فرمانرواى ماست و تو صاحب اختيار مائى و امروز از ما هرگز مخالفت و نافرمانى براى خودت نمى‏يابى.پس بعلى فرمود يا على برخيزكه من ترا براى امامت و هدايت (مردم) بعد از خودم برگزيدم.
(آنگاه بمسلمين) فرمود هر كس را كه من باو مولا (اولى بتصرف) هستم اين على صاحب اختيار اوست پس شما براى او ياران و دوستان راستين بوده باشيد.
و آنجا دعا كرد كه خدايا دوستان او را دوست بدار و با كسى كه با على دشمنى كند دشمن باش. رسول اكرم فرمود اى حسان تا ما را بزبانت يارى ميكنى هميشه مؤيد بروح القدس باشى.

انتخاب به خلافت

مجتمعين ولى كربيضة الغنم فلما نهضت بالامر نكثت طائفة و مرقت اخرى و قسط آخرون.

(خطبه شقشقيه)

پس از كشته شدن عثمان مسلمين در مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله جمع شده و درباره تعيين خليفه به گفتگو پرداختند،گفتند كه امور خلافت را بايد بدست كسى سپرد كه حقيقة از عهده انجام آن بر آيد .

در آنميان عمار ياسر و مالك اشتر و رفاعة بن رافع و چند نفر ديگر كه بيش از سايرين شيفته خلافت على عليه السلام بودند صحبت نموده و مردم را براى بيعت آنحضرت آماده ساختند.

اين چند نفر با خطابه‏هاى دلنشين و سخنان مستدل اعمال خلفاى سابقه را تجزيه و تحليل كرده و نتيجه سرپيچى آنها را از دستورات رسول اكرم صلى الله عليه و آله در مورد خلافت على عليه السلام بمسلمين تذكر داده و سبقت و مجاهدت آنحضرت را در اسلام و قرابتش را نسبت برسول اكرم بدانها ياد آور شدند و بالاخره اذهان و افكار عمومى را بر يك سلسله حقايق و واقعيات روشن ساختند به طوريكه در پايان سخن آنها همه مسلمين اعم از مهاجر و انصار يكدل و يك زبان براى بيعت على عليه السلام آماده گرديدند،آنگاه از مسجد خارج شده و رو بخانه آن جناب آورده واظهار كردند يا على اكنون جامعه مسلمين بدون خليفه ميباشد دست خود بگشاى تا با تو بيعت كنيم كه سزاوارتر از تو كسى براى اين امر مهم وجود ندارد و عموم مسلمين نيز از صميم قلب حاضرند كه بيعت ترا در گردن خود اندازند.
على عليه السلام فرمود دست از من برداريد و ديگرى را براى اين كار انتخاب كنيد من نيز مثل يكى از شما باو اطاعت ميكنم و در هر حال من براى شما وزير باشم بهتر است كه امير باشم.

مسلمين گفتند اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله از تو تقاضا دارند كه دعوت آنها را اجابت فرمائى.

على عليه السلام فرمود شما را طاقت حمل خلافت من نباشد و دير يا زود از من رو گردان ميشويد زيرا موضوع خلافت يك مسأله ساده و عادى نيست بلكه بار سنگينى است كه دوش كشنده‏اش را خرد ميكند و آرامش و آسايش را از او باز ستاند،من كسى نيستم كه پا از دائره حقيقت بيرون نهم و بخاطر عناوين موهوم طبقاتى حق مردم را پايمال كنم و يا تحت تأثير سفارش و توصيه اشراف قرار گيرم،من تا داد مظلوم را از ظالم نستانم وجدانم آرام نميگيرد و تا بينى گردنكشان را بر خاك سرد و تيره نمالم خود را راضى نمى‏توانم نمود.

على عليه السلام هر چه از اين سخنان ميگفت مسلمين رنجيده و ستمكش بيشتر فرياد زده و اظهار اطاعت ميكردند،مالك اشتر نزديك شد و گفت يا ابا الحسن برخيز كه مردم جز تو كسى را نميخواهند و بخدا سوگند اگر در اينكار تأنى كنى و خود را كنار كشى از حق مشروع خود باز خواهى ماند.آن گاه مسلمين ازدحام نموده و گفتند:ما نحن بمفارقيك حتى نبايعك،از تو جدا نشويم تا با تو بيعت كنيم.

على عليه السلام فرمود:ان كان و لابد من ذلك ففى المسجد فان بيعتى لا يكون خفيا و لا يكون الا عن رضاء المسلمين و فى ملاء و جماعة.

يعنى حالا كه اصرار داريد و چاره‏اى جز اين نيست بمسجد جمع شويد كه بيعت با من مخفى و پوشيده نباشد و بايد با رضاى مسلمين و در ملاء عام صورت گيرد.مسلمين در مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله جمع شده و عموما با ميل و رغبت به آنحضرت بيعت نمودند و بعضى اشخاص سرشناس نيز مانند طلحه و زبير كه خود خيالاتى در سر مى‏پرورانيدند با مشاهده آن حال خوددارى از بيعت را صلاح نديده بلكه در دل خود چنين ميگفتند حالا كه ما را از اين نمد كلاهى نيست خوبست با على بيعت كنيم تا بلكه او در برابر اين بيعت بما امتيازاتى دهد و حكومت پاره‏اى از شهرها را بما وا گذار نمايد بدين جهت آنها ظاهرا مردم را هم براى بيعت آنحضرت ترغيب نمودند و حتى اول كسيكه بيعت نمود طلحه بود و تنى چند نيز مانند سعد وقاص و عبد الله بن عمر از بيعت خوددارى نمودند !

على عليه السلام پس از انجام اين تشريفات ضمن ايراد خطبه بآنان فرمود بدانيد آن گرفتاري ها كه در موقع بعثت رسول اكرم صلى الله عليه و آله دامنگير شما بود امروز بسوى شما بازگشته است سوگند بآن كسى كه پيغمبر را بحق مبعوث گردانيد بايد درست بهم مخلوط شده و زير و رو شويد و در غربال آزمايش غربال گرديد تا صاحبان فضيلت كه عقب افتاده‏اند جلو افتند و آنان كه بنا حق پيشى گرفته‏اند عقب روند
سپس فرمود معاصى مانند اسبهاى سركش‏اند كه سوار شدگان خود را كه اهل باطل و گناهكارانند بدوزخ اندازند و تقوى و پرهيزكارى چون شتران رامى هستند كه مهارشان بدست سواران بوده و آنها را به بهشت وارد نمايند (بنابر اين) تقوى راه حق است و گناهان راه باطل و هر يك پيروانى دارند اگر (اهل) باطل زياد است از قديم چنين بوده و اگر (اهل) حق كم است گاهى كم نيز جلو افتد و اميد پيشرفت نيز باشد و البته كم اتفاق ميافتند چيزى كه پشت بانسان كند دوباره برگشته و روى نمايد.

على عليه السلام سپس نماز خواند و بمنزل رفت و مشغول رسيدگى بامور گرديد فرداى آن روز بمسجد آمد و خطبه خواند و مردم را از روش كار و برنامه حكومت خويش آگاه نمود و پس از حمد و ثناى الهى و درود به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين فرمود:

بدانيد كه من شما را براه حق خواهم راند و روش پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را كه سالها متروك مانده است تعقيب خواهم نمود،من دستورات كتاب خدا را درباره شما اجراء خواهم كرد و كوچكترين انحرافى از فرمان خدا و سنت پيغمبر نخواهم نمود،من هميشه آسايش شما را بر خود مقدم شمرده و هر عملى را كه درباره شما نمايم بصلاح شما خواهد بود ولى اين صلاح و خير خواهى يك مصلحت كلى است و من عموم مردم را در نظر خواهم گرفت نه يك عده مخصوص را،ممكن است در ابتداء امر اجراى اين روش بر شما مشكل باشد ولى متحمل و بردبار باشيد و بر سختى آن صبر نمائيد،خودتان بهتر ميدانيد كه من نه طمع خلافت دارم و نه حاضر بقبول اين تكليف بودم بلكه باصرار شما سرپرستى قوم را بعهده گرفتم و چون چشم ملت بمن دوخته است بايد بحق و عدالت در ميان آنها رفتار كنم.

حال تا جائى كه من خبر دارم بعضى‏ها داراى اموال بسيار و كنيزكان ماهر و املاك حاصل خيز هستند چنانچه اين اشخاص بر خلاف حق و موازين شرع اين ثروت و دارائى را اندوخته باشند من آنها را مجبور خواهم نمود كه اموالشان را به بيتـ المال مسلمين مسترد نمايند و شما بايد بدانيد كه جز تقوى هيچگونه امتيازى ميان افراد مسلمين وجود ندارد و پاداش آن هم در جهان ديگر داده خواهد شد بنابر اين در تقسيم بيت المال همه مسلمين در نظر من بى تفاوت و يكسان هستند و بناى حكومت من بر پايه عدالت و مساوات است ستمديدگان بينوا در نظر من عزيزند و نيرومندان ستمگر ضعيف و زبون.

اشراف عرب مخصوصا بنى اميه كه در دوران خلافت عثمان بيت المال را از آن خود ميدانستند دفعة در برابر يك حادثه غير منتظره واقع شدند،آنها خيال نميكردند على عليه السلام با اين صراحت لهجه با آنان سخن گويد و در حقگوئى و دادخواهى باين پايه اصرار ورزد گويا در مدت 25 سال كه از زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله ميگذشت همه چيز فراموش شده بود و هر چه از آنزمان سپرى ميشد احكام دين بلا اجراء ميماند و تنها على عليه السلام بود كه پس از 25 سال فترت فرمود:

عرب و عجم،مالك و مملوك،سياه و سفيد در برابر قانون اسلام يكسانند و بيت المال بايد بالسويه تقسيم شود و باز فرمود:

و الله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء لرددته فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق  .

بخدا سوگند (زمين‏ها و اموالى را كه عثمان باين و آن بخشيده) اگر بيابم بمالك آن برگردانم اگر چه با آن مالها زنهائى شوهر داده شده و يا كنيزانى خريده شده باشد زيرا وسعت و گشايش در اجراى عدالت است و كسى كه بر او عدالت تنگ گردد در اينصورت جور و ستم بر او تنگتر شود لذا دستور فرمود اموال شخصى عثمان را براى فرزندان او باقى گذارند و بقيه را كه از بيت المال برداشته بود ميان مسلمين تقسيم نمايند و از اين تقسيم به هر نفر سه دينار رسيد و هيچكس را بر كسى مزيت نداد و غلام آزاد شده را با اشراف عرب با يك چشم نگاه كرد .

اين روش عادلانه خوشايند گروهى نگرديد،آن عده كه برسم جاهليت خود را برتر از سايرين ميدانستند و توقع داشتند كه سهم آنها ازبيت المال بايد بيشتر از مردم عادى باشد.

اينها پيش خود گفتند كه على حرمت قومى و عنوان خانوادگى ما را ناچيز و حقير شمرد و ميان ما و غلامان سياه و مردم گمنام فرقى نگذاشت آيا ما مى‏توانيم باين روش تحمل كنيم و با او كنار بيائيم؟

على عليه السلام از اول ميدانست كه بيعت اين قبيل اشخاص سست عنصر و جاه طلب تا آخر ادامه پيدا نميكند و چون آنان مردم سرشناس هستند عوام الناس را هم بزودى فريب داده و از طريق تقوى بيرون خواهند كرد بدين جهت از ابتداء مايل بپذيرفتن مقام خلافت نبود.

على عليه السلام در بدو امر با سه مانع بزرگ مواجه و روبرو بود:

نخست اينكه تنى چند از اشخاص بزرگ مانند عبد الله بن عمر و سعد وقاص و امثال آنها با او بيعت نكرده بودند.

دوم اينكه عمال و حكام عثمان (مانند معاويه) هر يك در گوشه‏اى حكومت ميكردند و عزل آنها بدون ايجاد مزاحمت ميسر و مقدور نبود.

سوم اينكه موضوع قتل عثمان نيز در ميان بود و هر كس در صدد طغيان و نافرمانى بود آنرا دستاويز و بهانه خود قرار ميداد و على عليه السلام ناچار بود كه وضع خود را با قاتلين عثمان روشن كند.

اين سه عامل مهم بود كه دوره كوتاه خلافت على عليه السلام را مختل نموده و اوقات آنحضرت را براى مبارزه با اين قبيل عناصر ناصالح مشغول گردانيد.

روز چهارم خلافت على عليه السلام بود كه عبد الله بن عمر بآنحضرت گفت:بنظر ميرسد كه عموم مسلمين با خلافت تو موافقت ندارند خوبست اين موضوع بشورا برگزار شود!!

على عليه السلام فرمود: ترا باين كارها چكار؟مگر من براى احراز مقام خلافت پيش مردم آمده بودم؟مگر خود مسلمين با ازدحام تمام بمنزل من هجوم نياوردند؟چه شده است كه اكنون تو ميگوئى موضوع خلافت بشورى برگزار شود؟سپس آنحضرت بمنبر رفت و ماجرا را در ملاء عام مطرح كرد و مردم‏ را به پيروى از دستورات قرآن و پيغمبر صلى الله عليه و آله دعوت فرمود.از طرفى عده‏اى از بيعت كنندگان نيز خيالات ديگرى در سر مى‏پرورانيدند آن ها تصور ميكردند كه خلافت على عليه السلام هم مانند دستگاه عثمان است و چنين گمان ميكردند كه اگر بظاهر در مورد بيعت با على عليه السلام نسبت بديگران پيشدستى كنند آن جناب نيز آنها را بحكومت بلاد مسلمين خواهد گماشت يا سهم آنانرا از بيت المال بيشتر خواهد داد
سهل بن حنيف گفت يا امير المؤمنين اين غلام كه باو سه دينار دادى آزاد كرده من است و تو امروز مرا با او در عطيه برابر ميدارى،طلحه و زبير و مروان بن حكم و سعيد بن عاص و گروهى از قريش نيز نظير اين سخن را بزبان آوردند.اما على عليه السلام كسى نبود كه اين شكوه‏ها و اعتراضات در او مؤثر واقع شده و وى را از راه حق و عدالت منصرف نمايد در پاسخ آنان فرمود:آيا بمن دستور ميدهيد درباره ظلم و ستم بكسى كه نسبت به او زمامدار شده‏ام كمك نمايم؟بخدا سوگند تا شب و روز در رفت و آمد بوده و ستارگان در آسمان گرد هم در گردشند چنين كارى نكنم،و اگر بيت المال مال شخصى من هم بود آنرا بالسويه ميان مسلمين تقسيم ميكردم در صورتيكه بيت المال مال خدا است پس چگونه يكى را بديگرى امتياز دهم؟سپس فرمود:

از طرفى على عليه السلام پس از بيعت مردم تصميم گرفت در اولين فرصت حكام و عمال عثمان را كه شايستگى و صلاحيت حكومت نداشتند عزل نموده و بجاى آنها اشخاص صالح و درستكار بر گمارد بدين جهت نامه‏اى هم به معاوية بن ابي سفيان كه از زمان عمر حكومت شام را در اختيار داشت نوشته و موضوع بيعت مردم و خلافت خود را بوى اعلام نمود و او را به بيعت و اطاعت خود خواند.

اما معاويه براى اينكه خود بخلافت رسد نامه على عليه السلام را از مردم شام مخفى نمود و از آنها براى خود بيعت گرفت و حتى نامه آنحضرت را هم پاسخ نداد تا از فرصت ممكنه استفاده كرده و مقصودش را بمرحله اجرا گذارد.

معاويه براى اينكه فرصت مناسبى براى تحكيم موقعيت خود بدست آورد بدين فكر افتاد كه على (ع) را بوسيله اشخاص ديگرى سرگرم مبارزه كند از اين رو فورا نامه‏اى به زبير نوشته و او را تحريص بادعاى خلافت نمود و اضافه كرد كه من از مردم شام براى تو و طلحه بيعت گرفتم كه به ترتيب خلافت از آن شما باشد و چون بصره و كوفه بشما نزديك است پيش از على آندو شهر را اشغال نموده و بعنوان خونخواهى عثمان در برابر وى بجنگ برخيزيد و بر او غلبه نمائيد!

چون نامه معاويه بدست زبير رسيد بطمع خلافت فريب معاويه را خورد و نامه را از همه مخفى نمود و در خلوت طلحه را ديد و مضمون نامه را باو خبر داد  .

نامه معاويه طلحه و زبير را كه بانتصاب امارت بصره و كوفه از جانب على عليه السلام موفق نشده و براى رسيدن بمقاصد خود در جستجوى راه حل ديگرى‏بودند مصمم نمود كه با على عليه السلام از در مخالفت در آمده و با او راه منازعه و مقاتله پيش گيرند و چنانكه معاويه نوشته بود خونخواهى عثمان را هم بهانه و دستاويز خود قرار دهند لذا از مدينه عازم مكه شده و در آن شهر زمينه را براى انجام مقاصد خود مساعد ديدند زيرا علاوه بر اين دو تن عده‏اى ديگر نيز از مخالفين على عليه السلام مانند مروان بن حكم و عايشه در مكه گرد آمده بودند كه با ورود طلحه و زبير بدانشهر يك گروه چند نفرى تشكيل داده و جنگ جمل را بوجود آوردند.

شهادت امام علی(ع)

على عليه السلام پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت بكوفه در صدد حمله بشام بر آمد و حكام ايالات نيز در اجراى فرمان آنحضرت تا حد امكان به بسيج پرداخته و گروههاى تجهيز شده را بخدمت وى اعزام داشتند.
تا اواخر شعبان سال چهلم هجرى نيروهاى اعزامى از اطراف وارد كوفه شده و باردوگاه نخيله پيوستند،على عليه السلام گروههاى فراهم شده را سازمان رزمى داد و با كوشش شبانه روزى خود در مورد تأمين و تهيه كسرى ساز و برگ آنان اقدامات لازمه را بعمل آورد،فرماندهان و سرداران او هم كه از رفتار و كردار معاويه و مخصوصا از نيرنگهاى عمرو عاص دل پر كينه داشتند در اين كار مهم حضرتش را يارى نمودند و بالاخره در نيمه دوم ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجرى على عليه السلام پس از ايراد يك خطابه غراء تمام سپاهيان خود را بهيجان آورده و آنها را براى حركت بسوى شام آماده نمود ولى در اين هنگام خامه تقدير سرنوشت ديگرى را براى او نوشته و اجراى طرح وى را عقيم گردانيد.
فراريان خوارج،مكه را مركز عمليات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان باسامى عبد الرحمن بن ملجم و برك بن عبد الله و عمرو بن بكر در يكى از شبها گرد هم آمده واز گذشته مسلمين صحبت ميكردند،در ضمن گفتگو باين نتيجه رسيدند كه باعث اين همه خونريزى و برادر كشى،معاويه و عمرو عاص و على عليه السلام ميباشند و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمين بكلى آسوده شده و تكليف خود را معين مى‏كنند،اين سه نفر با هم پيمان بستند و آنرا بسوگند مؤكد كردند كه هر يك از آنها داوطلب كشتن يكى از اين سه نفر باشد عبد الرحمن بن ملجم متعهد قتل على عليه السلام شد،عمرو بن بكر عهده‏دار كشتن عمرو عاص گرديد،برك بن عبد الله نيز قتل معاويه را بگردن گرفت و هر يك شمشير خود را با سم مهلك زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد نقشه اين قرار داد بطور محرمانه و سرى در مكه كشيده شد و براى اينكه هر سه نفر در يك موقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بيدار ميمانند براى اين منظور انتخاب كردند و هر يك از آنها براى انجام ماموريت خود بسوى مقصد روانه گرديد،عمرو بن بكر براى كشتن عمرو عاص بمصر رفت و برك بن عبد الله جهت قتل معاويه رهسپار شام شد ابن ملجم نيز راه كوفه را پيش گرفت.
برك بن عبد الله در شام بمسجد رفت و در ليله نوزدهم در صف يكم نماز ايستاد و چون معاويه سر بر سجده نهاد برك شمشير خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشير او بجاى فرق معاويه بر ران وى اصابت نمود.
معاويه زخم شديد برداشت و فورا بخانه خود منتقل و بسترى گرديد و ضارب را نيز پيش او حاضر ساختند،معاويه گفت تو چه جرأتى داشتى كه چنين كارى كردى؟
برك گفت امير مرا معاف دارد تا مژده دهم:معاويه گفت مقصودت چيست؟برك گفت همين الان على را هم كشتند:معاويه او را تا تحقيق اين خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گرديد او را رها نمود و بروايت بعضى (مانند شيخ مفيد) همان وقت دستور داد او را گردن زدند.
چون طبيب معالج زخم معاويه را معاينه كرد اظهار نمود كه اگر امير اولادى نخواهد ميتوان آنرا با دوا معالجه نمود و الا بايد محل زخم با آهن گداخته داغ گردد،معاويه گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (يزيد و عبد الله) براى من‏كافى است  .
عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر بمسجد رفت و در صف يكم بنماز ايستاد اتفاقا در آنشب عمرو عاص را تب شديدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود بمسجد برود و به پيشنهاد پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت بمسجد فرستاده بود!
پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر بسجده داشت عمرو بن بكر با يك ضربت شمشير او را از پا در آورد،همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نيمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته بچنگ مصريان افتاد،چون خواستند او را نزد عمرو عاص برند مردم وى را بعذابهاى هولناك عمرو عاص تهديدش ميكردند عمرو بن بكر گفت مگر عمرو عاص كشته نشد؟شمشيرى كه من بر او زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند مردم گفتند آنكس كه تو او را كشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص!!
بيچاره عمرو آنوقت فهميد كه اشتباها قاضى بيگناه را بجاى عمرو عاص كشته است لذا از كثرت تأسف نسبت بمرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع بگريه نمود و چون عمرو عاص علت گريه را پرسيد عمرو گفت من بجان خود بيمناك نيستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن تست كه نتوانستم مانند رفقاى خود مأموريتم را انجام دهم!عمرو عاص جريان امر را از او پرسيد عمرو بن بكر مأموريت سرى خود و رفقايش را براى او شرح داد آنگاه بدستور عمرو عاص گردن او هم با شمشير قطع گرديد بدين ترتيب مأمورين قتل عمرو عاص و معاويه چنانكه بايد و شايد نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نيز كشته شدند.
اما سرنوشت عبد الرحمن بن ملجم:اين مرد نيز در اواخر ماه شعبان سال چهلم بكوفه رسيد و بدون اينكه از تصميم خود كسى را آگاه گرداند در منزل يكى از آشنايان خود مسكن گزيد و منتظر رسيدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد،روزى بديدن يكى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زيباروئى بنام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان بدست على عليه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولين برخورد دل از كف داد و فريفته زيبائى او گرديد و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.
قطام گفت البته در حال عادى كسى نميتواند باو دست يابد بايد او را غافل گير كنى و غفلة بقتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامياب شوى و چنانچه در انجام اينكار كشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنيا خواهد بود!!ابن ملجم كه ديد قطام نيز از خوارج بوده و همعقيده اوست گفت بخدا سوگند من بكوفه نيامده‏ام مگر براى همين كار!قطام گفت من نيز در انجام اين كار ترا يارى‏ميكنم و تنى چند بكمك تو ميگمارم بدينجهت نزد وردان بن مجالد كه با قطام از يك قبيله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جريان امر گذاشت و از وى خواست كه در اينمورد بابن ملجم كمك نمايد وردان نيز (بجهت بغضى كه با على عليه السلام داشت) تقاضاى او را پذيرفت.
خود ابن ملجم نيز مردى از قبيله اشجع را بنام شبيب كه با خوارج همعقيده بود هم‌دست خود نمود و آنگاه اشعث بن قيس يعنى همان منافقى را كه در صفين على عليه السلام را در آستانه پيروزى مجبور بمتاركه جنگ نمود از انديشه خود آگاه ساختند اشعث نيز بآنها قول داد كه در موعد مقرره او نيز خود را در مسجد بآنها خواهد رسانيد،بالاخره شب نوزدهم ماه مبارك رمضان فرا رسيد و ابن ملجم و يارانش بمسجد آمده و منتظر ورود على عليه السلام شدند.
مقارن ورود ابن ملجم بكوفه على عليه السلام نيز جسته و گريخته از شهادت خود خبر ميداد حتى در يكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست بمحاسن شريفش كشيد و فرمود شقى‏ترين مردم اين مويها را با خون سر من رنگين خواهد نمود و بهمين جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل يكى از فرزندان خويش مهمان ميشد و در شب شهادت نيز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود.
موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس بعبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشويش بود،گاهى بآسمان نگاه ميكرد و حركات ستارگان را در نظر ميگرفت و هر چه طلوع فجر نزديكتر ميشد تشويش و ناراحتى آنحضرت بيشتر ميگشت بطوريكه ام كلثوم پرسيد:پدر جان چرا امشب اين قدر ناراحتى؟فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاى كارزار گذرانيده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها كرده‏ام،چه بسيار يك تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزم جوى عرب را بخاك و خون افكنده‏ام ترسى از چنين اتفاقات ندارم ولى امشب احساس ميكنم كه لقاى حق فرا رسيده است.
بالاخره آنشب تاريك و هولناك بپايان رسيد و على عليه السلام عزم خروج از خانه را نمود در اين موقع چند مرغابى كه هر شب در آن خانه در آشيانه خودمي‌خفتند پيش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و گويا ميخواستند از رفتن وى جلوگيرى كنند!
على عليه السلام فرمود اين مرغ‏ها آواز ميدهند و پشت سر اين آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد!ام كلثوم از گفتار آنحضرت پريشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى.على عليه السلام فرمود اگر بلاى زمينى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه بايد جارى شود.
على عليه السلام رو بسوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار نمود و سپس بمحراب رفت و بنماز نافله صبح ايستاد و چون بسجده رفت عبد الرحمن بن ملجم با شمشير زهر آلود در حاليكه فرياد ميزد لله الحكم لا لك يا على ضربتى بسر مبارك آنحضرت فرود آورد و شمشير او بر محلى كه سابقا شمشير عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پيشانى شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا به گريختند.
خون از سر مبارك على عليه السلام جارى شد و محاسن شريفش را رنگين نمود و در آنحال فرمود :
بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.
(سوگند بپروردگار كعبه كه رستگار شدم) و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:
منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى   .
(شما را از خاك آفريديم و بخاك بر ميگردانيم و بار ديگر از خاك مبعوث‏تان ميكنيم) و شنيده شد كه در آنوقت جبرئيل ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:
تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقياء. (بخدا سوگند ستونهاى هدايت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفى صلى الله عليه و آله كشته شد،على مرتضى بشهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود .)
همهمه و هياهو در مسجد بر پا شد حسنين عليهما السلام از خانه بمسجد دويدند عده‏اى هم بدنبال ابن ملجم رفته و دستگيرش كردند،حسنين باتفاق بنى‏هاشم على عليه السلام را در گليم گذاشته و بخانه بردند فورا دنبال طبيب فرستادند،طبيب بالاى سر آنحضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده كرد بمعاينه و آزمايش پرداخت ولى با كمال تأسف اظهار نمود كه اين زخم قابل علاج نيست زيرا شمشير زهر آلود بوده و بمغز صدمه رسانيده و اميد بهبودى نميرود .
على عليه السلام از شنيدن سخن طبيب بر خلاف ساير مردم كه از مرگ مي‌هراسند با كمال بردبارى به حسنين عليهما السلام وصيت فرمود زيرا على عليه السلام را هيچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانكه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاق‌تر از طفل براى پستان مادر بود!
على عليه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست بگريبان بود،او شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آنحضرت كه قرار بود شجعان قبائل عرب آنرا زير شمشيرها بگيرند آرميده بود،على عليه السلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشير بود و حريفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند،او ميفرمود براى من فرق نميكند كه مرگ بسراغ من آيد و يا من بسوى مرگ روم بنابر اين براى او هيچگونه جاى ترس نبود،على عليه السلام وصيت خود را بحسنين عليهما السلام چنين بيان فرمود:
اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما،و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنكما...  
شما را بتقوى و ترس از خدا سفارش ميكنم و اينكه دنيا را نطلبيد اگر چه‏دنيا شما را بخواهد و بآنچه از (زخارف دنيا) از دست شما رفته باشد تأسف مخوريد و سخن راست و حق گوئيد و براى پاداش (آخرت) كار كنيد،ستمگر را دشمن باشيد و ستمديده را يارى نمائيد.
شما و همه فرزندان و اهل بيتم و هر كه را كه نامه من باو برسد بتقوى و ترس از خدا و تنظيم امور زندگى و سازش ميان خودتان سفارش ميكنم زيرا از جد شما پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود سازش دادن ميان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است،از خدا درباره يتيمان بترسيد و براى دهان آنها نوبت قرار مدهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى توجهى شما در نزد شما ضايع نگردند،درباره همسايگاه از خدا بترسيد كه آنها مورد وصيت پيغمبرتان هستند و آنحضرت درباره آنان همواره سفارش ميكرد تا اينكه ما گمان كرديم براى آنها (از همسايه) ميراث قرار خواهد داد.و بترسيد از خدا درباره قرآن كه ديگران با عمل كردن بآن بر شما پيشى نگيرند،درباره نماز از خدا بترسيد كه ستون دين شما است و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسيد و تا زنده هستيد آنرا خالى نگذاريد كه اگر آن خالى بماند (از كيفر الهى) مهلت داده نميشويد و بترسيد از خدا درباره جهاد با مال و جا ن و زبانتان در راه خدا،و ملازم همبستگى و بخشش بيكديگر باشيد و از پشت كردن بهم و جدائى از يكديگر دورى گزينيد،امر بمعروف و نهى از منكر را ترك نكنيد (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها ميخوانيد) و او دعايتان را پاسخ نگويد.
اى فرزندان عبد المطلب مبادا به بهانه اينكه بگوئيد امير المؤمنين كشته شده ا ست در خونهاى مردم فرو رويد و بايد بدانيد كه بعوض من كشته نشود مگر كشنده من،بنگريد زمانيكه من از ضربت او مردم شما هم بعوض آن،ضربتى بوى بزنيد و او را مثله نكنيد كه من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود از مثله كردن اجتناب كنيد اگر چه نسبت بسگ آزار كننده باشد.
على عليه السلام پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب 19 رمضان تا اواخر شب 21 در خانه بسترى بود و در اينمدت علاوه بر خانواده آنحضرت بعضى از اصحابش‏نيز جهت عيادت بحضور وى مشرف ميشدند و در آخرين ساعات زندگى او از كلمات گهر بارش بهره‏مند ميگشتند از جمله پندهاى حكيمانه او اين بود كه فرمود:انا بالامس صاحبكم و اليوم عبرة لكم و غدا مفارقكم.
(من ديروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت ميكنم) .
مقدارى شير براى على عليه السلام حاضر نمودند كمى ميل كرد و فرمود بزندانى خود نيز از اين شير بدهيد و او را اذيت و شكنجه نكنيد اگر من زنده ماندم خود،دانم و او و اگر در گذشتم فقط يك ضربت باو بزنيد زيرا او يك ضربت بيشتر بمن نزده است و رو بفرزندش حسن عليه السلام نمود و فرمود:
يا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة.
(پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر بقتل رسانى در برابر يك ضربتى كه بمن زده است يكضربت باو بزن) چون على عليه السلام در اثر سمى كه بوسيله شمشير از راه خون وارد بدن نازنينش شده بود بيحال و قادر بحركت نبود لذا در اينمدت نمازش را نشسته ميخواند و دائم در ذكر خدا بود،شب 21 رمضان كه شهادتش نزديك شد دستور فرمود براى آخرين ديدار اعضاى خانواده او را حاضر نمايند تا در حضور همگى وصيتى ديگر كند.
اولاد على عليه السلام در اطراف وى گرد گشتند و در حاليكه چشمان آنها از گريه سرخ شده بود به وصاياى آنجناب گوش ميدادند،اما وصيت او تنها براى اولاد وى نبود بلكه براى تمام افراد بشر تا انقراض عالم است زيرا حاوى يك سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اينك خلاصه آن:
ابتداى سخنم شهادت بيگانگى ذات لا يزال خداوند است و بعد برسالت محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله كه پسر عم من و بنده و برگزيده خداست،بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است،مردم را كه در بيابان جهل و نادانى سرگردان بودند بصراط مستقيم و طريق نجات هدايت فرموده‏و بروز رستاخيز از كيفر اعمال ناشايست بيم داده است.
اى فرزندان من،شما را به تقوى و پرهيز كارى دعوت ميكنم و بصبر و شكيبائى در برابر حوادث و ناملايمات توصيه مينمايم پاى بند دنيا نباشيد و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخوريد،شما را باتحاد و اتفاق سفارش ميكنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر ميدارم،حق و حقيقت را هميشه نصب العين قرار دهيد و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پيروى كنيد.
اى فرزندان من،هرگز خدا را فراموش مكنيد و رضاى او را پيوسته در نظر بگيريد با اعمال عدل و داد نسبت بستمديدگان و ايثار و انفاق به يتيمان و درماندگان،او را خشنود سازيد،در اين باره از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود هر كه يتيمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا مشتاق لقاى او ميشود و هر كس مال يتيم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او ميباشد.
در حق اقوام و خويشاوندان صله رحم و نيكى نمائيد و از درويشان و مستمندان دستگيرى كرده و بيماران را عيادت كنيد،چون دنيا محل حوادث است بنابر اين خود را گرفتار آمال و آرزو مكنيد و هميشه در فكر مرگ و جهان آخرت باشيد،با همسايه‏هاى خود برفق و ملاطفت رفتار كنيد كه از جمله توصيه‏هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله نگهدارى حق همسايه است.احكام الهى و دستورات شرع را محترم شماريد و آنها را با كمال ميل و رغبت انجام دهيد،نماز و زكوة و امر بمعروف و نهى از منكر را بجا آوريد و رضايت خدا را در برابر اطاعت فرامين او حاصل كنيد.
اى فرزندان من،از مصاحبت فرو مايگان و ناكسان دورى كنيد و با مردم صالح و متقى همنشين باشيد،اگر در زندگى امرى پيش آيد كه پاى دنيا و آخرت شما در ميان باشد از دنيا بگذريد و آخرت را بپذيريد،در سختيها و متاعب روزگار متكى بخدا باشيد و در انجام هر كارى از او استعانت جوئيد،با مردم برأفت و مهربانى و خوشروئى و حسن نيت رفتار كنيد و فضائل نفسانى مخصوصا تقوى و خدمت بنوع را شعار خود سازيد،كودكان خود را نوازش كنيد و بزرگان و سالخوردگان را محترم شماريد.اولاد على عليه السلام خاموش نشسته و در حاليكه غم و اندوه گلوى آنها را فشار ميداد بسخنان دلپذير و جان پرور آنحضرت گوش ميدادند،تا اين قسمت از وصيت على عليه السلام درس اخلاق و تربيت بود كه عمل بدان هر فردى را بحد نهائى كمال ميرساند آنحضرت اين قسمت از وصيت خود را با جمله لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم بپايان رسانيد و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظه‏اى چشمان خدابين خود را نيمه باز كرد و فرمود:اى حسن سخنى چند هم با تو دارم،امشب آخرين شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاريكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام بخاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.
عموم بنى‏هاشم مخصوصا خاندان علوى در عين خاموشى گريه ميكردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونه‏هايشان فرو ميغلطيد،حسن عليه السلام كه از همه نزديكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه،امام عليه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على عليه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكيبا باش و تو و برادرانت را در اين موقع حساس بصبر و بردبارى توصيه ميكنم.
سپس فرمود از محمد هم مواظب باشيد او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم.
على عليه السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظه‏اى تكانى خورد و بحسين عليه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرائى خواهد داشت فقط صابر و شكيبا باش كه ان الله يحب الصابرين .
در اين هنگام على عليه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش بآهستگى فرو خفت و در آخرين نفس فرمود:
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.
پس از اداى شهادتين آن لبهاى نيمه باز و نازنين بهم بسته شد و طاير روحش باوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدين ترتيب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت‏عمر جز حق و حقيقت هدفى نداشت بپايان رسيد  .
هنگام شهادت سن شريف على عليه السلام 63 سال و مدت امامتش نزديك سى سال و دوران خلافت ظاهريش نيز در حدود پنج سال بود.امام حسن عليه السلام باتفاق حسين عليه السلام و چند تن ديگر بتجهيز او پرداخته و پس از انجام تشريفات مذهبى جسد آنحضرت را در پشت كوفه در غرى كه امروز به نجف معروف است دفن كردند و همچنانكه خود حضرت امير عليه السلام سفارش كرده بود براى اينكه دشمنان وى از بنى اميه و خوارج جسد آنجناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمايند محل قبر را با زمين يكسان نمودند كه معلوم نباشد و قبر على عليه السلام تا زمان حضرت صادق عليه السلام از انظار پوشيده و مخفى بود و موقعيكه منصور دوانقى دومين خليفه عباسى آنحضرت را از مدينه بعراق خواست هنگام رسيدن بكوفه بزيارت مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام رفته و محل آنرا مشخص نمود.
در مورد پيدايش قبر على عليه السلام شيخ مفيد هم روايتى نقل ميكند كه عبد الله بن حازم گفت روزى با هارون الرشيد براى شكار از كوفه بيرون رفتيم و در پشت كوفه به غريين رسيديم،در آنجا آهوانى را ديديم و براى شكار آنها سگهاى شكارى و بازها را بسوى آنها رها نموديم،آنها ساعتى دنبال آهوان دويدند اما نتوانستند كارى بكنند و آهوان به تپه‏اى كه در آنجا بود پناه برده و بالاى آن ايستادند و ما ديديم كه بازها بكنار تپه فرود آمدند و سگها نيز برگشتند،هارون از اين حادثه تعجب كرد و چون آهوان از تپه فرود آمدند دوباره بازها بسوى آنها پرواز كرده و سگها هم بطرف آنها دويدند آهوان مجددا به فراز تپه رفته و بازها و سگها نيز باز گشتند و اين واقعه سه بار تكرار شد!هارون گفت زود برويد و هر كه را در اين حوالى پيدا كرديد نزد من آوريد،و ما رفتيم و پيرمردى از قبيله بنى اسد را پيدا كرديم و او را نزد هارون آورديم،هارون گفت اى شيخ مرا خبر ده كه اين تپه چيست؟آنمرد گفت اگر امانم دهى ترا از آن آگاه سازم!هارون گفت من با خدا عهد ميكنم كه ترا از مكانت بيرون‏نكنم و بتو آزار نرسانم.شيخ گفت پدرم از پدرانش بمن خبر داده است كه قبر على بن ابيطالب در اين تپه است و خداى تعالى آنرا حرم امن قرار داده است چيزى آنجا پناهنده نشود جز اينكه ايمن گردد!
هارون كه اينرا شنيد پياده شد و آبى خواست و وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند و خود را بخاك آن ماليد و گريست و سپس (بكوفه) برگشتيم  .
در مورد مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام حكايتى آمده است كه نقل آن در اينجا خالى از لطف نيست:
سلطان سليمان كه از سلاطين آل عثمان و احداث كننده نهر حسينيه از شط فرات بود چون به كربلاى معلى ميآمد بزيارت امير المؤمنين مشرف ميشد،در نجف نزديكى بارگاه شريف علوى از اسب پياده شد و قصد نمود كه محض احترام و تجليل تا قبه منوره پياده رود.
قاضى عسكر كه مفتى جماعت هم بوده در اين سفر همراه سلطان بود،چون از اراده سلطان با خبر گشت با حالت غضب بحضور سلطان آمد و گفت تو سلطان زنده هستى و على بن ابيطالب مرده است تو چگونه از جهت درك زيارت او پياده رفتن را عزم نموده‏اى؟ در اينخصوص قاضى با سلطان مكالماتى نمود تا اينكه گفت اگر سلطان در گفته من كه پياده رفتن تا قبه منوره موجب كسر شأن و جلال سلطان است ترديدى دارد بقرآن شريف تفأل جويد تا حقيقت امر مكشوف گردد،سلطان سخن او را پذيرفت و قرآن مجيد را در دست گرفته و تفالا آنرا باز نمود و اين آيه در اول صفحه ظاهر بود:فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى.سلطان رو به قاضى نمود و گفت سخن تو برهنگى پاى ما را مزيد بر پياده رفتن نمود پس كفشهاى خود را هم درآورده با پاى برهنه از نجف تا بروضه منوره راه را طى نمود بطوريكه پايش در اثر ريگها زخم شده بود.
همچنين صاحب منتخب التواريخ از كتاب انوار العلويه نقل ميكند كه وقتى نادر شاه گنبد حرم حضرت امير عليه السلام را تذهيب نمود از وى پرسيدند كه بالاى قبه مقدسه چه نقش كنيم؟نادر فورا گفت:يد الله فوق ايديهم.فرداى آنروز وزير نادر ميرزا مهديخان گفت نادر سواد ندارد و اين كلام بدلش الهام شده است اگر قبول نداريد برويد مجددا سؤال كنيد لذا آمدند و پرسيدند كه در فوق قبه مقدسه چه فرموديد نقش كنيم؟گفت همان سخن كه ديروز گفتم!
مقام امامت و خلافت مسلمين پس از على عليه السلام همچنانكه آنحضرت وصيت كرده بود بامام حسن عليه السلام رسيد.عبد الله بن عباس بمسجد رفت و پس ذكر وقايع اخير بمردم چنين گفت :البته ميدانيد كه على عليه السلام فرزند خود حسن عليه السلام را براى شما خليفه قرار داده است ولى او هيچگونه اصرارى در طاعت و بيعت شما ندارد اگر نظر طاعت و بيعت داريد من او را خبر دهم و بمنظوربيعت گرفتن از شما بمسجد بياورم و اگر هم خلاف آنرا خواهانيد خود دانيد.
مردم عموما پاسخ مثبت دادند و ابن عباس آنحضرت را بمسجد برد تا مردم باو بيعت كنند،امام حسن عليه السلام بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين فرمود:
لقد قبض فى هذه الليلة رجل لم يسبقه الاولون بعمل و لا يدركه الاخرون بعمل...  
در اين شب كسى از دنيا رحلت فرمود كه پيشينيان در عمل از او سبقت نگرفتند و آيندگان نيز در كردار بدو نخواهند رسيد،او چنان كسى بود كه در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله پيكار ميكرد و جان خود را سپر بلاى او مينمود،پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله پرچم را بدست با كفايت او ميداد و براى جنگيدن با دشمنان دين،وى را در حاليكه جبرئيل و ميكائيل از راست و چپ همدوش او بودند بميدان كارزار ميفرستاد و از ميدانهاى رزم بر نميگشت مگر با فتح و پيروزى كه خداوند نصيب او ميفرمود.او در شبى شهادت يافت كه عيسى بن مريم در آنشب بآسمان رفت و يوشع بن نون (وصى حضرت موسى) نيز در آنشب از دنيا رخت بر بست،هنگام مرگ از مال و منال دنيا هفتصد درهم داشت كه ميخواست با آن براى خانواده‏اش خدمتكارى تهيه كند،چون اين سخنان را فرمود گريه گلويش را گرفت و ناچار گريست و مردم نيز با آنحضرت گريه كردند،امام حسن عليه السلام با اين خطبه كوتاه كه در ياد بود پدرش ايراد فرمود علو رتبت و بزرگى منزلت على عليه السلام را در افكار و انديشه‏هاى مستمعين جايگزين نمود و اين توصيف و تمجيدى كه درباره على عليه السلام نمود تعريف پدرى بوسيله پسرش نبود بلكه توصيف امامى بوسيله امام ديگر بود كه بهتر از همه كس او را ميشناخت.
امام حسن عليه السلام از مردم بيعت گرفت و سپس نامه‏اى به معاويه نوشته و او را ضمن پند و نصيحت به بيعت خود دعوت نمود اما مسلم بود كه معاويه اين دعوت‏را نخواهد پذيرفت و دست از ظلم و ستم نخواهد كشيد زيرا او هنگاميكه على عليه السلام در قيد حيات بود و خودش نيز چندان موقعيت قوى و محكمى نداشت با على عليه السلام بيعت نكرد،اكنون كه پايه‏هاى تخت حكومتش را محكم كرده و موقعيت خود را نيز تثبيت نموده است چگونه ممكن است از حسن عليه السلام اطاعت كند؟بالاخره نامه امام حسن عليه السلام به معاويه رسيد و چنانكه گفته شد او هم پاسخ داد كه من از تو شايسته‏ترم و لازم است كه تو با من بيعت كنى!!
از طرفى جمع كثيرى از سپاه تجهيز شده در پادگان نخيله كه على عليه السلام قبل از شهادت خود براى حمله مجدد بشام آماده كرده بود متفرق و پراكنده گشته و جز عده قليلى باقى نمانده بود،امام حسن عليه السلام با اينكه بنا بسابقه بيوفائى و لا قيدى مردم كوفه كه در زمان پدرش از آنها ديده بود ميدانست كه در چنين شرايطى جنگ با معاويه نتيجه‏اى نخواهد داشت مع الوصف با باقيمانده سپاه كه بنا بنقل ابن ابى الحديد در حدود شانزده هزار نفر بود راه شام را در پيش گرفت و دوازده هزار نفر از آنها را بفرماندهى عبيد الله بن عباس بعنوان نيروى پوششى و تأمينى بسوى معاويه فرستاد و خود در مدائن توقف نمود تا از اطراف و نواحى بگرد آورى سپاه براى اعزام بجبهه اقدام نمايد ولى معاويه با دادن يك مليون درهم عبيد الله ابن عباس را فريفت و او را بسوى خود خواند. عبيد الله نيز در اثر حب دنيا و بطمع سكه‏هاى طلاى معاويه شبانه با گروهى از همراهانش مخفيانه فرار كرده و باردوى معاويه پيوست و در مدائن نيز حوادث ديگرى روى داد كه موجب تفرقه و اختلاف در ميان سپاهيان امام گرديد و كليه شرايط لازمه را كه يك واحد عملياتى در جبهه دشمن بايد داشته باشد از ميان برد و در نتيجه امام حسن عليه السلام با توجه باوضاع و احوال و با در نظر گرفتن مصلحت اسلام و مسلمين از روى ناچارى و اجبار بمتاركه جنگ كه در آنموقع حساس تنها راه حل منطقى و عقلانى بود پرداخته و با قيد شرايطى با معاويه صلح نمود  .

امام علی(ع) از ديدگاه انديشمندان غيرمسلمان

علي عليه السلام شخصيتي بزرگ و بي بديل است که در طول تاريخ همواره مورد مدح و ستايش بزرگان قرار گرفته و حتي  کساني که به امامت علي (ع) باور ندارند نيز، او را در نوع خود يگانه و بي نظير مي دانند؛ مطلبي که پيش رو داريد نمونه اي است از گفتار انديشمندان غير مسلمان درباره حضرت علي (ع) ... :
- " جبران خليل جبران" که از علماي بزرگ مسيحيت، مرد هنر و صاحب ذوق بديعي است لب به ستايش علي گشوده و چنين مي گويد:" به عقيده من علي بن ابيطالب ( پس از پيامبر) نخستين مرد از قوم عرب است که وجودش، همه فضائل کامل بودن را در قوم خويش دميد و آهنگ آن را به گوش مردمي رسانيد که پيش از آن مانند آن را نشنيده بودند و در بين تاريکي هاي جاهليت از روش روشن او متحير ماندند؛ پس کسي که طريق علي را پسنديد به فطرت سليم بازگشت و آن که از باب خصومت وارد شد جاهيلت را ترجيح داد."
جبران معتقد بود که:" دو طايفه شيفته روش علي بودند يکي خردمندان پاکدل و ديگري نيکو سرشتان با ذوق، علي بن ابيطالب شهيد عظمت خويش گشت او از دنيا رفت در حالي که نماز بر زبانش جاري و دلش از شوق خدا لبريز بود. مردم عرب، حقيقت مقام او را درک نکردند تا گروهي از مردم کشور همسايه آنها( ايران) برخاسته، اين گوهر گرانبها را از سنگ تشخيص داده و او را شناختند."
جبران اضافه مي کند که:" علي (ع) مانند پيغمبران درگذشت، مقام و شأن او در بصيرت و بينايي چون پيغمبران، مختص شهر، بلد، قوم، زمان و مکان نبوده و شخصيتي بين المللي داشت."
جبران هميشه نام علي (ع) را در مجالس خاص و عام به زبان مي آورد،  تعظيم مي کرد و مي گفت علي از جهان رفت درحالي که هنوز رسالتش را به کمال، تبليغ نکرده بود.
- "شبلي شميل" دانشمندي است که در سال 1335 هجري درگذشت، وي شاگرد برجسته مکتب داروين بود و نخستين کسي است که نظريه" قوه" را در شرق منتشر کرد سپس برخلاف مکتب استاد خود که فردي الهي بود، به انکار مقدسات و جهان ماوراء طبيعت برخاست وتا لحظه مرگ از مکتب ماديگري پيروي نمود.
وي با اصراري که در انکار توحيد داشت، در برابر شخصيت علي ( ع) سرتعظيم فرود آورده و در مورد او چنين مي گويد:" امام و پيشواي انسان ها علي بن ابيطالب بزرگ بزرگان و يگانه نسخه اي است که با اصل خود «پيامبر( ص)» مطابق است هرگز اهل شرق و غرب، سخنراني نظير او در گذشته و حال نديده است."
- " ميخائيل نعيمه" که از دانشمندان مسيحي است در مقدمه اي که بر کتاب " صوت العدالة الانسانية" نوشته درباره حضرت علي (ع) چنين مي گويد:" پهلواني امام( ع) تنها در ميدان جنگ نبود بلکه او در روشن بيني،  پاکدلي، بلاغت، سحر بيان،  اخلاق فاضله،  شور ايمان،  بلندي همت،  ياري ستمديدگان و نااميدان، متابعت حق و راستي و بالجمله در همه صفات پهلوان بود. اگر چه مدت زيادي از حضور او گذشته، اما هر گاه بخواهيم بنياد زندگي نيکو و سعادتمندي را بگذاريم بايد به روش او رجوع کرده و دستور و نقشه را از او بگيريم."
- " جرج جرداق" مسيحي، نويسنده معروف لبناني در کتاب " صوت العدالة الانسانية " درباره علي ( ع) چنين مي نويسد: اي دنيا چه مي شد اگر همه نيروهايت را در هم مي فشردي و دوباره شخصيتي مانند علي با آن عقل، قلب ، زبان و شمشير نمودار مي کردي؟"
- " کارلايل" فيلسوف انگليسي، هر گاه به نام علي (ع) مي رسيد بزرگي علي چنان او را به وجد مي آورد و نيروي عظمت آن حضرت چنان تحريکش مي کرد که از بحث علمي بيرون مي شد و بي اختيار شروع به مديحه سرايي او مي کرد، او درباره علي چنين مي گويد: " ما نمي توانيم علي را دوست نداشته باشيم و به وي عشق نورزيم زيرا هر چه خوبي هست که ما آن را دوست داريم همه در علي جمع است. او جوانمرد شريف و بزرگواري بود که دلش سرشار از مهر و عطوفت و دليري بود، از بشر شجاع تر، اما شجاعتش آميخته با مهر و عطوفت و لطف و احسان بود.
پيش از رحلت خود درباره قاتلش از او نظر خواستند، فرمود: اگر زنده ماندم خود مي دانم چه کنم و اگر درگذشتم اختيار با شماست، اگر مي خواهيد او را قصاص کنيد يک ضربت بيشتر به او نزنيد و اگر عفو کنيد به تقوا نزديک تر است."
- "لامنس" يک کشيش بلژيکي است  که در زبان عربي و تاريخ عرب مهارت داشت. او درباره علي (ع) مي گويد:" براي عظمت علي اين بس که تمام اخبار و تواريخ علمي اسلامي از او سرچشمه مي گيرد. او حافظه و قوه شگفت انگيزي داشت. علماي اسلام از مخالف و موافق، از دوست و دشمن مفتخرند که گفتار خود را به علي مستند دارند چرا که گفتار او حجيت قطعي داشت، او باب مدينه علم بود و با روح کلي پيوستگي تام داشت."
- "مادام ديالافوا" ، در مقام تعريف حضرت علي (ع) چنين مي نويسد:" احترام علي (ع) در نزد شيعه به منتها درجه است و حقاً هم بايد اين طور باشد زيرا اين مرد بزرگ علاوه بر جنگ ها و فداکاري هايي که براي پيشرفت اسلام کرد، در دانش،  فضائل ، عدالت و صفات نيک بي نظير بود و نسلي پاک و مقدس نيزاز خود باقي گذارد. فرزندانش نيز از او پيروي کردند و براي پيشرفت مذهب اسلام مظلومانه تن به شهادت دادند. علي(ع) کسي است که در قضاوت به منتها درجه عدالت رفتار مي کرد و در اجراي قوانين الهي اصرار و پافشاري داشت. علي کسي است که اعمال و رفتارش نسبت به مسلمانان منصفانه بود، او کسي است که تهديد و نويدش قطعي بود. "
- "مادام ديالافوا " در ادامه اين بحث مي گويد:" چشمان من گريه کنيد، اشک هاي خود را با آه و ناله من مخلوط نماييد و براي اولاد پيامبر که مظلومانه شهيد شدند، عزاداري کنيد."
- " پطروشفسکي" استاد دانشگاه لنينگراد مي گويد:" علي (ع) تا سرحد شور و عشق پاي بند دين، صادق و راستگو بود... و مقام صفات اولياءالله در وجودش جمع بود."

 

فلسفه سیاسی

عنوان : فلسفه ي سياسي political philosophy نویسنده : علي محمد ابوالحسني كلمات كليدي : فلسفه، سياست، فلسفه ي سياسي، فلسفه¬ي سياسي اسلامي، علم درجه ي اول، علوم سياسي فلسفه¬ی سیاسی (political philosophy) کوششی است آگاهانه، منسجم و خستگی‏ناپذیر برای نشاندن معرفت به اصول سیاسی به¬جای گمان درباره آنها؛ کوششی است برای فهم ماهیت امور سیاسی.[1] فلسفه¬ی سیاسی را می‏توان یک تفکر جامع درباره¬ی سیاست دانست که تفکر منتظم درباره¬ی هدف و غایت حکومت و توضیح منسجم و واقع¬گرایانه از چگونگی سازمان¬یافتن زندگی سیاسی را در برمی‏گیرد.[2] وجه ممیزه فلسفه¬ی سیاسی شیوه¬ی انتزاعی و تجریدی آن است که با تکیه بر روش عقلی و منطقی به مباحثی همچون غایات حکومت‏ها، ابزار دست‏یابی به آن، عدالت، مبانی خیر و صلاح عمومی و... می‏پردازد.[3] هرگاه متفکران مسلمان با همان شیوه انتزاعی و تجریدی به متون اسلامی مراجعه کنند تا پاسخ سؤالات فوق را بیابند، می‏توانیم بگوییم فلسفه¬ی سیاسی اسلامی شکل گرفته است. فلسفه¬ی سیاسی در مغرب زمین به سه دوره¬ی ما قبل مدرن، مدرن و پسامدرن تقسیم شده است. به طور خلاصه دباره «فلسفه سیاسی» می‏توان گفت: تحلیل انعکاس وقایع سیاسی و سیستم‌های سیاسی، تحلیل عادات و هدف¬های علمیات سیاسی، تحلیل وسایل نیل به هدف¬ها، تحلیل لوازم عملیات سیاسی و فرصت‏ها و موقعیت‏های سیاسی، بحث در مقاصد سیاسی و الزامات سیاسی، بحث در مؤسسات اجتماعی و روابط آنها با حکومت و با یکدیگر، بحث در مراقبت¬های (کنترل¬های) دولتی و فشارهای اخلاقی و بدنی (فیزیکی) (یعنی فشارهای محلی به قدرت نظامی پلیس) موجود در هر جامعه.[4] چیستی فلسفه¬ی سیاسی فلسفه¬ی سیاسی شاخه‏ای از فلسفه است که با روش¬های انتزاعی، پدیده‏های سیاسی مانند: حکومت، قدرت، حاکمیت، مشروعیت و عدالت را تحلیل می‏کند. کلام سیاسی،[5] بر خلاف فلسفه¬ی سیاسی، متکی به وحی است و درصدد اثبات گزاره‏های وحیانی به روش¬های عقلی، نقلی و تجربی می‏باشد. جهت روشن شدن بهتر معنای فلسفه¬ی سیاسی به تعاریف آن توسط دانشمندان اشاره می¬کنیم: لئو اشتراوس «تمام اعمال سیاسی ذاتا جهتی به¬سوی معرفت به ماهیت خیر دارند. اگر این جهت‏گیری به¬سوی معرفت به خیر تصحیح شود، و اگر انسان¬ها هدف صریح خود را کسب معرفت نسبت به زندگی خوب و جامعه خوب قرار دهند، فلسفه¬¬ی سیاسی پدیدار می‏شود. در اصطلاح «فلسفه¬ی سیاسی»، کلمه «فلسفه» بیانگر روش بحث از مقوله¬ی سیاسی است، هم به ریشه¬ی مسأله توجه دارد. کلمه «سیاسی» هم بیانگر موضوع بحث است، و هم کار ویژه¬ی این مشغله را نشان می‏دهد. فلسفه¬ی سیاسی شاخه‏ای از فلسفه است که با زندگی سیاسی، یعنی زندگی غیر فلسفی و زندگی بشری، بیشترین نزدیکی را دارد.»[6] از دیدگاه اشتراوس، فلسفه کوششی برای نشاندن معرفت به کل، به‌جای گمان نسبت به کل است، و بنابراین فلسفه¬ی سیاسی کوششی است برای نشاندن معرفت به ماهیت امور سیاسی، به¬جای گمان درباره آنها. حسین بشیریه «فلسفه¬ی سیاسی اغلب به شیوه‏های انتزاعی با غایات حکومت و ابزارهای مناسب دست¬یابی به آنها و در نهایت با بهترین شکل حکومت سر و کار دارد. موضوعات اصلی فلسفه¬ی سیاسی را مباحثی چون چگونگی احراز حقیقت، عدالت، مبانی خیر و صلاح عمومی، لوازم آزادی و برابری، استوار کردن زندگی سیاسی بر اصول اخلاقی، دلیل و ضرورت وجود حکومت، دلایل اطاعت اتباع از قدرت و جز آن تشکیل می‏دهد». دیگر اندیشمندان از نظر هابرماس فلسفه¬ی سیاسی بخشی از فلسفه¬ی عملی است. فلسفه¬ی سیاسی کلاسیک (ارسطویی) اخلاق و سیاست را در چارچوب اجتماعی سیاسی (Polis) قابل تحقق می‏دانست. اما با سوژه¬گرایی مدرن دکارتی و ذره¬گرایی طبیعت¬انگارانه هابزی، فرآیند جداسازی فلسفه¬ی اخلاق از اجتماعات آغاز شد، و هگل نتوانست از این روند جلوگیری کند. با طرح نظریات کارکردگرایانه و سیستمی، حذف کامل عقل عملی از عرصه اجتماعیات محقق و نهایتا در عصر پیش از نیچه اساسا هرگونه اعتقادی به حجیت عقل در حیات انسانی مورد سؤال و نفی واقع شد. بر این اساس می‏توان از سه پارادایم سنتی، مدرن و پسامدرن در فلسفه¬ی سیاسی سخن گفت.[7] فلسفه¬ی سیاسی و فلسفه¬ی علم سیاست قدما، دانش یا حکمت را به دو قسم نظری و عملی تقسیم می‏کردند، و سیاست را قسمی از حکمت عملی قرار می‏دادند. آنها از فلسفه‏های مضاف سخن نمی‏گفتند، و عنوانی به نام «فلسفه¬ی حکمت عملی» نداشتند. فلسفه‌ی علوم، اعم است از فلسفه¬ی علومی که با ارزش‏ها سر و کار دارند و فلسفه¬ی علوم توصیفی (که اعم از علوم عقلی، تجربی، شهودی، تاریخی و نقلی است). علومی که با ارزش¬ها منطبق هستند، لااقل شامل چهار قسم می‏شوند: اخلاق، سیاست، زیبایی‏شناسی و فقه ادیان. سیاست، همانند تاریخ و اخلاق یک واقعیت در جهان خارج دارد، و همان¬گونه که علم تاریخ و اخلاق به-عنوان علوم درجه¬ی اول بر اساس آن واقعیت خارجی ایجاد شده‏اند. برای سیاست نیز علم خاصی وجود دارد. هر علمی که موضوعش واقعیت[8] باشد درجه¬ی اول است، و هر علمی که موضوعش رشته علمی[9] باشد، درجه¬ی دوم می‏باشد. موضوع شیمی، مواد است؛ بنابراین درجه¬ی اول می‏باشد. به همین میزان علم تاریخ و علم اخلاق و سیاست نیز درجه-ی اول هستند. فلسفه¬ی مضاف همیشه درجه¬ی دوم نیست. فلسفه¬ی دین، فلسفه¬ی نظری تاریخ و فلسفه¬ی نفس درجه¬ی اولند، چرا که مثلاً رشته¬ی علمی به نام دین وجود ندارد. سیاست[10]، و علوم مربوط به سیاست را Political science یا علوم سیاسی می‏گویند. Science اسم جمع است، که البته می‏تواند جمع بسته شود و واژه Politics حداقل سه کاربرد دارد: یکی سیاست، دوم سیاست روزمره و سوم به معنای خط مشی. وقتی می‏گویند: «او اهل سیاست است» معنای دوم، و وقتی می‏گویند «سیاست ایران در مسأله صلح اعراب و اسراییل»، معنای سوم را اراده می‏کنند. واژه¬ی تاریخ (History) نیز مشترک لفظی است. وقتی می‏گوییم در «تاریخ بشر دو جنگ جهانی اتفاق افتاده است»، به «واقعیت تاریخ» نظر داریم؛ اما وقتی می‏گوییم «در تاریخ از فلان سلسله و واقعه بحث می‏شود»، مقصود «عمل تاریخ» است. علم اخلاق را Morals یا Moralityمی‏گویند. فلسفه¬ی علم سیاست همانند فلسفه¬ی هر علم دیگری، درجه دوم است؛ چرا که فلسفه¬ی هر علمی (و از آن جمله فلسفه¬ی علم سیاست)، رشته¬ی علمی (دیسیپلین) است. در فلسفه¬ی هر علمی از سه دسته مباحث سخن به میان می‏آید: 1- پیش¬فرض¬ها: (یا مبادی تصوری و تصدیقی که قدما آن¬را در مقدمه¬ی علم جای می‏دادند). 2- متدلوژی: (به معنای روش نه روش‏شناسی).[11] 3- تاریخ تطور آن علم: (قبلاً تاریخ هر علمی در خود آن علم بحث می‏شد، ولی الان به دلیل رشد و توسعه آن بحث، بخشی از فلسفه¬ی آن علم محسوب می‏شود). بنابراین در فلسفه¬ی علم سیاست،[12] از پیش¬فرض¬ها (مبادی تصوری و تصدیقی)، متدلوژی (روش) و تاریخ تطور علم سیاست بحث می‏شود. اما فلسفه¬ی سیاسی، علمی است درجه¬ی اول که مجموعه مباحث انتزاعی راجع به پدیده‏های سیاسی را در بر می‏گیرد، در حالی¬که فلسفه¬ی علم سیاست دانشی است درجه¬ی دوم که به پیش¬فرض‏ها، متدلوژی و تاریخ تطور آن علم می‏پردازد. از آنجا که Political Science گاه به علم سیاست و گاه به علوم سیاسی (به این دلیل که Science اسم جمع است) ترجمه شده، پس می‏توان از «فلسفه¬ی علم سیاست» و «فلسفه¬ی علوم سیاسی» نیز سخن گفت.[13] گونه‏های فلسفه¬ی سیاسی فلسفه¬ی سیاسی به دو قسم کلاسیک و مدرن تقسیم می‏شود، و بر حسب تنوع گونه‏های مکاتب فلسفی (پدیدارشناسی، ساختارگرایی، مارکسیسم و...) می‏تواند متنوع گردد. سؤال فلسفه¬ی سیاسی قدیم "سعادت انسان" و سؤال فلسفه¬ی سیاسی جدید، "اهداف مدینه یا شهر (و نهادسازی)" است. فلسفه¬ی سیاسی تحلیلی با رهیافت تحلیلی و درجه¬ی دوم، به تحلیل زبان و مفاهیم مربوط به فلسفه¬ی سیاسی می‏پردازد. فلسفه¬ی سیاسی اگر بی¬بهره از امداد وحی تصور شود، متصف به وصف «اسلامی» نمی‏گردد. کوئینتن علاوه¬بر تعریف فلسفه به شکل پسینی، از فلسفه¬ی سیاسی تحلیلی نیز سخن می‏گوید، و آن¬را دانشی درجه¬ی دوم می‏داند: «فلسفه، مشغله¬ی ذهنی و نقادانه است که بیشتر به خود آن روش‏های ذهنی دیگر نظر دارد، تا به واقعیتی که موضوع تحقیق آنهاست. لذا فلسفه را باید اندیشه‏ای ناظر بر همه¬ی روش‏های فکری دیگر دانست، نه صرفا روش فکری متفاوتی در عرض روش‏های دیگر. به¬عبارت مختصرتر، وظیفه فلسفه عبارت است از طبقه‌بندی و تحلیل اصطلاحات و احکام و براهین نظامات فکری دست اول و قائم بالذات.» به عقیده¬ی او وظیفه¬ی اصلی فلسفه¬ی سیاسی عبارت است از: «تمییز دو نوع عمده¬ی مباحثات سیاسی اصل از یکدیگر: یعنی تمییز گزاره‏های واقعی سیاست از احکام ارزشی ایدئولوژی.» توجه به این مسأله ضرورت دارد که فلسفه¬ی سیاسی تحلیلی، نوعی رهیافت است، و نباید قسیم فلسفه¬ی سیاسی و فلسفه¬ی علم سیاست تلقی شود. فلسفه¬ی تحلیلی یکی از مکتب¬های فلسفه است، که رویکرد تحلیلی و درجه¬ی دوم دارد، و به تحلیل مفاهیم و زبان می‏پردازد. فلسفه تحلیلی سه رقیب و قسیم جدی دارد: الف ـ فلسفه¬ی انتقادی[14] مثل مکتب فرانکفورت؛ ب ـ فلسفه¬ی پدیدارشناسانه؛ ج ـ فلسفه¬ی ارزیابانه[15] که از این بحث می‏کند که چه مقدار مباحث ارزشی وارد استدلال‏های عالمان شده است. یکی از علل رشد فلسفه تحلیل زبان این است که طرفداران این رهیافت، مباحثات فلاسفه¬ی سیاسی را نزاع بر سر الفاظ می‏دانند و درصددند به کمک فلسفه¬ی تحلیلی این ادعا را اثبات نمایند. حال با مفروض گرفتن این مطلب که فلسفه¬ی سیاسی تحلیلی قسیم سیاسی نیست، به این نکته پاسخ می‏دهیم که گونه‏های فلسفه¬ی سیاسی کدامند؟ قبل از بحث از گونه‏های فلسفه¬ی سیاسی، به تقسیم مشهوری که در فلسفه¬ی عمومی وجود دارد اشاره می‏نماییم: معمولاً فلسفه را به دو قسم فلسفه¬ی برّ اروپا[16] و فلسفه¬ی تحلیلی[17] تقسیم می‏کنند. 1- فلسفه¬ی تحلیلی دارای دو شاخه منطقی و زبانی. 2- فلسفه¬ی کانتینتال دارای شاخه‏هایی مثل پدیدارشناسی¬گرایی، اگزیستانسیالیسم، هرمنوتیک، جریان‏های با پیشوند «نو» (مثل نو توماسی‌گرایی، نو کانتی¬گرایی و نو هگلی-اندیشی)، ساختارگرایی و شالوده‌شکنی می‏باشد. بر اساس تقسیم فوق می‏توان گفت فلسفه¬ی سیاسی نیز می‏تواند تحلیلی یا غیرتحلیلی باشد. فلسفه¬ی سیاسی تحلیلی، فلسفه¬ی سیاسی پدیدارشناسانه، فلسفه¬ی سیاسی اگزیستالیستی، فلسفهی سیاسی نو کانتی و فلسفهی سیاسی نو هگلی، برخی اقسام و گونه‏های فلسفه¬ی سیاسی‏اند. هر مکتب می‏تواند فلسفه¬ی سیاسی خاص خود را داشته باشد. به¬طور مثال مکتب مارکسیسم، فلسفه¬ی سیاسی مارکسیستی دارد. علاوه¬بر آن هر متفکری می‏تواند فلسفه¬ی سیاسی خاص خود را دارا باشد.[18] دین و فلسفه سیاسی فلسفه¬ی سیاسی از آتن آغاز گردید، اما بیش‏ترین میزان تأثیر دینی بر آن¬را می‏بایست از مسیحیت دانست. مسیحیت انجیلی[19] انسان‏ها را رعایایی در سلطنت الهی توصیف می‏کند که برای غایت فوق طبیعی در نظر گرفته شده‏اند و ملزمند همدیگر را دوست بدارند. قدرت و ساختار دستگاه دینی در قرون وسطا، زمینه‏ساز ایجاد تصادم‏هایی میان زعامت[20] دستگاه دینی نهادی و دولت‏های ملی گوناگون گردید. همین تصادم‏های بالقوّه و بالفعل بود که از قرن چهارم تا قرن چهاردهم، بسیاری از دستورهای کاری فلسفه¬ی سیاسی را تعیین می‏کرد. توماس آکویناس[21] به بسط و توسعه نظریه¬ی «قانون طبیعی»[22] پرداخت که براساس آن، ممکن نبود قانون معتبر بشری با دستورهای اخلاقی[23] در ستیز باشد. وی مدعی بود که حاکمان دنیایی در قبال ترویج خیر مشترک و آن¬چه موجب نجات دایمی رعایا است، مسؤول و پاسخ¬گو هستند. از قرن شانزدهم به بعد، فلسفه¬ی سیاسی با مسائلی درگیر بود که ناشی از تحوّلات دینی بود و خبر از عصر جدید می‏داد. «نهضت اصلاح دینی»[24] تنوّع دینی را در میان ملل اروپایی به میزان زیادی افزایش داد. از سوی دیگر، جان لاک به نفع حقانیت لیبرالیسم دینی استدلال کرد. لاک و بقیه لیبرال‏ها با نهضت فکری ارتباط داشتند که معروف به «نهضت روشنگری»[25] بود؛ نهضتی که محافطه‏کاران سنّتی از قبیل ادموند بورک[26] با آن مخالف بودند. ادموند بورک مدعی بوده قوام جامعه بشری وابسته به پیروی رضایت¬مندانه از آداب و رسوم سنّتی و نهادهای اجتماعی ـ از جمله کلیسای رسمی ملی ـ است. بعدا مارکسیسم نیز به مخالفت با لیبرالیسم برخاست. مارکسیست‏ها ادعا داشتند که دین تحت شرایط جدید و نقاب زدن به چهره استثمارگران طبقه کارگر، به حفظ ثبات اجتماعی کمک می‏کند. فلسفه¬ی معاصر در کشورهای انگلیسی زبان، ریشه در همان لیبرالیسم روشن‏فکری لاک دارد. جان راولز، مدعی است مشارکت‏های اجتماعی باید صرفا بر اساس مسائلی صورت گیرد که شهروندان در کشورهای مردم¬سالار ـ لیبرال، در شرایط مطلوب،آن‏ها را به صورت معقول، تأیید نمایند. مذهبیان منتقد لیبرالیسم معاصر مدعی‏اند که این نگرش حوزه فعالیت و مبحث سیاسی ملهم از دین را بدون موجب محدود می‏کند.[27] فلسفه¬ی سیاسی و اندیشه¬ی سیاسی نسبت بین «فلسفه¬ی سیاسی» و «اندیشه¬ی سیاسی»، عموم و خصوص مطلق است؛ چرا که هر فلسفه¬ی سیاسی نوعی اندیشه¬ی سیاسی تلقی می‏شود، ولی اندیشه سیاسی ممکن است شکل فلسفی نداشته باشد و در قالب علم سیاست با گرایش تجربی ظاهر گردد. حسین بشیریه که از اندیشه¬ی سیاسی معنایی اعم از اصطلاحات مشابه ارائه نمی‏کند، می‏گوید: «اندیشه¬ی سیاسی گرچه ممکن است تا اندازه‏ای توصیفی یا تبیینی باشد، لیکن اصولاً هنجاری است، یعنی با چگونگی سازمان¬دادن به زندگی سیاسی برحسب اصول نظری یا اخلاقی ویژه‏ای سروکار دارد. اندیشه¬ی سیاسی اخلاقا دل¬نگران وضعیت بشری است، و از این رو به ایدئولوژی سیاسی بسیار نزدیک‏تر است تا به نظریه¬ی سیاسی».[28] ________________________________________ [1]. اشتراوس، لئو؛ فلسفه¬ی سیاسی چیست؟، ترجمه¬ی فرهنگ رجایی، تهران، علمی و فرهنگی، چاپ اول، 1373، صص 5 و 8. [2]. کوئینتن، آنتونی؛ فلسفه¬ی سیاسی، ترجمه¬ی مرتضی اسعدی، تهران، الهدی، چاپ اول، 1371، ص 18. [3]. بشیریه، حسین؛ «تاریخ اندیشه‏ها و جنبش‏های سیاسی در قرن بیستم»، اطلاعات سیاسی ـ اقتصادی، ش 60، ص 16 ـ 26. [4]. قزلسفلی، محمدتقی؛ بازخوانی اندیشه 68، تهران، فرهنگ و اندیشه، چاپ اول، 1377، ص 6. جهت مطالعه¬ی بیشتر؛ ر.ک: یوسفی راد، مرتضی؛ امکان فلسفه¬ی سیاسی اسلام، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ، چاپ اول، 1386، ص 12 [5]. جهت مطالعه در مورد نسبت کلام سیاسی و فلسفه¬ی سیاسی؛ ر.ک: بهروزلک، غلام¬رضا، نسبت کلام سیاسی و فلسفه¬ی سیاسی، فصلنامه¬ی علوم سیاسی، سال ششم، شماره¬ی 22، تابستان 1382، ص 175، [6]. اشتراوس، لئو؛ فلسفه سیاسی چیست؟، ترجمه: فرهنگ رجایی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1373، ص 4-2. [7]. حقیقت، سیدصادق؛ چیستی و گونه¬های فلسفه¬ی سیاسی، مجله¬ی¬¬ نامه مفید، بهار 1380، شماره¬ی 25 ، صص 156- 139. همچنین در مورد مطالعه¬ی چیستی فلسفه¬ی اسلامی؛ ر.ک: پزشکی، محمد؛ چیستی فلسفه¬ی سیاسی در حوزه¬ی تمدن اسلامی، قم، بوستان کتاب، چاپ اول، 1383. [8] . Fact [9] . Discipline [10] . Politics [11]. ر.ک: اشتراوس، لئو؛ جامعه¬شناسی فلسفه¬ی سیاسی، ترجمه¬ی محسن رضوانی، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، چاپ اول، 1388، ص 149 [12]. جهت مطالعه¬ی بیشتر در مورد رابطه¬ی فلسفه و سیاست؛ ر.ک: کوئینتن، آنتونی؛ فلسفه¬ی سیاسی، ترجمه¬ی مرتضی اسعدی، تهران، انتشارات به آور، چاپ اول، 1374، 105- 67 [13]. حقیقت، سیدصادق؛ پيشين، صص 156- 139. [14] .

پیمان ورشو

پیمان ورشو نام یک پیمان نظامی است که از سال ۱۹۵۵ تا ۱۹۹۱ برقرار بود. این پیمان در ۱۴ مه سال ۱۹۵۵ [۴](۲۳ اردیبهشت ۱۳۳۴) به امضای هشت کشور آلبانی، آلمان شرقی، بلغارستان، چکسلواکی، شوروی، رومانی، لهستان و مجارستان رسید و در جنگ سرد رقیب پیمان ناتو محسوب می‌گردید.

این پیمان، که عنوان اصلی آن «پیمان همیاری اروپای شرقی» است، برای بیست سال بسته شده و در مه ۱۹۵۵ در ورشو به امضای نمایندگان این کشورها رسید. اما آلبانی در ۱۹۶۱ از آن کنار گذاشته شد و خود در ۱۹۶۸ از آن کناره گرفت. هدف آن همکاری و همیاری دولت‌های اروپای شرقی است. به موجب این پیمان، ستاد فرماندهی یگانه‌ای برای تمام نیروهای مسلح کشورهای عضو به وجود آمد. دولت‌های امضاکننده‌ی پیمان متعهد شده‌اند که در روابط خود از تهدید و بکار بردن زور خودداری کنند و هرگاه به هریک از دولت‌های عضو در اروپا حمله شود، با تمام نیرو به آن یاری دهند. کنفرانس پیان ورشو، که به امضای این پیمان انجامید، پنج روز پس از رسمیت یافتن «اتحادیه‌ی اروپای غربی» و بازگشت حاکمیت کامل به جمهوری فدرال آلمان تشکیل شد. پیمان در ۱۹۷۵ از سر گرفته شد.[۵]

مفاد

اعضاء پیمان ورشو متعهد شدند تا در صورت بروز حمله به یک یا چند کشور عضو، به دفاع از آنها بپردازند. همچنین طبق این قرارداد روابط بین امضاء کنندگان قرارداد مستلزم عدم دخالت در امور داخلی و احترام به استقلال و حاکمیت ملی انها بود. اندکی بعد، با دخالت شوروی در انقلاب مجارستان در سال ۱۹۵۶ و چکسلواکی در ۱۹۶۸، قانون عدم دخالت نقض شد. در هر دو مورد شوروی ادعا کرد که از او دعوت شده است و بنابراین رسماً این قانون نقض شده محسوب نشد.

انحلال پیمان ورشو

پس از سال ۱۹۸۹، حکومت‌های جدید اروپای مرکزی و شرقی تمایلی به پشتیبانی از پیمان ورشو نداشتند. در ژانویه ۱۹۹۱ کشورهای چکسلواکی، لهستان و مجارستان اعلام کردند تا تاریخ ۱ ژوئیه ۱۹۹۱ از این پیمان کاملاً کناره‌گیری خواهند کرد. در فوریه ۱۹۹۱، بلغارستان نیز به انها پیوست. که چهار کشور باقی‌ماندن

اعضاء

 

 

هفت و هشت ثور

دوستان عزیز مطلبی را که در ذیل می خوانید برگرفته شده از یکی از سایت های انترنتی است

با آن که سال ها از رویداد های هفتم و هشتم ثور در افغانستان می گذرد اما هنوز هم شماری مردم در شهر کابل از آن به عنوان تلخ ترین روز ها در تاریخ کشور یاد می کنند.

با آنکه سی و پنج سال از هفتم ثور 1357 و بیست و یک سال از هشتم ثور 1371 سپری گردیده، عده یی از باشندگان کابل می گویند که این دو روز مسبب اصلی آغاز بدبختی های مردم افغانستان است.

آنان می گویند: ده ها هزار تن در جریان این سال ها جان های شان را در افغانستان از دست دادند و یا معلول شده و به گفته آنان ملیون ها افغان دیگر مجبور به ترک کشور گردیدند:

« بعد از هفت ثور بدبختی ها آغاز شد، مردم کشته شد و مهاجر شد، مردم امیدوار بودند اما که هشت ثور بهتر از آن باشد اما چنین نشد.»

« در مرحله های اول مردم امیدوار به آینده بهتر بودند، اما متاسفانه حالات بدتر از گذشته شد، مجاهدین آمد جنگ ها شروع شد کسی می گفت کارته نو از من است کسی می گفت کوتهء سنگی از من است، در نتیجه همه بدبخت شدند و آواره گی آغاز شد و دو نسل بیسواد باقی ماند.»


هفت ثور 1357 مصادف است با کودتای رژيم خلق عليه ریاست جمهوری داوود خان در افغانستان.

پس از پیروزی حزب دیموکراتیک خلق افغانستان ، نور محمد تره کی رییس این حزب، به حیث اولین رهبر این نظام اعلام گردید.

حکومت جدید در افغانستان به زودی از سوی اتحاد جماهیر شوروی سابق به رسمیت شناخته شد و مورد حمایت قرار گرفت.

هفتم ثور سال 1357 و هشتم ثور سال 1371، دو رويداد متقابل در تاريخ افغانستان خوانده می شوند.

اما گفته می شود از نظر پيامد، برای قربانيان و آسيب ديدگان اين جنگ از هم تفاوتی ندارند.

با وجود این همه بد بینی ها، اما هنوز هم این هر دو رویداد تاریخی در کشور مدافعین خود را دارد.

شهنواز تنی وزیر دفاع اسبق افغانستان و یکی از طرف داران حزب خلق در صحبت با رادیو آزادی قیام سیاسی هفت ثور را به نفع مردم کشور خوانده و گفت این نظام در آن زمان مورد حمایت گسترده مردم قرار داشت:

« حزب دیموکراتیک خلق افغانستان یک نظام دیموکراتیک که کاملاً به نفع مردم افغانستان بود تحت رهبری نور محمد تره کی ایجاد کرد.
هر چند یک انقلاب ملی نبود اما آن را یک تحول و انقلاب سیاسی گفته می توانیم زیرا در انقلاب هفت ثور کار های انجام شد که کاملاً به نفع مردم بود.»


گفته می شود که افغانستان در طول تاريخ، گرفتار بحران هاى مختلف شده و همواره با چالش ها روبرو بوده و اکثر اوقات شاهد جنگ و نا آرامى بوده است.

به اساس گزارش ها، پیروزی مجاهدین، آغاز جنگ های داخلی دیگر در کشور بوده است.

بیست و یک سال قبل از امروز یعنی در سال 1371هــ ش مجاهدین افغان بعد از چهارده سال مبارزهء مسلحانه بر ضد نیرو های اتحاد شوروی سابق و حکومت کابل، ریاست جمهوری داکتر نجیب الله را به سقوط مواجه کرد و به تاریخ هشتم ثور 1371 به رهبری حضرت صبغت الله مجددی حکومت اسلامی را به وجود آوردند.

مجاهدین پس از گرفتن قدرت کابل به دلیل اینکه به چندین گروه تقسیم شده بودند، نتوانستند بر سر تقسیم قدرت با همدیگر به تفاهم برسند.

به اساس گزارش ها هر گروه در تلاش این بود تا با اتکاء به نیروی نظامی، گروه رقیب را از صحنه خارج کند که در نتیجهء آن شهر کابل به ویرانه مبدل شد و صد ها هزار باشنده آن کشته و آواره شدند.

اما شماری از رهبران سابق جهادی عوامل و انگيزه هاى خارجی را در بحران های داخلی کشور پس از پیروزی مجاهدین دخیل می دانند.

انجنیر احمد شاه احمدزی یکی از رهبران سابق جهادی در مورد با رادیو آزادی چنین گفت:

« من این را می پذیرم که رهبران جهادی در جنگ های داخلی مسوول بوده و هستند اما اگر ما به منشاء آن بربگردیم باز هم منشاء آن کمونیزم در افغانستان است.
این مساله ابعاد مختلف دارد از جمله این بود که امریکا واقعاً نمی خواست تا صلح در افغانستان تامین گردد و طرفدار بوجود آمدن یک حکومت اسلامی در این کشور نبود.
به همین اساس زمانی که مجاهدین افغان پیروز گردید غربی ها به سرکرده گی امریکایی ها حکومت مجاهدین را به رسمیت نشناختند.»


پس از آن که مراسم برگزاری جشن پیروزی مجاهدین در سال 2008 میلادی مورد حمله مخالفان مسلح قرار گرفت، از آن سال به بعد از این روز به طور مختصر در ارگ ریاست جمهوری تجلیل به عمل می آید.

قبل از آن از این روز در غازی ستدیوم کابل با راه اندازی جشن ها، و اجرای رژهء نظامی به طور شاندار آن تجلیل می گردید.

مقامات بلند پایه دولتی و شخصیت های جهادی در این مراسم در مورد ارزش و اهمیت پیروزی جهاد و قربانی های مردم افغانستان صحبت می کردند.

هشتم ثور حامل فاجعه بزرگی در تاریخ افغانستان :

در هشتم ثور ۱۳۷۰ خورشیدی حکومت داکترنجیب الله سقوط و به جای آن کاروان از تفنگ داران مسلح از هر دره و دیار اطراف کابل وارد این شهر شدند .

از اینکه چی وقایع و حوادث خونین و جنایات عظیمی در حق شهروندان و سرزمین این مملکت جفا کشیده درنتیجه پیروزی حکومت های مجاهدین بوقوع پیوسته نیاز به بحث جداگانه دارد . من در مورد فاجعه تاریخی یاد اور میشوم که تا کنون از عملی شدن ان مردم و دولت های افغانستان رنج میبرند.

به نظر بنده فروپاشی اردوی دوصد ساله افغانستان فاجعه بزرگی در تاریخ کشور بحساب می اید ، که دسیسه این جنایت مستقیما در دستگاه آی اس آی پاکستان از عهد حکومت جنرال ضیاالحق طرح ریزی و در عصر زمامداری نوازشریف نخست وزیراسبق این کشوربا پیروزی و تشکیل حکومت مجاهدین عملی گردید .

اردوی افغانستان از عصر سلطنت محمد ظاهر شاه به بعد روز به روز مجهز و قوی میگردید در زمان جمهوری محمد داود اردوی منظمی بود . این اردو در دوران حکومت های حزب دموکرتیک خلق به یک نیروی جنگی منظم و مجهز تبدیل شده بود .

پس از خروج قوای شوروی از افغانستان تمام نیروهای قوای مسلح افغانستان را تحلیل گران غربی به یکصدو پنجا هزار سرباز و افسر امار داده بودند . اما جنرال وارنییکوف معاون اول ستر درستیز شوروی ادعا داشت که نیروهای مسلح افغانستان در حدود سه صد هزار نفر میباشند .

نبی عظیمی شمارقوای هوایی اردوی افغانستان را در سال ۱۹۸۹ درحدود سه صد فروند طیاره می نویسد که عبارت از ۹۰ طیاره بمب افگن وشکاری، ۲۰ فروند طیاره میگ ، ۹۰ فروند هیلوکوپتر می ۱۷ و می ۲۴ و طیاره های سو ۷، الوشن ، مسافر بردار إن ۳۴ ان ۱۲ وغیره .

همچنین اردوی افغانستان مجهزبه راکت های غول پیکر سکاد ، لونا ، اورگان ، سکر و غیره نیز بود که در همان برهه زمان بهترین راکت های عصر به شمار میرفت .

همچنین اردوی افغانستان قبل از سقوط حکومت داکتر نجیب الله دارای هزاران عراده تانک های مختلف النوع روسی اعم از زرهدار ، زرهپوش ، نفر بر های زرهی و انواع وسایط نقلیه وصدها هزار سلاح های سبک و سنگین مختلف الوع بود .

جنرال عظیمی امار هواپیماهای را که از اغاز کودتای ۷ ثور ۵۷ الی روی کار امدن حکومت مجاهدین توسط افراد مختلف به کشور پاکستان برده شده و تاکنون در اختیار ان کشور است در حدود بیست فروند طیاره های مختلف النوع میگ ، هلیکوپتر ، باربری نظامی و غیره ذکر نموده است .

همچنین عظیمی تلفات هواپیما های را که در دوران حاکمیت حزب دموکراتیک خلق ازبین رفته به ۶۱۷ بال ذکر میکند که دراین میان ۱۶۲ بال طیاره های بمب افگن ۱۰۷ بال طیارات ترانسپورتی ۳۳۸ بال هیلوکوپتر های محاربوی و ترانسپورتی و ۱۵ بال طیارات تعلیمی بوده اند .

حکومت های مجاهدین اگر به جای خیانت به کشور و فروپاشی اردوی تابه دندان مسلح کشور ، در صدد تقویه و جمع اوری آن میشد شاید افغانستان دارای قوی ترین و جنگ آزموده ترین اردو در منطقه میبود .

به دلیل اینکه در یک سمت اردوی باقی مانده از حکومت داکتر نجیب الله که با تمام امکانات هوایی و زمینی که در فوق ذکر گردید مجهز بودند و از جانب دیگر دسته های مجاهدین که حدود سیزده سال را در مقابل ارتش افغانستان و قشون سرخ روسیه جنگیده بودند و بیشتر شان در کشور های ایران و پاکستان آموزش های عالی نظامی رادیده بودند و از استعداد خوب نظامی برخوردار بودند .

اما بدبختانه دشمنان دیرینه افغانستان با دسیسه های شوم شان چنان اردوی افغانستان را از هم پاشید که تاریخ هرگز این جنایت تاریخی را فراموش نخواهد کرد .

بطور نمونه در زمان حکومت برهان الدین ربانی که کشور در یک انارشزم مطلق بسرمیبرد ، استخبارات پاکستان به تاجران افغان که اهن پاره ها از افغانستان به ان کشور انتقال میداد اعلان نموده بودند که اهن پاره تانک و وسایل نظامی را به قیمت دوبرابر دیگر اهن ها خریداری میکنند . که با این اعلان فرمانده هان مجاهدبن وسایط نظامی مانند تانک و توپ هارا از قرار گاه ها کشیده و پارچه پارچه مینمودند و درموتر ها انداخته به پاکستان انتقال میدادند .

درمورد فروپاشی اردوی افغانستان نواز شریف نخست وزیر وقت پاکستان وقتیکه برای بار دوم انتخاب گردید اعضای پارلمان پاکستان ( حزب مخالف ) ازوی سوال نمودند که شما در دوره اول برای کشور چی خدمتی نموده اید که اکنون دوباره نامزد شده اید ؟ موصوف در پارلمان اظهار داشته بود که من بزرگترین خدمت را به مردم و کشور پاکستان نموده ام و ان عبارت است از فروپاشی اردوی یکصد ساله افغانستان . که پاکستان را دیگر از جانب همسایه شمالی هیچ گونه هراسی نیست و هیچ گونه خطری تهدید نمیکند . این موضوع را حامد کرزی رئیس جمهور انتخابی در یک جلسه جنرالان اردو در وزارت دفاع افغانستان نیز اظهار داشته و گفت که نواز شریف افتخار مینمود که من چنین ضربه یی را بر افغانستان وارد نموده ام .

درحقیقت فروپاشی اردو و قوای مسلح کشور و ان هم سعود یکباری از اسمان به زمین یا از صد به صفر یک ضربه جبران ناپذیر و جنایت تاریخی در کشور بحساب می اید ، که درعملی نمودن
وبربادی اردوی یکصد ساله افغانستان نه تنها حکومت پاکستان بلکه حکومت مجاهدین و بالخصوص حاکمیت برهان الدین ربانی و وزیر دفاع وقت احمد شاه مسعود سهم مهمی را داشتند.

تاریخ هیچ گاهی این جنایت عظیم را فراموش نخواهد کرد . و دادگاه عدل نسل های اینده کشور قضاوت خواهند نمود که این افراد قهرمانان ملی بوده اند یا خائنین ملی

مکثی بر ارتباط

ارتباط چيست؟ و اصولا چرا ارتباط برقرار مى كنيم؟ ارتباط يك طرفه و دو طرفه چگونه است؟ ارتباط تا چه ميزان مى تواند به سلامت و بهداشت روانى و جسمانى انسان ها كمك كند؟

 

تعامل، رابطه دو سويه اى است كه انسان ها براى رفع نياز و انگيزه براى زندگى ايجاد مى كنند و از مجموعه حداقل دو نفر صورت مى پذيرد. ما انسان ها در زندگى روزمره ارتباطات مختلفى داريم.

ارتباط عبارت است از سازماندهى و استفاده از كلمات، حركات و حالات، تظاهرات چهره اى،صداها و اعمال براى ايجاد انتظارات، تصاوير، توصيف احساسات و بيان معانى.

عمل متقابل، انتقال پيام، پيام از عناصر ارتباط اند. ارتباط و تعامل سبب مى شود انسان سلامتى و آرامش بيشترى را احساس كند. نخستين ارتباط و تعامل اجتماعى در بستر خانواده شكل مى گيرد و خانواده ها مى توانند براى اعضاى خود و حتى جامعه مفيد و مضر باشند.

ارتباط و تعامل مى تواند نقش پيشگيرانه از انواع آسيب ها و اختلالات داشته باشد. ارتباط و تعامل زير بسترهايى دارند كه در رابطه بروز و ظهور مى كنند و در سنت و سيره معصومين عليهم السلام موكدا قهر بودن و عدم ارتباط و تعامل نهى شده است.

ما در زندگى روزمره ارتباطات گوناگونى داريم، ارتباط با خودمان، محيطمان و طبيعت. كسى كه نتواند با خود، محيط و طبيعت سازگارى خوبى داشته باشد فرد سالمى نيست.

انسان ها و حتى طبيعت و غيره به نوعى با خدا ارتباط دارند و خدا با آن ها در ارتباط است. اصل من خوب هستم تو هم خوب هستى كه پيام آور صلح، آشتى و رابطه تعاملى انسان هاست مى تواند به ما كمك كند كه با ديگران تعامل درستى داشته باشيم و روح مشاركت، خلاقيت، بالندگى، نشاط، هنجار بودن و بهداشت روانى را تقويت كند.

ويژگى هاى ارتباط بين فردى عبارتند از: فرآيندى بودن، تبادلى بودن، اجتناب ناپذيرى، هدفمند بودن، چند بعدى بودن و بازگشت ناپذيرى در ارتباط و تعامل همدلى ايجاد مى شود و تخليه هيجانى صورت مى پذيرد و فرد در شرايط سخت مى تواند آرامش خوبى را احساس كند.

حضرت على «ع» خطاب به كارگزاران مى فرمايد: «انعطاف پذير و انتقادپذير باشيد، انتقامجو، عيب جو و بهانه گير نباشيد. با آرامش و احترام به حرف ديگران گوش كنيد، حرف ديگران را قطع نكنيد و امين و رازدار باشيد.»

همه معصومين «ع» با بيان هاى مختلف به تاكيد ارتباط و تعامل اشاره فرمودند كه به طور مثال احترام و تكريم، احساس همدلى، اخلاق تشكر و قدردانى، خوش بينى، فضايل اخلاقى، دين دارى، صداقت، محبت و مهربانى، كارگشا بودن، تحمل و صبر و مدارا، رعايت حقوق ديگران، اميدوارى، شنونده خوب بودن و بسيارى ديگر حكايت از مهارت ها و ايجاد ارتباط در زندگى بشر دارند.

تاثير انواع شخصيت ها در تعامل اجتماعى:

دو نفر از محققان با استفاده از مطالعات «يونگ» با توجه به درون گرايى و برون گرايى و چهار كنش انديشمند، عاطفى، حسى شهودى، هشت منش را مشخص كرده اند كه عبارتند از:

منصب جو و مقتدر، خون گرم و اجتماعى، ثابت قدم و محافظه كار، فكور و وظيفه شناس، تحليل گر، مقرراتى، واقع گر و دردآشنا.

هر كدام از تيپ هاى شخصيتى در ميزان و نوع ارتباط تاثيرگذار است و مى تواند در ارتباطات مختلف نقش داشته باشد. يكى از عمده ترين مشكلات خانواده ها عدم تعامل بين فردى كه منجر به نگرانى و اختلال مى شود از آن شمار غر زدن، قطع كردن صحبت همديگر، مشاجره در مسايل جزيى، تعميم بيش از حد و استفاده از عبارات هميشه و هرگز، پرداختن به مسايل فرعى، توقع- تهديد، اهانت كردن، طعنه زدن و انتقاد آزارنده يا غير سازنده.

 

حقوق تطبيقي چيست؟

نگاهی کوتاه بر سیر حقوق تطبیقی و کاربرد آن

چکیده

مطالعات حقوق تطبیقی یکی از موضوعات مهم و ارزشمند علم حقوق می باشد. مطالعات حقوق تطبیقی یک حقوقدان را یاری می رساند که از حقوق چند کشور مختلف آگاهی به دست آورد و وجوه اشتراک و افتراق حقوق چند کشور را دریابد. از اینرو این مطالعات، از اهمیت به سزائی برخوردار می باشد. در این نوشتار کوتاه سعی بر آن شده تا از حقوق تطبیقی تعریفی مختصر ارائه شود. در کنار آن، بحثی کوتاه در مورد فائده و نیز ماهیت حقوق تطبیقی صورت گرفته و همچنین نحوه ی استفاده از مطالعات حقوق تطبیقی بیان شده است. همه ی این موضوعات، حاصل مطالعه ی نویسنده از کتاب حقوق تطبیقی تالیف دکتر محمودعرفانی است که در پیوند به حقوق تطبیقی انجام شده است. از آنجائی که مطالعات حقوق تطبیقی موجب شناخت حقوقدان از نظام های حقوقی جهان می شود مهم است که این رشته ی از حقوق بطور گسترده مورد بحث و بررسی قرار گیرد و از زوایای مختلف ارزیابی شود تا نتایج خوبتر و بهتر از آن به دست آید.  

واژگان کلیدی

تعریف حقوق تطبیقی، تاریخچه ی حقوق تطبیقی، فائده ی حقوق تطبیقی، ماهیت حقوق تطبیقی، نحوه­ی استفاده از مطالعات تطبیقی

مقدمه

حقوق تطبیقی یکی از رشته های اساسی و بنیادی علم حقوق می باشد که در زندگی عملی انسان از اهمیت به سزائی برخوردار است. حقوق تطبیقی که برای نخستین بار در سال 1900 میلادی در فرانسه به شکل نوین آن وارد عرصه ی دانش  حقوقی انسان شده است حائز فواید  گوناگون در زندگی انسان می باشد. مهمترین فوائد حقوق تطبیقی عبارتند از فائده های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی که در واقع این فوائد بر اهمیت حقوق تطبیقی افزوده است. هر چند در مورد موضوع حقوق تطبیقی اختلاف نظر هایی وجود دارد اما امروزه کلیه ی موضوعات حقوقی و نظام های حقوقی جهان و همچنین قوانین ملل مختلف می تواند موضوع حقوق تطبیقی قرار گیرد. با این حساب می توان گفت که موضوع حقوق تطبیقی نیز گسترده می باشد. با اینهمه حقوق تطبیقی از قرن نزدهم میلادی به بعد در اثر نیازمندیهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی پیشرفت های قابل ملاحظه ی داشته است. از سویی هم دانشمندان حقوق برای ایجاد سهولت مطالعات حقوق تطبیقی، اقدام به دسته بندی نظامهای حقوقی جهان مانند حقوق رومن ژرمن، کامن لاو، سوسیالیست، حقوق اسلام و حقوق هندو و گروه های دیگری کرده است تا از این طریق پژوهشگران حقوق تطبیقی به آسانی بتوانند مطالعات حقوق تطبیقی شان را انجام دهند.

تعریف حقوق تطبیقی

حقوقدانان می گویند که حقوق تطبیقی عبارت از مطالعه ی حقوق دو و یا چند کشور می باشد که حاصل این مطالعات یافتن وجوه اشتراک و افتراق حقوق این کشورها هستند. از این تعریف دو نکته به دست می آید: اول اینکه ممکن است حقوق دو و یا چند کشور از جهاتی با هم اشتراک داشته باشند و از جهاتی هم متفاوت. دوم اینکه این تفاوت ها بر دو دسته است یا جزئی و سطحی می باشد و یا عمقی. کار اصلی مطالعات حقوق تطبیقی هم در واقع همین است که وجوه اختلاف را پیدا کند که آیا این اختلافات سطحی است یا عمقی و اصلی. از سوی دیگر این اختلافات نیز ممکن است برخاسته از عوامل گوناگون اقتصادی، سیاسی و اجتماعی باشد. بهر حال نتیجه­ی که به دست می آید اینست که اگر این اختلافات به گونه ی جزئی باشد، مشکل جدی ایجاد نمی کند اما اگر اختلافات عمقی باشد در اینصورت نتیجه ی مطالعات حقوقی قابل اجرا نخواهد بود. از باب نمونه می توان گفت که هر گز کشورهای فقیر نمی تواند که راه حل های اقتصادی کشورهای پیشرفته را در امور داخلی خود اجراء کند.

تاریخچه ی حقوق تطبیقی

اکنون این پرسش به میان می آید که تاریخ پیدایش مطالعات حقوق تطبیقی به کدام دوره بر می گردد. بر بنیاد آنچه که در کتاب حقوق تطبیقی اثر علمی دکتر عرفانی آمده است، قوانین روم باستان محصول مطالعات قوانین اساسی کشورهای مختلف جهان است و نیز کتاب سیاست ارسطو نتیجه ی مطالعات تطبیقی است. از اینرو می توان گفت که پیدایش حقوق تطبیقی به دوره ی روم باستان سالها قبل از میلاد بر می گردد و از پیشینه ی تاریخی زیاد برخوردار است. در روم، قوانین دوره ی پادشاهی در سالهای 753 تا 509 قبل از میلاد توسط یکی از حقوقدانان رومی که در قرن دوم میلادی می زیسته جمع آوری، تنظیم و بعد ها به صورت مجموعه ی درآمد که این قوانین نیز حاصل مطالعات حقوق تطبیقی بوده است. مطالعات تطبیقی نه تنها در حقوق بلکه در مذاهب نیز صورت گرفته است. شیخ محقق معروف به شیخ طوسی متوفی سال 460 هجری قمری نیز مطالعات مذهبی را انجام داده و در این مطالعات فقه جعفری را با مذاهب اربعه اهل تسنن به گونه ی مقایسوی مطالعه نموده و مورد مقایسه قرار داده است.

در قرن نزده میلادی که مساله تدوین قوانین صورت می گیرد، مطالعات حقوق تطبیقی اهمیت فراوان پیدا می کند. زیرا حقوقدانان بر مبنای مطالعات حقوقی اقدام به تدوین قوانین می کند. در سال 1900 برای نخستین بار  کنگره حقوق تطبیقی در پاریس پایتخت کشور فرانسه راه اندازی می شود و در این کنگره فایده موضوع و روش مطالعه ی تطبیقی مورد بحث و ارزیابی قرار می گیرد. این کنگره نظر حقوقدانان را به خود جلب می کند. از اینرو سال 1900 تولد حقوق تطبیقی خوانده شده است. در این سال، حقوق رومن ژرمن و حقوق کامن لاو مورد مطالعه قرار گرفته است و بعد از جنگ جهانی دوم نیز حقوق سوسیالیست ها و حقوق کشورهای جهان سوم مورد مطالعه ی حقوق تطبیقی قرار می گیرد و این روند  گسترش می یابد. در اینجا بد نیست که به این موضوع نیز اشاره کنیم که راجع به موضوع حقوق تطبیقی اختلاف نظر میان حقوقدانان وجود دارد. برخی حقوقدانان معتقد هستند که حقوق خصوصی موضوع مطالعات حقوق تطبیقی را تشکیل می دهد. برخی دیگر موضوع حقوق تطبیقی را حقوق چند کشور که با هم متجانس و همآهنگ هستند، می داند و گروهی هم بر این باور­اند که نظام های حقوقی به طور کلی موضوع حقوق تطبیقی را تشکیل می دهد. ولی امروزه کلیه رشته های حقوق و نظام های حقوقی و همچنین قوانین ملل مختلف در تمام ادوار می تواند موضوع حقوق تطبیقی قرار گیرد.

فائده حقوق تطبیقی

اکنون این پرسش به­وجود می­آید که فائده­ی حقوق تطبیقی چیست؟ پیش از پرداختن به پاسخ این پرسش لازم به نظر می آید که به این نکته اشاره کنیم که حقوق تطبیقی از بدو پیدایش خود تا حالا پیشرفت های قابل ملاحظه ی داشته است. عوامل گوناگون اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در پیشرفت حقوق تطبیقی نقش داشته است. مطالعات تطبیقی وسیله­ی موثر برای شناخت تجربیات ملل مختلف است. از آنجائی که تجربیات ملل مختلف در قوانین آنها انعکاس می یابد از اینرو مطالعات حقوق تطبیقی وسیله­ی خوبی برای دریافت تجربیات ملل مختلف جهان است. همین امر در واقع سبب پیشرفت حقوق تطبیقی شده است. فوائد گوناگون اقتصادی، اجتماعی و سیاسی که بر حقوق تطبیق مترتب است سبب پیشرفت و ترقی این رشته ی علم حقوق گردیده است. با این بیان، حال به مهمترین فوائد حقوق تطبیقی می پردازیم. یکی از مهمترین فائده­ی مطالعات حقوق تطبیقی، فایده اقتصادی آن است. این فائده مربوط به قراردادهای بین المللی و دعاوی حقوقی می شود. حقوقدان با استعانت از مطالعات حقوق تطبیقی می تواند که راه حل حقوقی دعاوی بر خاسته از قراردادهای بین المللی را به دست آورد. علاوه بر آن هیچ حقوقدان نمی تواند که بدون مطالعات حقوقی و اطلاع از حقوق و قوانین کشورهای دیگر، به نفع کشور خود تعبیر کند مگر آنکه از حقوق کشورهای دیگر اطلاعات و معلومات در دست داشته باشد. طبیعی است که این اطلاعات به جز از طریق مطالعات حقوق تطبیقی به دست نمی آید. فائده­ی سیاسی مطالعات حقوقی مربوط به روابط بین المللی می شود. هر کشور برای از میان برداشتن نیازهای سیاسی خود، نیازمند اینست که روابط بین المللی خود را گسترش دهد. از اشتباهات خود جلوگیری نماید تا بتواند به گونه ی مطلوب از تمامیت ارضی و استقلالیت خود دفاع کند. لذا برای تحقق این اهداف نیاز است که مطالعات تطبیقی داشته باشد. همچنان فائده ی مطالعات تطبیقی از لحاظ اجتماعی اینست که مطالعات تطبیقی برای بلند بردن سطح آگاهی ها و نیز پیدا کردن راه حل ها موثر است. همچنان این مطالعات برای سیر تحول حقوق کشور ها و اصلاح و تعدیل قوانین یک کشور اثر گذار می باشد. بنا بر این از آنچه گفته آمده­ایم این نتیجه به دست می آید که با مطالعات تطبیقی می توانیم به تجربیات چند صد ساله ی حقوقی کشورها که به بهاء گزاف حاصل شده، دست یابیم و از آن با توجه به شرایط لازم در کشور خود استفاده کنیم.

ماهیت حقوق تطبیقی

حال که با تعریف و فایده ی مطالعات حقوق تطبیقی آشنا شدیم، این بحث مطرح می شود که ماهیت حقوق تطبیقی چیست؟ آیا مطالعات حقوق تطبیقی علم است یا یک روش. در این مورد میان حقوقدانان اتفاق نظر وجود ندارد. برخی از حقوقدانان بر این باور هستند که مطالعات حقوق تطبیقی علم است. مارک انسل، یکی از دانشمندان علم حقوق می گوید حقوق تطبیقی علم است زیرا از یکسو این حقوق دارای متخصص می باشد و از سوی دیگر نهادهای حقوقی را که یک نوع جغرافیای حقوقی هستند مورد مطالعه قرار می دهد و بر علاوه ی دو دلیل فوق، نتایجی که از مطالعات حقوق تطبیقی به دست می آید متفاوت با حقوق داخلی کشورها است. حقوقی تطبیقی خواه از حقوق خصوصی بحث کند و یا از کلیه رشته های حقوق و نهادهای حقوقی و قوانین مختلف جهان در هر دو صورت، آگاهی یافتن به مطالب مذکور که موضوع حقوق تطبیقی را تشکیل می دهند، خود نوعی علم و دانش است. پس گفته می توانیم که حقوق تطبیقی علم است. امامخالفان این نظریه یعنی کسانی که معتقد­ند که حقوق تطبیقی علم نیست بلکه یک روش می باشد آنها چنین استدلال می کنند که حقوق تطبیقی از موضوع خاصی بحث نمی کند به همین دلیل یک روش بیش نیست. کوتریچ یکی از حقوقدانان جامعه ی غرب از طرفداران این نظریه است. او بر این باور است که حقوق تطبیقی روشی است برای مطالعه نهادهای حقوقی دو و یا چند کشور و مشخص ساختن وجوه افتراق و اشتراک این نهادهای حقوقی.

مضاف بر آنچه گفته شد، کسانی که می گویند حقوق تطبیقی روش است نه علم، در تعریف علم گفته اند که علم عبارت است از آگاهی و دانش اجتماعی که وظیفه ی آن شناخت منظم قوانین عینی حاکم بر طبیعت، جامعه و اندیشه و کشف چگونگی کاربرد آنها در عمل است. علم دانش و آگاهی انسان است که با واقعیات یا حقایقی که نظم یافته اند و کارکرد قوانین عام را نشان می دهند ارتباط دارد. دانش علمی مبتنی بر دو چیز است عقل و استدلال بنا بر این قابل رسیده گی و قابل انتقال از راه بیان است. علم باید دارای ویژگیهای ذیل باشد. یک: توانائی ارائه ی فرمول دقیق، مشخص، دائمی و مرتبط. دو: توانائی تعمیم و پیش بینی را داشته باشد. سه: توانائی داده ها و تعمیم ها و نیز آموزش کسانی که به کار علمی اشتغال دارند.

یکی از دانشمندان به نام هاکسلی علم را اینگونه تعریف می کند: " علم مجموعه ی منظمی از دانش مبتنی بر عقل و استدلال است. علومی که با پدیده های طبیعی سر و کار دارد علوم طبیعی و علومی که با پدیده های اجتماعی سر و کار دارد علوم اجتماعی نامیده می شوند. دانشمند علوم طبیعی به آسانی با موضوع خود کار می کند و نتیجه ی که از این علوم به دست می آید در همه جا ثابت است. مثلا آب همه جا در دمای صد درجه به جوش می آید. اما علوم اجتماعی اینگونه نیست زیرا عوامل گوناگون در پدیده های اجتماعی نقش دارند. به نظر می آید ثواب آنست که حقوق تطبیقی را هم علم بدانیم و هم یک روش، زیرا از یکسو حقوق تطبیقی روشی است برای مطالعه نظامهای حقوقی دو و یا چند کشور و تعیین کردن وجوه افتراق و اشتراک این نظامها اما همه ی اینها بدون علم و آگاهی امکان پذیر نیست.

نحوه ی استفاده از مطالعات حقوق تطبیقی

استفاده از حقوق تطبیقی به دو صورت امکان پذیر است یکی به گونه ی پیوند جزئی و دیگری به شکل پیوند کلی، در هر دو صورت اگر با دقت و مهارت همراه باشد می تواند موثر واقع شود و مورد قبول مردم قرار گیرد. اصولا این نکته را باید به یاد داشته باشیم که هدف اصلی از حقوق تطبیقی استفاده از تجربیات دیگران و یافتن راه حل حقوقی می باشد. واضح است که استفاده از تجربیات دیگران به منظور رفع نواقص حقوق داخلی، ممکن است به صورت پیوند جزئی صورت گیرد، روشی که در امتداد زمان در کشورهای دیگر جهان نیز وجود داشته است. تاریخ گواه بر این مساله است که قوانین رم آتن و نیز قوانین ناپلئون با مطالعات تطبیقی و از طریق استفاده از تجربیات قوانین کشورهای دیگر ( پیوند جزئی ) صورت گرفته است. این مطلب که قوانین کشورها از استفاده ی تجربیات یکدیگر به وجود آمده است چیزی تازه ی نیست. اما آنچه در این مورد لازم است که توجه به آن صورت گیرد اینست که استفاده از قوانین و تجربیات کشورهای دیگر به صورت  پیوند جزئی، گاهی ممکن است موثر باشد و جاه بیفتد و  گاهی هم ناکار آمد باشد. در ذیل برای هر دو مورد نمونه هایی بیان می شود. مورد اول یعنی آنجائی که میان حقوق دو کشور پیوند جزئی برقرار است و مورد قبول مردم هم قرار گرفته، اینست که قانونگذار فرانسه با استفاده از قانون کشور بلژیک برای دهقانان در مورد خرید وسایل مربوط به کشاورزی و بذر و کود، خیار غبن را پذیرفته اما میزان غبن یک بر چهار ارزش مال پیش بینی شده است. در حالی که مطابق ماده ی 1674 قانون مدنی فرانسه به فروشنده مال غیر منقول حق می دهد تا در صورتی که بیش از هفت بر دوازده قیمت مال مزبور مغبون شده باشد بتواند با استفادهاز خیار فسخ، معامله را فسخ نماید. این پیوند جزئی که میان حقوق هر دو کشور فرانسه و بلژیک بوجود آمده، مورد قبول مردم نیز قرار گرفته است.

اما مورد دوم یعنی آنجائی که پیوند جزئی میان حقوق دو کشور برقرار بوده ولی این پیوند موثر واقع نشده است، در رابطه به زن و شوهر در کشور فرانسه است که تا سال 1936 اختیار کلیه ی اموال زن مربوط به شوهر بود. قانونگذار فرانسه در سال 1937 به پیروی از قوانین کشورهای چون آلمان و سویس در تلاش برآمد تا برای زن شوهر دار اختیار مالکیت اموال او را بسپارد و او مالک اموالی باشد که در نتیجه کار شخصی اش به دست آورده و بتواند آن مال را بدون اجازه ی شوهرش به مصرف برساند. اما این قانون به دلیل اینکه در تعارض با سایر قوانین فرانسه وجود داشت از جمله اینکه مرد سرپرست خانواده به شمار می رفت از اینرو قانون یاد شده مورد قبول مردم واقع نشده و اجراء نگردید.

ب- پیوند کلی

گفتیم که استفاده از مطالعات حقوق تطبیقی به دو شکل صورت می گیرد یکی به نحو پیوند جزئی که در فوق راجع به آن توضیحات ارائه شد. نوع دوم پیوند کلی است. این پیوند میان حقوق دو و یا چند کشور در اثر استعمار کشوری توسط کشور دیگر بوجود می­آید هر چند امروزه چنین پیوندی مطرود بوده و جایگاه ندارد.

نتیجه

از مجموع آنچه که گفته شد این نتیجه حاصل می شود که با استفاده از حقوق تطبیقی می توان به آسانی و سهولت به تجربیات چند صد ساله ی حقوقی کشورهای مختلف جهان دست یافت و از آن برای حل مشکلات حقوقی یاری جست. از این جهت حقوق تطبیقی یکی از رشته های مهم حقوق می باشد که باید نسبت به آن اهمیت ویژه ی قائل شد. حقوق تطبیقی در زندگی انسان نقش حیاتی دارد و دارای فوائد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی هست. حقوق تطبیقی راهگشای مشکلات حقوقی انسانها است یک حقوقدان با مطالعات آن می تواند به آسانی دعاوی حقوقی را که میان دو نفر از کشورهای مختلف بوجود می آید، حل و فصل کند. حقوق تطبیقی کمک می کند که انسان نسبت به حقوق سایر کشورها شناخت پیدا نموده و وجوه افتراق و اشتراک قوانین کشور خود با سایر کشورها را به دست آورده و از آن بهره جوید. دانشمندان حقوق برای ایجاد تسهیل در استفاده از حقوق تطبیقی، نظامهای حقوقی جهان را دسته­بندی کرده تا بر مبنای آن، حقوقدانان بتوانند به آسانی و در مدت زمان کوتاهی به تجربیات حقوقی کشورها دسترسی پیدا کند. معروفترین نظام های حقوقی جهان عبارتند از: نظام حقوقی اسلام، رومن ژرمن، کامن لاو، سوسیالیست و هندو.

پایان

نوشته شده توسط سید محمد عارف موسوی                      تاریخ 28/12/1391 خورشیدی برابر 18/3/2013 میلادی

 

 

 

 

 

 

 

  Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

نگاهی کوتاه بر سیر حقوق تطبیقی و کاربرد آن

چکیده

مطالعات حقوق تطبیقی یکی از موضوعات مهم و ارزشمند علم حقوق می باشد. مطالعات حقوق تطبیقی یک حقوقدان را یاری می رساند که از حقوق چند کشور مختلف آگاهی به دست آورد و وجوه اشتراک و افتراق حقوق چند کشور را دریابد. از اینرو این مطالعات، از اهمیت به سزائی برخوردار می باشد. در این نوشتار کوتاه سعی بر آن شده تا از حقوق تطبیقی تعریفی مختصر ارائه شود. در کنار آن، بحثی کوتاه در مورد فائده و نیز ماهیت حقوق تطبیقی صورت گرفته و همچنین نحوه ی استفاده از مطالعات حقوق تطبیقی بیان شده است. همه ی این موضوعات، حاصل مطالعه ی نویسنده از کتاب حقوق تطبیقی تالیف دکتر محمودعرفانی است که در پیوند به حقوق تطبیقی انجام شده است. از آنجائی که مطالعات حقوق تطبیقی موجب شناخت حقوقدان از نظام های حقوقی جهان می شود مهم است که این رشته ی از حقوق بطور گسترده مورد بحث و بررسی قرار گیرد و از زوایای مختلف ارزیابی شود تا نتایج خوبتر و بهتر از آن به دست آید.  

واژگان کلیدی

تعریف حقوق تطبیقی، تاریخچه ی حقوق تطبیقی، فائده ی حقوق تطبیقی، ماهیت حقوق تطبیقی، نحوه­ی استفاده از مطالعات تطبیقی

مقدمه

حقوق تطبیقی یکی از رشته های اساسی و بنیادی علم حقوق می باشد که در زندگی عملی انسان از اهمیت به سزائی برخوردار است. حقوق تطبیقی که برای نخستین بار در سال 1900 میلادی در فرانسه به شکل نوین آن وارد عرصه ی دانش  حقوقی انسان شده است حائز فواید  گوناگون در زندگی انسان می باشد. مهمترین فوائد حقوق تطبیقی عبارتند از فائده های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی که در واقع این فوائد بر اهمیت حقوق تطبیقی افزوده است. هر چند در مورد موضوع حقوق تطبیقی اختلاف نظر هایی وجود دارد اما امروزه کلیه ی موضوعات حقوقی و نظام های حقوقی جهان و همچنین قوانین ملل مختلف می تواند موضوع حقوق تطبیقی قرار گیرد. با این حساب می توان گفت که موضوع حقوق تطبیقی نیز گسترده می باشد. با اینهمه حقوق تطبیقی از قرن نزدهم میلادی به بعد در اثر نیازمندیهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی پیشرفت های قابل ملاحظه ی داشته است. از سویی هم دانشمندان حقوق برای ایجاد سهولت مطالعات حقوق تطبیقی، اقدام به دسته بندی نظامهای حقوقی جهان مانند حقوق رومن ژرمن، کامن لاو، سوسیالیست، حقوق اسلام و حقوق هندو و گروه های دیگری کرده است تا از این طریق پژوهشگران حقوق تطبیقی به آسانی بتوانند مطالعات حقوق تطبیقی شان را انجام دهند.

تعریف حقوق تطبیقی

حقوقدانان می گویند که حقوق تطبیقی عبارت از مطالعه ی حقوق دو و یا چند کشور می باشد که حاصل این مطالعات یافتن وجوه اشتراک و افتراق حقوق این کشورها هستند. از این تعریف دو نکته به دست می آید: اول اینکه ممکن است حقوق دو و یا چند کشور از جهاتی با هم اشتراک داشته باشند و از جهاتی هم متفاوت. دوم اینکه این تفاوت ها بر دو دسته است یا جزئی و سطحی می باشد و یا عمقی. کار اصلی مطالعات حقوق تطبیقی هم در واقع همین است که وجوه اختلاف را پیدا کند که آیا این اختلافات سطحی است یا عمقی و اصلی. از سوی دیگر این اختلافات نیز ممکن است برخاسته از عوامل گوناگون اقتصادی، سیاسی و اجتماعی باشد. بهر حال نتیجه­ی که به دست می آید اینست که اگر این اختلافات به گونه ی جزئی باشد، مشکل جدی ایجاد نمی کند اما اگر اختلافات عمقی باشد در اینصورت نتیجه ی مطالعات حقوقی قابل اجرا نخواهد بود. از باب نمونه می توان گفت که هر گز کشورهای فقیر نمی تواند که راه حل های اقتصادی کشورهای پیشرفته را در امور داخلی خود اجراء کند.

تاریخچه ی حقوق تطبیقی

اکنون این پرسش به میان می آید که تاریخ پیدایش مطالعات حقوق تطبیقی به کدام دوره بر می گردد. بر بنیاد آنچه که در کتاب حقوق تطبیقی اثر علمی دکتر عرفانی آمده است، قوانین روم باستان محصول مطالعات قوانین اساسی کشورهای مختلف جهان است و نیز کتاب سیاست ارسطو نتیجه ی مطالعات تطبیقی است. از اینرو می توان گفت که پیدایش حقوق تطبیقی به دوره ی روم باستان سالها قبل از میلاد بر می گردد و از پیشینه ی تاریخی زیاد برخوردار است. در روم، قوانین دوره ی پادشاهی در سالهای 753 تا 509 قبل از میلاد توسط یکی از حقوقدانان رومی که در قرن دوم میلادی می زیسته جمع آوری، تنظیم و بعد ها به صورت مجموعه ی درآمد که این قوانین نیز حاصل مطالعات حقوق تطبیقی بوده است. مطالعات تطبیقی نه تنها در حقوق بلکه در مذاهب نیز صورت گرفته است. شیخ محقق معروف به شیخ طوسی متوفی سال 460 هجری قمری نیز مطالعات مذهبی را انجام داده و در این مطالعات فقه جعفری را با مذاهب اربعه اهل تسنن به گونه ی مقایسوی مطالعه نموده و مورد مقایسه قرار داده است.

در قرن نزده میلادی که مساله تدوین قوانین صورت می گیرد، مطالعات حقوق تطبیقی اهمیت فراوان پیدا می کند. زیرا حقوقدانان بر مبنای مطالعات حقوقی اقدام به تدوین قوانین می کند. در سال 1900 برای نخستین بار  کنگره حقوق تطبیقی در پاریس پایتخت کشور فرانسه راه اندازی می شود و در این کنگره فایده موضوع و روش مطالعه ی تطبیقی مورد بحث و ارزیابی قرار می گیرد. این کنگره نظر حقوقدانان را به خود جلب می کند. از اینرو سال 1900 تولد حقوق تطبیقی خوانده شده است. در این سال، حقوق رومن ژرمن و حقوق کامن لاو مورد مطالعه قرار گرفته است و بعد از جنگ جهانی دوم نیز حقوق سوسیالیست ها و حقوق کشورهای جهان سوم مورد مطالعه ی حقوق تطبیقی قرار می گیرد و این روند  گسترش می یابد. در اینجا بد نیست که به این موضوع نیز اشاره کنیم که راجع به موضوع حقوق تطبیقی اختلاف نظر میان حقوقدانان وجود دارد. برخی حقوقدانان معتقد هستند که حقوق خصوصی موضوع مطالعات حقوق تطبیقی را تشکیل می دهد. برخی دیگر موضوع حقوق تطبیقی را حقوق چند کشور که با هم متجانس و همآهنگ هستند، می داند و گروهی هم بر این باور­اند که نظام های حقوقی به طور کلی موضوع حقوق تطبیقی را تشکیل می دهد. ولی امروزه کلیه رشته های حقوق و نظام های حقوقی و همچنین قوانین ملل مختلف در تمام ادوار می تواند موضوع حقوق تطبیقی قرار گیرد.

فائده حقوق تطبیقی

اکنون این پرسش به­وجود می­آید که فائده­ی حقوق تطبیقی چیست؟ پیش از پرداختن به پاسخ این پرسش لازم به نظر می آید که به این نکته اشاره کنیم که حقوق تطبیقی از بدو پیدایش خود تا حالا پیشرفت های قابل ملاحظه ی داشته است. عوامل گوناگون اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در پیشرفت حقوق تطبیقی نقش داشته است. مطالعات تطبیقی وسیله­ی موثر برای شناخت تجربیات ملل مختلف است. از آنجائی که تجربیات ملل مختلف در قوانین آنها انعکاس می یابد از اینرو مطالعات حقوق تطبیقی وسیله­ی خوبی برای دریافت تجربیات ملل مختلف جهان است. همین امر در واقع سبب پیشرفت حقوق تطبیقی شده است. فوائد گوناگون اقتصادی، اجتماعی و سیاسی که بر حقوق تطبیق مترتب است سبب پیشرفت و ترقی این رشته ی علم حقوق گردیده است. با این بیان، حال به مهمترین فوائد حقوق تطبیقی می پردازیم. یکی از مهمترین فائده­ی مطالعات حقوق تطبیقی، فایده اقتصادی آن است. این فائده مربوط به قراردادهای بین المللی و دعاوی حقوقی می شود. حقوقدان با استعانت از مطالعات حقوق تطبیقی می تواند که راه حل حقوقی دعاوی بر خاسته از قراردادهای بین المللی را به دست آورد. علاوه بر آن هیچ حقوقدان نمی تواند که بدون مطالعات حقوقی و اطلاع از حقوق و قوانین کشورهای دیگر، به نفع کشور خود تعبیر کند مگر آنکه از حقوق کشورهای دیگر اطلاعات و معلومات در دست داشته باشد. طبیعی است که این اطلاعات به جز از طریق مطالعات حقوق تطبیقی به دست نمی آید. فائده­ی سیاسی مطالعات حقوقی مربوط به روابط بین المللی می شود. هر کشور برای از میان برداشتن نیازهای سیاسی خود، نیازمند اینست که روابط بین المللی خود را گسترش دهد. از اشتباهات خود جلوگیری نماید تا بتواند به گونه ی مطلوب از تمامیت ارضی و استقلالیت خود دفاع کند. لذا برای تحقق این اهداف نیاز است که مطالعات تطبیقی داشته باشد. همچنان فائده ی مطالعات تطبیقی از لحاظ اجتماعی اینست که مطالعات تطبیقی برای بلند بردن سطح آگاهی ها و نیز پیدا کردن راه حل ها موثر است. همچنان این مطالعات برای سیر تحول حقوق کشور ها و اصلاح و تعدیل قوانین یک کشور اثر گذار می باشد. بنا بر این از آنچه گفته آمده­ایم این نتیجه به دست می آید که با مطالعات تطبیقی می توانیم به تجربیات چند صد ساله ی حقوقی کشورها که به بهاء گزاف حاصل شده، دست یابیم و از آن با توجه به شرایط لازم در کشور خود استفاده کنیم.

ماهیت حقوق تطبیقی

حال که با تعریف و فایده ی مطالعات حقوق تطبیقی آشنا شدیم، این بحث مطرح می شود که ماهیت حقوق تطبیقی چیست؟ آیا مطالعات حقوق تطبیقی علم است یا یک روش. در این مورد میان حقوقدانان اتفاق نظر وجود ندارد. برخی از حقوقدانان بر این باور هستند که مطالعات حقوق تطبیقی علم است. مارک انسل، یکی از دانشمندان علم حقوق می گوید حقوق تطبیقی علم است زیرا از یکسو این حقوق دارای متخصص می باشد و از سوی دیگر نهادهای حقوقی را که یک نوع جغرافیای حقوقی هستند مورد مطالعه قرار می دهد و بر علاوه ی دو دلیل فوق، نتایجی که از مطالعات حقوق تطبیقی به دست می آید متفاوت با حقوق داخلی کشورها است. حقوقی تطبیقی خواه از حقوق خصوصی بحث کند و یا از کلیه رشته های حقوق و نهادهای حقوقی و قوانین مختلف جهان در هر دو صورت، آگاهی یافتن به مطالب مذکور که موضوع حقوق تطبیقی را تشکیل می دهند، خود نوعی علم و دانش است. پس گفته می توانیم که حقوق تطبیقی علم است. امامخالفان این نظریه یعنی کسانی که معتقد­ند که حقوق تطبیقی علم نیست بلکه یک روش می باشد آنها چنین استدلال می کنند که حقوق تطبیقی از موضوع خاصی بحث نمی کند به همین دلیل یک روش بیش نیست. کوتریچ یکی از حقوقدانان جامعه ی غرب از طرفداران این نظریه است. او بر این باور است که حقوق تطبیقی روشی است برای مطالعه نهادهای حقوقی دو و یا چند کشور و مشخص ساختن وجوه افتراق و اشتراک این نهادهای حقوقی.

مضاف بر آنچه گفته شد، کسانی که می گویند حقوق تطبیقی روش است نه علم، در تعریف علم گفته اند که علم عبارت است از آگاهی و دانش اجتماعی که وظیفه ی آن شناخت منظم قوانین عینی حاکم بر طبیعت، جامعه و اندیشه و کشف چگونگی کاربرد آنها در عمل است. علم دانش و آگاهی انسان است که با واقعیات یا حقایقی که نظم یافته اند و کارکرد قوانین عام را نشان می دهند ارتباط دارد. دانش علمی مبتنی بر دو چیز است عقل و استدلال بنا بر این قابل رسیده گی و قابل انتقال از راه بیان است. علم باید دارای ویژگیهای ذیل باشد. یک: توانائی ارائه ی فرمول دقیق، مشخص، دائمی و مرتبط. دو: توانائی تعمیم و پیش بینی را داشته باشد. سه: توانائی داده ها و تعمیم ها و نیز آموزش کسانی که به کار علمی اشتغال دارند.

یکی از دانشمندان به نام هاکسلی علم را اینگونه تعریف می کند: " علم مجموعه ی منظمی از دانش مبتنی بر عقل و استدلال است. علومی که با پدیده های طبیعی سر و کار دارد علوم طبیعی و علومی که با پدیده های اجتماعی سر و کار دارد علوم اجتماعی نامیده می شوند. دانشمند علوم طبیعی به آسانی با موضوع خود کار می کند و نتیجه ی که از این علوم به دست می آید در همه جا ثابت است. مثلا آب همه جا در دمای صد درجه به جوش می آید. اما علوم اجتماعی اینگونه نیست زیرا عوامل گوناگون در پدیده های اجتماعی نقش دارند. به نظر می آید ثواب آنست که حقوق تطبیقی را هم علم بدانیم و هم یک روش، زیرا از یکسو حقوق تطبیقی روشی است برای مطالعه نظامهای حقوقی دو و یا چند کشور و تعیین کردن وجوه افتراق و اشتراک این نظامها اما همه ی اینها بدون علم و آگاهی امکان پذیر نیست.

نحوه ی استفاده از مطالعات حقوق تطبیقی

استفاده از حقوق تطبیقی به دو صورت امکان پذیر است یکی به گونه ی پیوند جزئی و دیگری به شکل پیوند کلی، در هر دو صورت اگر با دقت و مهارت همراه باشد می تواند موثر واقع شود و مورد قبول مردم قرار گیرد. اصولا این نکته را باید به یاد داشته باشیم که هدف اصلی از حقوق تطبیقی استفاده از تجربیات دیگران و یافتن راه حل حقوقی می باشد. واضح است که استفاده از تجربیات دیگران به منظور رفع نواقص حقوق داخلی، ممکن است به صورت پیوند جزئی صورت گیرد، روشی که در امتداد زمان در کشورهای دیگر جهان نیز وجود داشته است. تاریخ گواه بر این مساله است که قوانین رم آتن و نیز قوانین ناپلئون با مطالعات تطبیقی و از طریق استفاده از تجربیات قوانین کشورهای دیگر ( پیوند جزئی ) صورت گرفته است. این مطلب که قوانین کشورها از استفاده ی تجربیات یکدیگر به وجود آمده است چیزی تازه ی نیست. اما آنچه در این مورد لازم است که توجه به آن صورت گیرد اینست که استفاده از قوانین و تجربیات کشورهای دیگر به صورت  پیوند جزئی، گاهی ممکن است موثر باشد و جاه بیفتد و  گاهی هم ناکار آمد باشد. در ذیل برای هر دو مورد نمونه هایی بیان می شود. مورد اول یعنی آنجائی که میان حقوق دو کشور پیوند جزئی برقرار است و مورد قبول مردم هم قرار گرفته، اینست که قانونگذار فرانسه با استفاده از قانون کشور بلژیک برای دهقانان در مورد خرید وسایل مربوط به کشاورزی و بذر و کود، خیار غبن را پذیرفته اما میزان غبن یک بر چهار ارزش مال پیش بینی شده است. در حالی که مطابق ماده ی 1674 قانون مدنی فرانسه به فروشنده مال غیر منقول حق می دهد تا در صورتی که بیش از هفت بر دوازده قیمت مال مزبور مغبون شده باشد بتواند با استفادهاز خیار فسخ، معامله را فسخ نماید. این پیوند جزئی که میان حقوق هر دو کشور فرانسه و بلژیک بوجود آمده، مورد قبول مردم نیز قرار گرفته است.

اما مورد دوم یعنی آنجائی که پیوند جزئی میان حقوق دو کشور برقرار بوده ولی این پیوند موثر واقع نشده است، در رابطه به زن و شوهر در کشور فرانسه است که تا سال 1936 اختیار کلیه ی اموال زن مربوط به شوهر بود. قانونگذار فرانسه در سال 1937 به پیروی از قوانین کشورهای چون آلمان و سویس در تلاش برآمد تا برای زن شوهر دار اختیار مالکیت اموال او را بسپارد و او مالک اموالی باشد که در نتیجه کار شخصی اش به دست آورده و بتواند آن مال را بدون اجازه ی شوهرش به مصرف برساند. اما این قانون به دلیل اینکه در تعارض با سایر قوانین فرانسه وجود داشت از جمله اینکه مرد سرپرست خانواده به شمار می رفت از اینرو قانون یاد شده مورد قبول مردم واقع نشده و اجراء نگردید.

ب- پیوند کلی

گفتیم که استفاده از مطالعات حقوق تطبیقی به دو شکل صورت می گیرد یکی به نحو پیوند جزئی که در فوق راجع به آن توضیحات ارائه شد. نوع دوم پیوند کلی است. این پیوند میان حقوق دو و یا چند کشور در اثر استعمار کشوری توسط کشور دیگر بوجود می­آید هر چند امروزه چنین پیوندی مطرود بوده و جایگاه ندارد.

نتیجه

از مجموع آنچه که گفته شد این نتیجه حاصل می شود که با استفاده از حقوق تطبیقی می توان به آسانی و سهولت به تجربیات چند صد ساله ی حقوقی کشورهای مختلف جهان دست یافت و از آن برای حل مشکلات حقوقی یاری جست. از این جهت حقوق تطبیقی یکی از رشته های مهم حقوق می باشد که باید نسبت به آن اهمیت ویژه ی قائل شد. حقوق تطبیقی در زندگی انسان نقش حیاتی دارد و دارای فوائد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی هست. حقوق تطبیقی راهگشای مشکلات حقوقی انسانها است یک حقوقدان با مطالعات آن می تواند به آسانی دعاوی حقوقی را که میان دو نفر از کشورهای مختلف بوجود می آید، حل و فصل کند. حقوق تطبیقی کمک می کند که انسان نسبت به حقوق سایر کشورها شناخت پیدا نموده و وجوه افتراق و اشتراک قوانین کشور خود با سایر کشورها را به دست آورده و از آن بهره جوید. دانشمندان حقوق برای ایجاد تسهیل در استفاده از حقوق تطبیقی، نظامهای حقوقی جهان را دسته­بندی کرده تا بر مبنای آن، حقوقدانان بتوانند به آسانی و در مدت زمان کوتاهی به تجربیات حقوقی کشورها دسترسی پیدا کند. معروفترین نظام های حقوقی جهان عبارتند از: نظام حقوقی اسلام، رومن ژرمن، کامن لاو، سوسیالیست و هندو.

پایان

نوشته شده توسط سید محمد عارف موسوی                      تاریخ 28/12/1391 خورشیدی برابر 18/3/2013 میلادی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مفهوم قضا و قدر چیست ؟

مقدمه: روز گذشته ( جمعه مورخ 13-11-1391) در حاشيه ي نشست انجمن اجتماعي خبرنگاران شمال كشور، بحثي ميان خبرنگاران در مورد قضا و قدر صورت گرفت كه بنده در آن نشست مكثي كوتاه بر مفهوم قضا و قدر داشتم. اكنون آنچه را كه در ذيل مي خوانيد توضيحي است بر مفهوم قضا و قدر اللهي. اميد دوستان در اين مورد تحقيقات بيشتر كنند.

واژه «قدَر» به معناى اندازه، و «تقدير» به معناى سنجش و اندازه گيرى و چيزى را با اندازه معينى ساختن است. و واژه «قضاء» به معناى يكسره كردن و به انجام رساندن و داورى كردن (كه آن هم نوعى به انجام رساندنِ اعتبارى است) استعمال مى‌شود. و گاهى اين دو واژه به صورت مترادف و به معناى «سرشت» بكار مى‌رود.

منظور از تقدير الهى اينست كه خداى متعال براى هر پديده‌اى اندازه و حدود كمّى و كيفى و زمانى و مكانى خاصى قرار داده است كه تحت تأثير علل و عوامل تدريجى، تحقق مى‌يابد. و منظور از قضاء الهى اينست كه پس از فراهم شدن مقدمات و اسباب و شرايطِ يك پديده، آنرا به مرحله نهائى و حتمى مى‌رساند.

طبق اين تفسير، مرحله تقدير، قبل از مرحله قضاء و داراى مراتب تدريجى است و شامل مقدمات بعيد و متوسط و قريب مى‌شود و با تغيير بعضى از اسباب و شرايط، تغيير مى‌يابد، مثلا سير تدريجى جنين از نطفه و علقه و مضغه تا حد يك چنين كامل، مراحل مختلف تقدير آنست كه شامل مشخصات زمانى و مكانى نيز مى‌شود، و سقوط آن در يكى از مراحل، تغييرى در تقدير آن بشمار مى‌رود. ولى مرحله قضاء، دفعى و مربوط به فراهم شدن همه اسباب و شرايط و نيز حتمى و غيرقابل تغيير است .«إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»۱/

اما چنانكه اشاره شد گاهى «قضاء و قدر» بصورت مترادف بكار مى‌رود، و از اينروى، تقسيم به حتمى و غيرحتمى مى‌گردد، و بدين لحاظ است كه در روايات و ادعيه، از تغيير قضاء، ياد شده، و صدقه و بِرّ به والدين و صله رحم و دعاء، از عوامل تغيير قضاء، معرفى گرديده است.

قضاء و قدر علمى و عينى

گاهى تقدير و قضاء الهى، به معناى علم خدا به فراهم شدن مقدمات و اسباب و شرايط پيدايش پديده ها و نيز علم به وقوع حتمى آنها بكار مى‌رود، و آن را «قضاء و قدر علمى» مى‌نامند، و گاهى به معناى انتساب سير تدريجى پديده ها و نيز انتساب تحقق عينى آنها به خداى متعال، استعمال مى‌شود و «قضاء و قدر عينى» نام مى‌گيرد.

برحسب آنچه از آيات و روايات، استفاده مى‌شود علم الهى به همه پديده ها به صورتى كه عيناً در خارج، تحقق مى‌يابد در مخلوقى شريف و متعالى به نام «لوح محفوظ» منعكس است و هر كس به اذن الهى، با آن، تماس پيدا كند از حوادث گذشته و آينده، آگاه مى‌گردد، و نيز الواح نازلترى هست كه حوادث را به صورت ناتمام و مشروط، منعكس مى‌سازد و كسانى كه بر آنها اشراف يابند اطلاعات محدودى بدست مى‌آورند كه مشروط و قابل تغيير است. و شايد اين آيه شريفه، ناظر به اين دو نوع سرنوشت باشد: «يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»۲/ و تغيير يافتن تقديراتِ مشروط و غيرحتمى، در لسان روايات، به نام «بداء» ناميده شده است.

به هر حال، اعتقاد به قضاء و قدر علمى، مشكلى را بيش از آنچه در مورد علم ازلى الهى گفته شد بوجود نمى‌آورد، و در درس سابق، شبهه جبرگرايان مربوط به علم الهى، مورد بررسى واقع شد و سستى و بى مايگىِ آن، روشن گرديد.

اما اعتقاد به قضاء و قدر عينى، مخصوصاً اعتقاد به سرنوشت حتمى، اشكال دشوارترى دارد كه بايد به پاسخ آن بپردازيم هر چند پاسخ اجمالىِ آن در بحث از توحيد به معناى تأثير استقلالى، دانسته شد.

رابطه قضاء و قدر با اختيار انسان

دانستيم كه مقتضاى اعتقاد به قضاء و قدر عينى الهى اينست كه وجود پديده ها را از آغاز پيدايش تا دوران شكوفايى و تا پايان عمر، بلكه از هنگام فراهم شدن مقدماتِ بعيده تحت تدبير حكيمانه الهى بدانيم و فراهم شدن شرايط پيدايش و رسيدن به مرحله نهائى را مستند به اراده الهى بشماريم۳/

به ديگر سخن: همانگونه كه وجود هر پديده‌اى انتساب به اذن و مشيّت تكوينىِ خدا دارد و بدون اذن او هيچ موجودى پا به عرصه وجود نمى‌نهد همچنين پيدايش هر چيزى مستند به تقدير و قضاء الهى است و بدون آن، هيچ موجودى شكل و حدود ويژه خودش را نمى‌يابد و به سرانجام خودش نمى‌رسد. و بيان اين انتساب و استنادات، در واقع، تعليم تدريجىِ توحيد به معناى استقلال در تأثير است كه از والاترين درجات توحيد مى‌باشد و نقش عظيمى در سازندگى انسانها دارد چنانكه قبلا اشاره كرديم.

اما استناد پديده ها به اذن و حتى به مشيّت خدا، آسان يابتر و قابل فهم‌تر است به خلاف استناد مرحله نهائى و تعيّن قطعى آنها به قضاء الهى كه به دليلِ دشواريابى آن، بيشتر مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است. زيرا جمع بين چنين اعتقادى با پذيرفتن اختيار انسان در رقم زدن سرنوشت خويش بسيار مشكل است و از اينروى، گروهى از متكلمين (اشاعره) كه شمول قضاء الهى را نسبت به رفتار انسانها پذيرفته بودند گرايش به جبر پيدا كردند، و گروهى ديگر (معتزله) كه نمى‌توانستند جبر و پى آمدهاى وخيم آن را بپذيرند منكر شمول قضاء الهى نسبت به افعال اختيارى انسان شدند و هر دسته، آيات و رواياتِ مخالف با نظريه خودشان را مورد تأويل قرار دادند چنانكه در كتب مفصل كلامى و در رساله هاى خاصى كه درباره جبر و تفويض نوشته شده، آمده است.

نقطه اصلىِ اشكال اينست كه اگر كار انسان، واقعاً اختيارى و مستند به اراده اوست چگونه مى‌توان آن را مستند به اراده و قضاء الهى دانست؟ و اگر مستند به قضاء الهى است چگونه مى‌توان آن را تابع اختيار و انتخاب انسان بشمار آورد؟

بنابراين، براى رفع اين اشكال و بيان جمع بين استناد فعل به اراده و اختيار انسان و استناد آن به اراده و قضاء الهى، بايد توضيحى پيرامون انواع استناد معلول واحد به چند علت بدهيم تا نوع استناد فعل اختيارى به انسان و خداى متعال، آشكار گردد.

انواع تأثير علل متعدّد

تأثير چند علت در پيدايش يك پديده، به چند صورت تصور مى‌شود:

۱- چند علت با هم و در كنار يكديگر، تأثير كنند مانند اينكه اجتماع بذر و آب و حرارت و... موجب شكفتن بذر و روييدن گياه مى‌شود.

۲- هر يك از آنها متناوباً مؤثر باشد كه به نوبت، تأثير خود را مى‌بخشند چنانكه چند موتور، على التناوب روشن شوند و موجب ادامه حركت هواپيما گردند.

۳- تأثير آنها مترتّب بر يكديگر باشد چنانچه در برخورد چند توپ با يكديگر يا در تصادفات زنجيره‌اى ملاحظه مى‌شود. و نمونه ديگر آن، تأثير اراده انسان در حركت دست، و تأثير دست در حركت قلم، و تأثير قلم در پيدايش نوشته است. بطورى كه طول عمر پديده بر تعداد آنها تقسيم مى‌شود و هر بخشى از آن معلول يكى از عواملى باشد.

۴- تأثير مترتّب چند عامل طولى، بگونه‌اى كه وجود هر يك از آنها وابسته به وجود ديگرى باشد برخلاف فرض قبلى كه وجود قلم، وابسته به وجود دست نبود و وجود دست هم وابسته به اراده انسان نبود.

در همه اين صورتها اجتماع چند علت براى پيدايش معلولِ واحد، ممكن بلكه لازم است و تأثير اراده الهى و اراده انسان در فعل اختيارى از همين قسم اخير مى‌باشد زيرا وجود انسان و اراده او وابسته به اراده الهى است.

و اما آن صورتى كه اجتماع دو علت بر معلول واحد، ممكن نيست عبارتست از اجتماع دو علت هستى بخش يا دو علت مانعة الجمع كه در عرض هم و على البدل تأثير مى‌كنند مانند فرض اينكه اراده واحدى از دو فاعل مريد، سر بزند يا دو پديده واحدى مستند به دو مجموعه علل (دو علت تامّه) باشد.

دفع شبهه

با توضيحاتى كه داده شد روشن گرديد كه استناد وجودِ افعال اختيارى انسان به خداى متعال، منافاتى با استناد آنها به خود وى ندارد زيرا اين استنادها در طول يكديگر هستند و تزاحمى با هم ندارند.

به ديگر سخن: استناد فعل به فاعل انسانى در يك سطح است و استناد وجود آن به خداى متعال در سطح بالاترى است كه در آن سطح، وجود خود انسان و وجود مادّه‌اى كه كارش را روى آن انجام مى‌دهد و وجود ابزارهايى كه كار را بوسيله آنها انجام مى‌دهد همگى مستند به اوست.

پس تأثير اراده انسان به عنوان «جزء اخير از علت تامّه» در كار خودش منافاتى با استناد وجود همه اجزاء علت تامّه، به خداى متعال ندارد. و اين، خداى متعال است كه وجود جهان و انسان و همه شئون وجودى او را در يَدِ قدرت خود دارد و همواره به آنها وجود مى‌بخشد و نو به نو آنها را مى‌آفريند و هيچ موجودى در هيچ حالى و در هيچ زمانى بى نياز از او نيست و استقلالى از او ندارد. بنابراين، كارهاى اختيارى انسان هم بى نياز از خداى متعال، و خارج از قلمرو اراده او نخواهد بود و همه صفات و ويژگيها و حدود و مشخصات آنها نيز وابسته به تقدير و قضاء الهى مى‌باشد و چنان نيست كه يا بايد مستند به اراده انسان باشند و يا مستند به اراده خدا. زيرا اين دو اراده در عَرض يكديگر و مانعة الجمع نيستند و تأثير آنها در تحقق كارها على البدل انجام نمى‌گيرد بلكه اراده انسان مانند اصل وجودش وابسته به اراده الهى است و اراده خداى متعال براى تحقق آن، ضرورت دارد «وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ»۴/

آثار اعتقاد به قضاء و قدر

اعتقاد به قضاء و قدر الهى، علاوه بر اينكه درجه ارزشمندى از معرفت خدا و موجب تكامل انسان در بُعد عقلى بشمار مى‌رود آثار عملى فراوانى دارد كه به برخى از آنها اشاره شد و اينك به بيان برخى ديگر از آنها مى‌پردازيم:

كسى كه پيدايش حوادث را تابع اراده حكيمانه خداى متعال و مستند به تقدير و قضاء الهى مى‌داند از پيشامدهاى ناگوار نمى‌هراسد و در برابر آنها خود را نمى‌بازد و به جزع و فزع نمى‌افتد بلكه توجه به اينكه اين حوادث، جزئى از نظام حكيمانه جهان است و طبق مصالح و حكمتهايى رخ داده و مى‌دهد با آغوش باز از آنها استقبال مى‌كند و ملكات فاضله‌اى از قبيل صبر و توكّل و رضا و تسليم را بدست مى‌آورد.

و نيز شيفته و فريفته خوشيها و شاديهاى زندگى نمى‌شود و به آنها مغرور و سرمست نمى‌گردد و نعمتهاى خدا داده را وسيله فخرفروشى و به خود باليدن، قرار نمى‌دهد.

اين آثار ارزنده، همان است كه در اين آيه شريفه، به آنها اشاره شده است:

«ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَة فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّ فِي كِتاب مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسِيرٌ. لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ وَ اللّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتال فَخُور»۵/

در عين حال، بايد توجه داشته باشيم كه برداشت نادرست از مسأله قضاء و قدر و توحيد در تأثير استقلالى، موجب سستى و تنبلى و زبونى و ستم پذيرى و تهى كردن شانه از زير بار مسئوليّت نشود و بدانيم كه سعادت و شقاوت جاودانى اينان در گرو فعاليّتهاى اختيارى خود اوست: «لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ»۶ «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى»۷/

پي نوشتها :

۱/ سوره آل عمران به آيه ۴۷ و به اين آيات نيز رجوع كنيد: سوره بقره: آيه ۱۱۷، سوره مريم: آيه ۳۵، سوره غافر: آيه ۶۸/

۲/ سوره رعد، آيه ۳۹/

۳/ انطباق اراده و قضاء الهى بر يكديگر (بحسب مورد) از تطبيق آيه (۴۷) آل عمران بر آيه (۸۲) از سوره يس «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» روشن مى‌شود.

۴/ سوره تكوير، آيه ۲۹/

۵/ سوره حديد، آيه ۲۲ و ۲۳/

۶/ سوره بقره، آيه آخر.

۷/ سوره نجم، آيه ۳۹/

منبع : آموزش عقاید (آیت الله مصباح یزدی)

ادامه نوشته

پارلمان چيست

800x600

پارلمان به مجلسی اطلاق می شود که کار قانونگذاری را در کشور پیش می­برد. این نهاد در کشورها به نامهای مختلف یاد می شود در آمریکا به نام کنگرس، در در فرانسه به نام شورای ملی، در انگلستان به نام پارلمان و مجلس نماینده گان در جاپان یاد می شود. پارلمان در زبان فرانسوی به معنی محل گفتگو است. پارلمان به مثابه عالیترین مظهر اراده مردم و حاکمیت ملی است. نیرویی که به وضع قواعد و مقررات به منظور جهت بخشیدن به روابط اجتماعی می پردازد.

وظایف پارلمان:

قانونگذاری، نماینده گی، بررسی و نظارت، استخدام سیاسی یا تربیه سیاستمداران، مشروعیت بخشیدن، وارسی در کار قوه اجرائیه و بحث در موضوعات مهم از وظایف پارلمان می باشد.

ترکیب پارلمان

یوگسلاوی سابق دارای پنج مجلس بوده، آفریقای جنوبی سه مجلس و بیشتر پارلمان های جهان دو نوع مجلس و بعضی کشورها هم دارای تک مجلسی می باشد. برخی حقوقدانان برای دولت های فدرال دو مجلس و برای دولت های بسیط یک مجلس را مناسب می دانند.

استدلال طرفداران دو مجلس

1-      مجلس دوم می تواند با نظارت از مجلس اول، قدرت و زیاده روی های این مجلس را مهار کند.

2-      نظام دو مجلسی می تواند به خوبی خلاء های حکومت را بیان کند. و قوه اجرائیه را مورد مداقه و بررسی قرار دهد.

3-      وجود دو مجلس اصل نماینده گی را در جامعه وسعت می بخشد. نماینده گان می توانند از دیده گاه های مختلف به بررسی و قضاوت بپردازند.

4-      هر دو مجلس می توانند اشتباهات و نواقص همدیگر را اصلاح کنند.

5-      وجود مجلس دوم می تواند از شتابزدگی و تصویب قوانین جنجال بر انگیز جلوگیری به عمل آورد.

استدلال طرفداران تک مجلسی

1-      یک مجلس می تواند موثر تر و فعال تر عمل کند و به تصویب قوانین و امور محوله پارلمان بپردازد. و از ضیاع وقت جلوگیری کند.

2-      مجلس دوم به مثابه نیروی بازدارنده علیه دمکراسی و اراده مردم عمل می کنند زیرا اعضای شان غیر منتخب است و در برابر کسانی موضع گیری می کنند که از سوی مردم به صورت مستقیم انتخاب شده اند.

3-      موجودیت دو مجلس بیشتر سبب نزاع و درگیری میان مجلسین می شود.

4-      گاهی مجلس دوم با دیدگاه های محافظه کارانه سبب جلوگیری رشد و ترقی اجتماعی می شود.

اصول و بنیادهای پارلمان

بدون فراهم بودن این اصول پارلمان از استقلال عمل برخوردار نبوده و زمینه ی فعالیت برای اعضای آن هم مساعد نمی باشد. این اصول قرار ذیل است:

مصئونیت پارلمانی، حمایت از حیثیت پارلمان، پرداختن به شغل نماینده گی و احتراز از دیگر مشاغل رسمی، حقوق و امتیازات اعضای پارلمان، استقلال پارلمان اعم از استقلال اداری، مالی و نظامنامه ایی یا آئین نامه، مجموع اینها اصول پارلمان را تشکیل می دهند.

سازمان داخلی و تشکیلات

رئیس و هیئت رئیسه، در پارلمان بخش اصلی اداره کننده امور به حساب می رود. در برخی کشور ها رئیس مجلس و نائب ها و منشی هایش انتخابی هستند که از سوی خود مجلس برای یک دوره تقنینی انتخاب می شوند. در برخی از کشورها رئیس مجلس از سوی شاه یا رئیس جمهور انتصاب می شوند. این انتصاب بیشتر در مجلس سنا صورت می گیرد. عنوان رئیس مجلس در کشورهای مختلف فرق می کند در بریتانیا به نام سخنگو یاد می شود. در برخی کشورهای دیگر به نام رئیس مجلس یاد می گردد.

نحوه ی انتخاب رئیس مجلس و نایب و منشی ها بیشتر با آراء مستقیم، سری و با اکثریت آرا صورت می گیرد. در بیشتر کشورها در صورت فوت یا استعفای رئیس دولت، رئیس مجلس تا برگزاری انتخابات این مقام را به عهده می گیرد.

بخش اداری، تشکیلات اداری پارلمان و نحوه تعیین رئیس اداری و رئیس بخش های آن در کشورهای مختلف فرق می کند. اما رئیس اداری پارلمان و روسای بخش های متعدد آن در همکاری و همآهنگی با رئیس پارلمان و هیئت رئیسه به کار و فعالیت می پردازند.

کمیسیون ها، کمیسیون ها عبارت از مجموع منتخب اعضای پارلمان است که برای انجام یک کار مشخص برگزیده می شوند. پارلمان به اندازه ی که کمیسیون های موثر و کارا داشته باشد به همان  اندازه موثر می باشد. کمیسیون ها به دو بخش عادی و تخصصی تقسیم می شوند. کمیسیون عادی عبارت از کمیسیون هایی است که بدون در نظرداشت تخصص یا گرایش های سیاسی و حزبی در داخل پارلمان برای سهم گیری در مسایل پارلمان تعیین و همه اعضای پارلمان در این کمیسیون ها سهم می گیرند. این کمیسیون به صورت کل موضوعات مربوط به مسایل بودجه و مالی، طرح لوایحی که موجب هزینه مالی می گردد و طرح لوایح قانونی می پردازد.

کمیسیون های تخصصی، عمده ترین کمیسیون ها در پارلمان های جهان کمیسیون های تخصصی هستند که در بخش های متنوع و تخصصی با داشتن امکانات لازم به کار و فعالیت می پردازند. کمیسیون های تخصصی به دو بخش تقسیم می شوند کمیسیون های دایمی، کمیسیون های موقتی. اعضای کمیسیون های دایمی برای یک دوره تقنینی یا یک دوره اجلاس مجلس تعیین می شود. و وجود آنها در آئین نامه مجلس یا در قانون اساسی پیش بینی شده است.

کمیسیون های موقت، به آن دسته از کمیسیون های گفته می شود که به اثر نیاز مشخص برای بررسی یک موضوع تشکیل می شود و با اتمام کار و ارائه گزارش به مجلس کارشان پایان می یابد.

کمیسیون بررسی و تحقیق، در بیشتر موارد به رسیده گی به اتهام علیه نماینده گان می پردازد.

کمیسیون های مشترک، متشکل از هر دو مجلس است که در صورت اختلاف در تقنین میان دو مجلس به حل این موضوع می پردازد.

قانون

در برخی از آثار و رسالات حقوق اساسی و علم سیاست، قانون را نتیجه و ماحصل کار قوه مقننه دانسته اند. قانون گذاری بر این اساس، اعمالی است که مجالس مقننه برای وضع قواعد عمومی و غیر شخصی انجام می دهند. اما قانون در معنی عام آن عبارت است از مقررات که توسط قوه اجرائیه، آئین نامه های که توسط کابینه، تصامیمی که موسسان می گیرند، وضع قوانین توسط همه پرسی یا وضع قوانین در حالت اضطرار را شامل می شود.

محدوده صلاحیت قانون

مطابقت قوانین با اساسات دین مقدس اسلام در قوانین اساسی کشورهای اسلامی، مراعات حقوق بشر، میثاقهای بین المللی، حقوق سازمان های بین المللی و منطقوی همه محدودیت هایی هستند که در قوانین اساسی کشورها در عرصه تقنین در نظر گرفته شده است.

طرح قانون یا ابتکار پیشنهاد قانون

پیشنهاد قانون از سوی دو مرجع صورت می گیرد یکی نماینده گان مجلس است که به آن طرح قانونی یاد می کنند و دیگر از سوی قوه اجرائیه است که به نام لایحه قانونی یاد می شود. نماینده گان به صورت انفرادی و جمعی حق پیشنهاد طرح قانون را دارند. کشورهای مختلف جهان در این مورد روشهای متعدد دارد. در آمریکا یک نماینده به تنهائی نیز حق پیشنهاد طرح قانون را دارد. در بریتانیا نیز چنین است. در برخی از کشورهای دیگر ابتکار فردی قابل قبول نیست باید تعداد مشخصی از نماینده گان طرح پیشنهادی را امضا کنند. در افغانستان بايد ده نفر نماينده طرح پيشنهاد قانون را ارائه كنند و از سوي يك پنجم اعضاي مجلسي كه پيشنهاد در آن مجلس ارائه شده تائيد شود.

تقدیم طرح قانون از سوی قوه مجریه نیز صورت می گیرد. قوه قضائيه ي كشور نيز مي تواند كه در ساحه قضائي پيشنهاد طرح قانون را ارائه كند اما از طريق حكومت مي تواند اين كار را انجام دهد. در برخي از كشورها هر دو مجلس در طرح قانون حق مساوي دارند اما در تعدادي از كشورهاي ديگر چنين نيست. در بيشتر از كشورها رئيس دولت در پيام سالانه اش يا در جريان افتتاح پارلمان جديد  اولويت ها و فهرست قوانين پيشنهادي حكومت را به پارلمان عرضه مي كند و پارلمان در زمينه اقدام مي نمايد.

کارهای قبل از تصویب قانون

قبل از تصویب قانون و یا در جریان تصویب قانون در بیشتر پارلمان ها کارهای ذیل به شیوه های مختلف صورت می گیرد.

مشوره های بیرون از پارلمان، دستور کار جلسات پارلمان، حد نصاب، اکثریت ساده یا مطلق، نحوه رای گیری که با شکل های مختلف صورت می گیرد مانند دست بلند کردن، شفاهی بلی یا نخیر گفتن، ایستادن و نشستن، تقسیم به مخالف و موافق، انداختن رای در صندوق و رای دهی الکترونیکی کارهایی است که قبل از تصویب و در جریان تصویب صورت می گیرد.

عملیه تصویب

قرائت اول، کمیسیون، قرائت دوم، قرائت سوم، کمیسیون مشترک، توشیح رئیس دولت و انفاذ قانون از مراحل تصویب قانون به شمار می رود.

روش های دیگر قانون

همه پرسی یا ریفراندوم، حالت اضطرار و دوره انتقال از روش های دیگر قانون است.

نماينده گي

دومين وظيفه اعضاي پارلمان، نماينده گي كردن از مردم است. اين اعضاء در راستاي نظارت از عملكرد حكومت، جلب توجه مسئوولين حكومتي به امورات مردم و وضع قوانين به نفع عام جامعه را در قالب نماينده­گي از مردم به نمايش مي­گذارند.

بررسي و نظارت

يكي از مهمترين وظايف پارلمان در عصر حاضر نظارت بر عملكرد قوه اجرائيه است. اين كار پارلمان را قادر ­­­­­مي­سازد تا با در نظرداشت اصل مسئوليت قوه اجرائيه در برابر پارلمان، به بررسي قوه اجرائيه در بخش هاي مختلف بپردازد. عمليه نظارت با روشهاي مختلف صورت مي گيرد. كه معمول ترين اين روشها از سه طريق انجام مي شود: 1- سوال 2- مباحثات اضطراري. 3- تشكيل كميسيون هاي بررسي.

استخدام سياسي يا تربيه سياستمداران

تربيه سياستمداران يكي ديگر از وظايف پارلمان مي باشد. پارلمان مكان مناسبي براي رشد استعدادهاي سياسي و سياستمداران حرفوي در كشور است. تجربه نشان داده كه از ميان پارلمان استعدادهاي خوب رشد نموده و در عرصه سياست گذاري، تقنين و امور سياسي كشور مي درخشند.

مشروعيت بخشيدن

پارلمان به نماينده گي از مردم بر قوانين و تصاميم حكومت مهر تائيد زده و آنرا مشروعيت مي بخشند. پارلمان به حكومت مشروعيت مي بخشد.

بحث در موضوعات مهم

اعضاء پارلمان به عنوان نماينده مردم وظيفه دارند در مسائل مهم ملي بحث كنند. بحث پيرامون مسائل مهم گاهي به خواست حكومت، گاهي به خواست خود پارلمان در مواردي هم به تقاضا تعدادي از نماينده­گان و يا احزاب مخالف حكومت صورت مي گيرد.

پارلمان و بودجه كشور

يكي از وظايف پارلمان تصويب بودجه مالي دولت است. دولت براي انجام امور محوله خود نياز به درآمد دارد. منابع درآمد دولت متعدد و متنوع مي باشد. جمع­آوري ماليات، درآمد از بخشهاي دولتي از جمله منابع عدايداتي دولت است. دولت بايد مصارف خود را از عايدات تامين نمايد. براي اينكار نياز است كه بودجه سالانه تهيه گردد. بودجه همان پيش بيني نيازهاي دولت براي يك مدت معين مي باشد كه اين مدت معمولا بيش از يك سال نيست.

رابطه پارلمان با قوه مجريه

در نظام هاي كه بر اصل تفكيك قوا استوار است پارلمان بر اعمال و بر برخي از مسئوولين اجرايي نظارت مستقيم دارد و آنان در مقابل پارلمان پاسخگو هستند مانند نظام رياستي يا شبه رياستي. در نظام هاي كه اصل بر همكاري قوا است قوه اجرائيه از بطن پارلمان به وجود مي آيد و در برابر پارلمان پاسخگو است. پارلمان در رابطه اش با قوه اجرائيه از وسائل و امكانات تاثير گذار ذيل كار مي گيرد:

1-      تعيين اعضاء قوه اجرائيه: در بعضي از نظام هاي رياستي در راس دولت، رئيس جمهور و در راس حكومت نخست وزير قرار دارد و در بعضي از اين نظامها در راس دولت و حكومت هر دو رئيس جمهور قرار دارد. اما در نظامهاي پارلماني در راس دولت رئيس جمهور و در راس حكومت نخست وزير مي باشد. در نظام رياستي كه بر اصل تفكيك قوا استوار است رئيس جمهور مستقيماً از سوي مردم انتخاب مي شوند و كابينه­اش را تشكيل مي دهد اما از سوي مجلس بايد راي اعتماد بگيرد. كسي حق عزل و نصب آنها را ندارد و آنها در برابر رئيس جمهور مسئوول­اند. پارلمان مي تواند آنها را احضار و مورد پرسان قرار دهد. اما در نظام پارلماني رئيس دولت به صورت مستقيم از سوي مردم انتخاب نمي شود. شيوه هاي متعدد وجود دارد در كشورهاي كه نظام فدرال است مانند هندوستان مجالس ايالتي در تعيين رئيس دولت نقش دارد. نقش پارلمان در تعيين صدر اعظم، اعضاي كابينه، دادن راي موافق به آنها برجسته و الزامي است.

2-      نصب برخي از مقامات عالي رتبه اجرايي و قضائي: اصل بر اينست تا مقامات عالي رتبه اجرايي توسط قوه مجريه تعيين شود اما در بيشتر كشورها پارلمان در تعيين اين افراد نقش دارد.

3-      مسئوليت سياسي وزراء در مقابل پارلمان: در نظامهاي پارلماني وزراء در برابر پارلمان مسئوليت سياسي دارند. به اين معني كه هيئت وزيران از همه اعمال و تصميم گيري هاي خويش در برابر پارلمان پاسخگو­اند. ضمانت اجرايي اين مسئووليت در نظامهاي پارلماني عزل وزير از سوي پارلمان است. مسئووليت سياسي در برابر پارلمان بر دو نوع است: يكي فردي و ديگري جمعي. مسئووليت فردي به اين معني كه هر وزير در حوزه فعاليت خود در مقابل پارلمان مسئوول است. اگر نتواند در مقابل پارلمان از عملكرد خود دفاع كند مجبور است از وظيفه­اش كناره­گيري كند. مسئووليت جمعي به اين معني كه كابينه به صورت دسته جمعي عمل نموده و تصميم مي­گيرد اگر موضوع مطرح شده از سوي پارلمان متوجه عملكرد همه وزيران يا بيشتر از يك وزير باشد در آن صورت همه وزيران مسئوول اعمال قوه مجريه­اند.

4-      مراقبت اجرائيه از سوي پارلمان: پارلمان به شيوه هاي مختلف مي تواند از عملكرد قوه مجريه نظارت و مراقبت كند. معمول ترين اين شيوه ها عبارتند از: الف: خواستن گزارش كاري از كارمندان قوه مجريه. ب: ياد دهاني، موضوع را به صدر اعظم تذكر مي دهد و از او خواهان توضيح مي شود. ج: سوال، استيضاح، تحقيقات پارلماني و نظارت بر بودجه از ديگر اشكال مراقبت از عملكردهاي قوه مجريه مي باشد كه توسط پارلمان صورت مي گيرد.

راه هاي مداخله قوه مجريه بر قوه مقننه

قوه مجريه نيز از راه هاي ذيل مي تواند كه در امور پارلماني دخالت كند و به گونه ي اين شورا ملي را تحت تاثير خود قرار دهد.

1-      انتصاب اعضاي قوه مقننه: قوه مجريه مي تواند برخي از اعضاي مجلس دوم را منصوب سازد.

2-      دخالت در سازماندهي داخل مجلس: قوه اجرائيه مي تواند با بازي نمودن نقش در تعيين هيئت رئيسه، تنظيم آئين­نامه داخلي مجلس، تنظيم دستور جلسات مجلس، نقش بازي كند.

3-      اعمال نفوذ در روند قانونگذاري: قوه اجرائيه مي تواند در روند قانونگذاري پارلمان از طريق مهره هاي انتصابي شان دخالت كرده و اين روند را تحت تاثير قرار دهد.

4-      انحلال پارلمان: در بيشتر نظامهاي پارلماني قوه مجريه مي تواند به انحلال پارلمان اقدام كند. اين برنده ترين سلاح در دست قوه مجريه است.

 

قانونگذاري در افغانستان / سوابق تاريخي

 

تشكيلات سياسي و تقسيمات ملكي در افغانستان در زمان هخامنشيان در 333 سال قبل از ميلاد به ميان آمده است. افغانستان بعد از مرگ سكندر در دست واليان چهارگانه باقي ماند. جغرافيا نويسان عرب از هفده حكومت محلي افغانستان آنروز كه همه خود را شاه مي خواندند، نام مي بردند.

شوراي دولتي

نخستين شوراي دولتي در زمان حبيب الله خان داير شد. زماني كه هيئت از سوي آلمان و تركيه آمد و از افغانستان خواست كه در جنگ جهاني اول به طرفداري از آنها وارد اقدام شوند و حبيب الله براي تصميم­گيري در اين مورد شوراي دولتي تشكيل داد. در اين جرگه 540 نفر شركت  كرده بودند.

اقتباس حقوق

اقتباس حقوق غربي در قرن بيستم به سه شكل صورت گرفته است: الف: اقتباس به شكل نظامنامه، ب: به شكل اصولنامه، 3 به شكل قانون.

دلايك اينكه چرا به جاي كلمه قانون از واژه نظامنامه استفاده كرده اند از اين قرار است: 1- موجوديت ديد محافظه­كارانه طيف هاي مذهبي. 2- تلاش براي اينكه ذهنيت مردم خدشه دار نشود. 3- در آن زمان كلمه قانون را ضد شرع مي دانستند.

شوراي دولتي

شوراي دولتي در زمان امان الله تشكيل شد كه بخشي از اعضاي آنرا ملت انتخاب مي كنند و برخي ديگر را شاه انتصاب مي نمايد. اين شورا به رياست سردار شير احمد خان در سال 1299 هجري شمسي تاسيس شد. همزمان با آن وزارت عدليه نيز ايجاد گرديد و محمد ابراهيم خان باركزي به حيث اولين وزير عدليه افغانستان تعيين گرديد. جريده به نام ابلاغ در سال 1300 هجري شمسي به مديريت مسئوول ميرزا محمد اكبر خان به نشرات آغاز كرد. اين جريده به زبان هاي رسمي پشتو و دري نشر و غرض آگاهي مردم به ديوار نصب مي شد.

حبيب الله كلكاني

در دوره حبيب الله كلكاني مجلسي به نام تنظيم اسلاميه تشكيل شد. تعدادي اصولنامه ها بخاطر الغاي خدمت اجباري عسكري و به عوض آن خدمت عسكري به اساس هشت نفري و طوري خوش به رضا و فرامين بخاطر عفو باقيات سال هاي ماضي صادر گرديد. مجله حي علي الفلاح در برج جوزاي سال 1309 به امتياز وزارت عدليه تحت نگراني ملا بزرگ صاحب تگاب و به محرري ملا مير غلام به نشرات آغاز كرد.

داوود

مطابق قانون اساسي حكومت محمد داوود خان، پارلمان افغانستان به نام ملي جرگه ياد مي شد. قانون اساسي مدت نماينده گي را براي چهار سال تعيين كرده است. شرايطي كه در قانون اساسي براي كانديدان تعيين شده عبارتند از: 1- اقلا ده سال قبل از كانديد شدن تابعيت افغانستان را كسب كرده باشد. 2- از طرف محكمه به حرمان از حقوق سياسي محكوم نشده باشد. 3- سن 25 سال را تكميل كرده باشد.

شوراي ملي

شوراي ملي متشكل از دو مجلس ولسي جرگه و مشرانو جرگه مي باشد. هيچ شخص نمي تواند در يك وقت عضو هر دو مجلس باشد. اعضاي ولسي جرگه توسط مردم از طريق انتخابات آزاد، سري، علني، عمومي و مستقيم انتخاب مي شوند. انتخابات ولسي جرگه در خلال 30 تا 60 روز قبل از پايان دوره ولسي جرگه برگزار مي گردد. دوره كار ولسي جرگه به تاريخ اول سرطان سال پنجم بعد از اعلان نتايج انتخابات به پايان مي رسد.

اعضاي مشرانو جرگه

اعضاي مشرانو جرگه به ترتيب ذيل انتخاب مي شوند. 1- از شوراي ولايتي هر ولايت يك نفر براي چهار سال. 2- از شوراي ولسواليها يك نفر براي سه سال. 3- يك سوم باقي مانده از افراد نخبه، دو نفر نماينده معلولين، دو نفر نماينده كوچي ها كه پنجاه در صد از ميان اين افراد بايد زنان باشند، از سوي رئيس دولت انتصاب مي شوند. تعداد اعضاي پارلمان به 351 نفر مي رسند.

شرايط كانديد

شرايط كانديد شدن براي عضويت شوراي ملي بدينقرار است: تبعه ي افغانستان باشد يا حد اقل ده سال قبل از كانديد شدن تابعيت افغانستان را به دست آورده باشد. 2- از سوي محكمه به ارتكاب اعمال ضد بشري، جنابت و يا حرمان از حقوق مدني محكوم نشده باشد. 3- براي ولسي جرگه سن 25 و مشرانو جرگه 35 سال را تكميل كرده باشد.

هيئت رئيسه

هر يك از دو مجلس در آغاز دوره كار، يك نفر از اعضاي خود را به حيث رئيس براي يك دوره تقنينيه و دو نفر را براي نائب اول و نائب دوم، همچنان دو نفر را براي منشي و نائب منشي براي يك سال يا يك دوره اجلاسيه انتخاب مي كنند. اين اشخاص هيئت اداري ولسي جرگه و مشرانو جرگه را تشكيل مي دهند. وظايف هيئت اداري در اصول وظايف داخلي هر مجلس تعيين مي شود. ولسي جرگه داراي هچده كميسيون و مشرانو جرگه داراي شانزده كميسيون مي باشد.

وظايف كميسيون ولسي جرگه

1-      بررسي طرح قانون كه توسط رئيس جرگه به كميسيون ارجاع شده

2-      پيشنهاد تعديل طرح قانون و مسائل بودجوي

3-      تدقيق و ارائه طرح قانون

4-      تهيه و تقديم گزارشات به مجلس

5-      بررسي و طي مراحل ساير امور كه در صلاحيت مجلس قرار دارد.

هر دو مجلس شوراي ملي در وقت واحد به صورت جداگانه جلسه مي كنند. اما در دو مورد جلسات هر دو مجلس به گونه ي مشترك راه اندازي مي شود: يكي در زمان افتتاح دوره تقنينيه يا اجلاس سالانه. ديگري در هنگام كه رئيس دولت ضروري تشخيص دهد.

كيفيت جلسات شوراي ملي

جلسات اين شورا معمولاً به صورت علني داير مي شود مگر اينكه رئيس مجلس يا حد اقل ده نفر از اعضاي شوراي ملي سري بودن آنرا تقاضا كند و مجلس نيز اين درخواست را بپذيرد. تضميمات مجلس با اكثريت آراء اعضاي حاضر در مجلس اتخاذ مي شود مگر اينكه قانون اساسي طور ديگر تصريح كرده باشد. مدت كار هر دو اجلاس شوراء در هر سال نه ماه مي باشد در صورت ايجاب، شورا مي تواند اين مدت را تمديد كند.

صلاحيت هاي اختصاصي ولسي جرگه

ولسي جرگه داراي صلاحيت هاي اختصاصي ذيل مي باشد: 1- اتخاذ تصميم در مورد استيضاح هر يك از وزراء مطابق به ماده 92 قانون اساسي كشور. 2- اتخاذ تصاميم در مورد برنامه هاي توسعوي و بودجوي دولتي. 3- تائيد يا رد مقرريها مطابق به ماده 90 و 91 قانون اساسي كشور.

پيشنهاد طرح قانون

پيشنهاد طرح قانون از طرف حكومت، يا اعضاي شورا و در ساحه تنظيم امور قضايي از طرف دادگاه عالي اما توسط حكومت مي تواند صورت گيرد. پيشنهاد طرح قانون در مورد بودجه و امور مالي صرف از طرف حكومت صورت مي گيرد. پيشنهاد قانون از سوي حكومت، نخست به ولسي جرگه تقديم مي شود. ولسي جرگه بعد از بحث و بررسي مي تواند آنرا تصويب يا رد كند. ولسي جرگه نمي تواند بيش از يك ماه طرح پيشنهاد شده را به تاخير اندازد. ولسي جرگه بعد از تصويب آنرا به مشرانو جرگه مي فرستد. مشرانو جرگه در مدت پانزده روز در مورد آن تصميم اتخاذ مي كند. هر گاه پيشنهاد طرح قانون از سوي ده نفر از اعضاي مجلس صورت گيرد بعد از تائيد يك پنجم اعضاي مجلسي كه پيشنهاد به آن ارائه شده در فهرست كار مجلس داخل مي شود. تصميم ولسي جرگه بدون ارائه به مشرانو جرگه بعد از توشيح رئيس جمهور نافذ شمرده مي شود. ولسي جرگه نمي تواند تصويب بودجه را بيش از يك ماه به تاخير اندازد. هر گاه ولسي جرگه در  اين مدت نتواند راجع به پيشنهاد تصميم اتخاذ كند، پيشنهاد تصويب شده محسوب مي گردد. هر گاه مصوبه يك مجلس توسط مجلس ديگر رد شود آنگاه براي حل اختلافات كميسيون مشترك از هر دو مجلس تشكيل مي شود  البته به تعداد اعضاي مساوي از هر دو مجلس. فيصله هيئت بعد از توشيح رئيس جمهور نافذ محسوب مي شود. در صورتي كه هيئت مختلط نتواند اختلاف نظر را رفع كند، مصوبه رد شده به حساب مي آيد در اين صورت ولسي جرگه مي تواند در جلسه بعدي آنرا با دو ثلث آراء كل اعضاء تصويب كند. اين تصويب بدون ارائه به مشرانو جرگه بعد از توشيح رئيس جمهور نافذ شمرده مي شود.

دلايل حق حكومت براي پيشنهاد طرح قانون

ماده 76 قانون اساسي مي گويد: حكومت صلاحيت دارد براي تطبيق خطوط اساسي سياست كشور و تنظيم وظايف خود مقررات وضع و تصويب كند كه اين مقررات بايد مناقص نص يا روح هيچ قانون نباشد.

ماده 79 قانون اساسي: حكومت صلاحيت دارد در حالت تعطيل پارلمان در صورت ضرورت عاجل فرامين تقنيني را ترتيب نمايد كه فرامين بعد از توشيح رئيس جمهور نافذ و حكم قانون را دارا مي باشد.

ماده 95: حكومت صلاحيت دارد كه طرح قانون را به صورت عام و در مورد بودجه وامور مالي به صورت خاص به شوراي ملي پيشنهاد كند.

ماده 71 : حكومت متشكل از وزراء يي است كه تحت رياست رئيس جمهور ايفاي وظيفه مي كند. بنا بر اين وزراء حق دارند كه در حيطه كاري شان، قوانين، مقررات و اساسنامه ها را به شوراي وزيران پيشنهاد كند.

وظايف وزارتها و رياست هاي مستقل

1-      هر وزارت كه به تسويد يك سند تقنيني نياز داشته باشد بايد سه ماه قبل از ختم سال فهرست آنرا به وزارت عدليه ارائه نمايد.

2-      بخاطر تسويد تقنيني بايد كميسيون با صلاحيت متشكل از متخصيصين و اهل خبره در چوكات اداره تشكيل شود.

3-      دلايل توضيحي وضع يك سند تقنيني را ضم سند تقنيني داشته باشد.

4-      موافقت وزارت عدليه و  اقتصاد را داشته باشد.

وظايف وزارت عدليه

1-      بررسي و غور سند تقنيني ارائه شده و مطابقت آن با احكام شريعت اسلامي، احكام قانون اساسي، ساير قوانين نافذه كشور، كنوانسيون هاي بين المللي كه افغانستان به آن ملحق شده و در نهايت تسويد سند تقنيني با معيارهاي تخنيك قانونگذاري.

2-      ارائه سند تقنيني طبق پلان مرتبه به كميته تقنين و متعاقب آن به شوراي وزيران.

3-      نشر سند تقنيني در جريده رسمي.

اشكال قانون

وضع قانون اساسي در كشورهاي مختلف به شيوه مختلف صورت ميگيرد: 1- گاهي به شكل عطيه و بخشش است در ا ينصورت قانون چيزي جز اراده حاكم نيست و مولود اراده حاكم است. 2- گاهي به صورت عقد بين ملت و حكمروا است. 3- زماني هم توسط جمعيت نخبه " موسسان" وضع مي شود. 4- گاهي از طريق گرفتن راي ملت است " همه پرسي".

اولين قانون اساسي از طريق گرفتن آراء عمومي در مصر در سال 1956 ميلادي در زمان رياست جمهوري جمال عبدالناصر نافذ شد.

مراحل وضع قانون عادي

1-      پيشنهاد: پيشنهاد اولين مرحله وضع قانون عادي است. پيشنهاد عبارت از تهيه نمودن و آماده ساختن پروژه قانون و تقديم آن به مجلس قانونگذار به منظور اظهار راي در مورد قبول يا رد آن مي باشد. در صورتي كه پيشنهاد قانون از سوي رئيس جمهور به مجلس قانونگذار تقديم شود به نام پروژه قانون ياد مي شود و اگر از طرف اعضاء مجلس به مجلس تقديم گردد به نام پيشنهاد قانون مسمي شده است.

2-      تسويد: علم و هنر هر دو بكار برده مي شود.

3-      تصويب: از سوي مجلس قانونگذار صورت مي گيرد

4-      توشيح يا اصدار قانون: اصدار عملي است كه از سوي رئيس جمهور به صف رئيس قوه مجريه صادر مي شود و منظور از آن دو چيز است: 1- اثبات موجوديت قانون. 2- امر رئيس قوه اجرائيه بر ساير كارمندان اين قوه.

5-      نشر قانون: ماده دوم قانون جريده رسمي چنين تصريح مي كند: هدف اين جريده نشر مطالبي است كه از طرف دولت به اطلاع مردم رسانيده مي شود با در نظر گرفتن اين هدف نشر موضوعات آتي در جريده رسمي حتمي است: 1- قوانين، لوايح، اساسنامه ها. 2- تصاويب شوراي ملي و شوراء وزيران. 3- معاهدات و موافقت نامه هايي دولت. 4- اعلاميه هاي رسمي دولت. 5- مقاولات مربوط به امور مالي. 6- موضوعات كه نشر آن لازم باشد.

روسو به لحاظ شخصیتی چگونه بود؟


«من روی زمین تنهایم، بیگانه، بدون پدر و مادر، نه برادری، نه دوستی، نه آشنایی، نه جامعه‌ای مثل خودم.» (تخیلات یک پرسه‌زن تنها)

«تنهایی» یکی از مهم‌ترین مضامین آثار و یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های شخصیتی ژان ژاک روسو است. این نویسنده نه تنهاگوشه‌گیری را در آثارش توصیه می‌کند، بلکه از منزوی‌ترین نویسندگان عصر خود نیز به شمار می‌رود.

مرگ مادر، در لحظه تولد روسو، در روز 28 ژوئن 1712، تأثیر مهمی بر روحیه او گذاشت و همواره در زندگی شخصی و آثارش، نوعی از احساس گناه دیده می‌شود: «زندگی من به قیمت زندگی مادرم تمام شد، و تولدم اولین بدبختی من را رقم زد.» (اعترافات)

روسو بی‌مادر به دنیا آمد و در 2 ژوئیه 1778 هم در تنهایی درگذشت. او در حالی که پیشتر فرزندانش را به یتیم‌خانه سپرده بود، روزهای پایانی عمر خود را نزد مارکی دو ژیراردن یکی از ثروتمندان فرانسوی ایتالیایی‌‌تبار، در ارمنونویل، یکی از حومه‌های پاریس گذراند.

در پارک ارمنونویل بود که روسو توانست در خلوتی که داشت سه کتاب نیمه‌تمام خود را به اتمام برساند: «اعترافات»، «مکالمات؛ روسو ژان ژاک را داوری می‌کند» و «تخیلات یک پرسه‌زن تنها».

در هر سه این کتاب‌ها که پس از مرگ روسو انتشار یافت، مضمون «تنهایی»، نسبت به باقی آثار این نویسنده، بیشتر مشهود است.

تنهایی روسو، گاهی او را تا مرز دنیای عرفانی می‌کشاند. او در کتاب «اعترافات»، که شرح زندگی‌اش از تولد تا تبعید در انگلستان است، با جدا شدن از جامعه و غیرمتعارف جلوه دادن خود، سعی در تصفیه و تزکیه نفس دارد.

در واقع روسو از نوشتن به عنوان چاره درد تنهایی استفاده می‌کرده است، گرچه به عقیده برخی، نوشتن کتاب «اعترافات» علاج تنهایی روسو نبود و برای رسیدن به آرامش، کتاب «مکالمات» را نوشت.

کتاب «مکالمات» گفت‌وگوی سه‌جانبه «مرد فرانسوی»، «روسو» و «ژان ژاک» است. روسو در این کتاب در جست‌وجوی گنجینه‌های وجود خویش است.

میشل فوکو در مقدمه‌ای بر «مکالمات» نوشته که روسو در این کتاب در نهایت به یک چیز می‌رسد که از نظر او لایق ایمان قطعی است و آن «وجدان بشری» است.

اما آرامش روسو در آخرین کتابش یعنی «تخیلات» بیشتر است. این کتاب، تک‌گویی‌های یک انسان آرام است که در سکوت و خلوتِ پارک زیبای ارمنونویل نوشته شده است: «ژان ژاک هرگاه به خلوت خویش باز می‌گردد، از بیگناهی و معصومیت خود لذت می‌برد.»

روسو در کتاب «تخیلات» زنجیره زمان را می‌گسلد و گذشته و حال را در هم می‌آمیزد، و همه آثار و اندیشه‌هایش را مرور می‌کند؛ اینجاست که او خود را بیش از همیشه در مقابل «من» واقعی‌اش تنها می‌یابد.

تنهایی طبیعی

وجود واقعا خوشبخت، وجود تنهاست. خدای تنها از خوشبختی مطلق لذت می‌برد. (امیل، کتاب پنجم)

«تنهایی» در مرکز تفکر مذهبی روسو قرار دارد. به اعتقاد روسو، خداوند انسان را با «تنهایی خدای‌گونه» خود آفریده است. از همین روست که روسو همواره با نوستالژی عمیق تنهایی، آن گونه تنهایی‌ای که انسان بدوی داشته، زندگی کرده است.

از نظر روسو، انسان طبیعتا تنها آفریده شده، اما همین طبیعت است که او را به سمت زندگی اجتماعی سوق می‌دهد. اینجاست که تضادی شکل می‌گیرد.

بر خلاف نظر برخی از متفکران که ساده می‌گویند اجتماعی بودن انسان ذاتی است و فقط با وجود «دیگری» به اثبات می‌رسد، دیدگاه اجتماعی روسو ظاهرا کمی پیچیده و مبهم است.

از نظر روسو اگر انسان در زندگی و تاریخ، اجتماعی می‌شود و سیاست می‌ورزد، به این دلیل است که او «تنها» زاده شده است.

روسو در کتاب «گفتاری درباره نابرابری» می‌نویسد که انسان آرمانی، «این گونه است که باید از دستان طبیعت رهایی یابد»، آن گاه خود را در «طبیعت درخور» خویش می‌یابد و «به طور طبیعی» در یک تنهایی مطلق زندگی می‌کند.
در واقع، به اعتقاد روسو، دنیای متمدن نظم احساسات و عواطف طبیعی را بر هم زده است و جامعه آرمانی روسو، جامعه‌ای است که در آن طبیعت و تمدن با یکدیگر آشتی کرده‌اند.

همچنین از نظر روسو، برابری یعنی نظم طبیعی. و اساسا اندیشه سیاسی روسو بر مبنای همین دو کلیدواژه استوار است: طبیعت و مساوات.

طبیعت و یا جزئی‌تر، تنهایی، سرشار از پاکی و معصومیت است، اما با پا گذاشتن انسان به جامعه، تاریخ دیگری رقم می‌خورد: «ای انسان، من سرگذشت تو را نه در کتاب‌های تاریخ که نوشتۀ هم‌نوعان دروغ‌گوی توست، بلکه در طبیعت خوانده‌ام؛ طبیعتی که هرگز دروغ نمی‌گوید.»

از نظر روسو، غرور و خودبینی در اجتماعی شکل می‌گیرد که هر کس تلاش می‌کند خود را «بنمایاند». این میل به نمود و دیده شدن در اجتماع است که تضادی بین «وجود» و «نمود» را پدید می‌آورد و در نهایت نظم اولیه انسانی را بر هم می‌زند و موجب عدم مساوات می‌شود.

روسو در کتاب «امیل» نیز گریزی به تنهایی می‌زند. آنجایی که «رابینسون کروزوئه»، مشهورترین رمان دانیل دِفو نویسنده انگلیسی را تحسین، وتوصیه می‌کند که همه جوانان آن رابخوانند.

تنهایی اجتماعی

روسو در کتاب «قرارداد اجتماعی» نیز به نوعی از تنهایی انسان ستایش می‌کند. در این کتاب، انسان به طور تنها، نیک است. شر و بدی را نه در انسانِ تنها، بلکه باید در تجمع انسان‌ها و به عبارت دیگر «جامعه» جست‌وجو کرد.

شاید همین نیک بودن انسان تنهاست که باعث می‌شود روسو در نظراتش در باره دولت، بر آزادی‌های فردی و تحمل عقاید مخالف تأکید کند. همچنین نتیجه بگیرد که انسان موجودی است اخلاقی و نیازمند یک نظام اخلاقی.

در همین کتاب است که روسو، راه‌حلی را برای انسان اجتماعی امروز پیش می‌کشد؛ انسانی که حالت اولیه خود را از دست داده، چاره‌ای ندارد که تبدیل به یک «شهروند» شود در یک «قرارداد اجتماعی».

تمامی مفاهیم وابسته به انسان اولیه در نظریه شهروند هم بازیافت شده است؛ آزادی، مالکیت، استقلال، برابری و در نهایت اخلاق. انسان تنهای آزادِ مستقلِ اخلاقی، تبدیل می‌شود به شهروند آزادِ مستقلِ اخلاقی.

یعنی روسو در کتاب «قرارداد اجتماعی»، به کمک سیاست، خصوصیات تنهایی از دست رفته انسان را احیا و در واقع «تنهایی اجتماعی» را بنیان می‌کند.

تنهایی منتشر

از تنهایی نوشتن کار تازه‌ای نیست. نویسندگان بسیاری چه پیش و چه پس از روسو درباره خود و تنهایی‌شان نوشته‌اند.

اما در مورد روسو، یک چیز تازه است؛ او تلاش می‌کند همه تجارب ادبی‌اش را با شرح تنهایی خود بیامیزد. از این نظر، روسو یک الگو برای نویسندگی است.

همچنین بی‌اساس نیست اگر بگوییم که تنهایی، محور نظام فلسفی روسو است. درک تنهایی روسو، ما را به درک تازه‌ای از آثار او می‌رساند.

برعکس این گزاره نیز صادق است؛ یعنی با فهم آثار روسو، تنهایی معنای تازه‌تری می‌یابد؛ یک تنهایی وجودی که در همه چیز و همه جا منتشر است.

سابقه تدريس حقوق اساسي

800x600


براي نخستين بار در سال 1834 ميلادي كرسي تدريس حقوق اساسي در دانشكده حقوق پاريس به تلاش فرانسوا گيزو يكي از رجال معروف سياسي و علمي فرانسه تاسيس گرديد و تدريس ان به حقوقدان معروف ايتاليائي به نام پلگرينوروسي واگذار گرديد. واژه حقوق اساسي در زبان فارسي اولين بار توسط دانشمند ايراني به نام منصور السلطنه عدل در كتاب اش به نام حقوق اساسي يا اصول مشروطيت در سال 1327 شمسي به كار برده شده است. در افغانستان نيز براي اولين بار در سال 1317 دانشكده ي حقوق و علوم سياسي در دانشگاه كابل تاسيس شد و در ولايت بلخ در شمال كشور نيز در سال 1372 اين دانشكده به فعاليت شروع كرد.

روند تكاملي حقوق اساسي

در ميان كشورهاي باستاني كه مي توان به عنوان محل نشو و نماي فكر و عمل در اين باب نام برد كشورهاي مصر باستان، يونان، روم و ايران قديم است.

دستاوردهاي تاريخي امپراطور روم درتكوين و تكامل حقوق اساسي قرار ذيل است: 1- تعقلي كردن نهادهاي سياسي و تعميق مفاهيم قدرت و آزادي. 2- برجسته كردن مفاهيم حاكميت، 3- پيراستن قدرت سياسي از اقتصاد و مذهب.

يونان باستان نيز يكي از رستنگاه هاي حقوق اساسي بوده است. ارسطو حدود چهار قرن قبل از ميلاد، تقريبا 158 قانون اساسي گذشته و حال زمان خود را در دولت شهرهاي يونان باستان بر شمرده است. بهر حال يونان يكي از نخستين و عمده ترين سرچشمه و منبع حقوق اساسي در دنيا بوده است.

تعريف حقوق اساسي

حقوق اساسي رشته­ي از حقوق عامه داخلي است كه در آن از شكل دولت، سازمان قواي عاليه مملكتي، وظايف واختيارات هر يك از قواي مزبور و روابط آنها با يكديگر، حدود قدرت دولت و حقوق و آزاديهاي افراد ملت به گونه كه در قانون اساسي كشور معين و مقرر شده است بحث و گفتگو مي كند.

حقوق اساسي در سه اصطلاح مختلف به كار رفته است: الف: گاهي به معني حق هاي است كه بايد از سوي افراد، جوامع و دولت ها مراعات شود. ب: گاهي به معني قواعد و مقررات اساسي است كه منبا و اساس ديگر مقررات و قواعد حقوقي قرار مي گيرد و ماهيت و شكل حكومت و روابط متقابل فرد و دولت و سازمانها و نهادهاي دولتي را مشخص مي سازد. ج: گاهي هم منظور از حقوق اساسي، رشته اي از حقوق است كه به بررسي حقهاي اساسي و قواعد و مقررات بنيادي مي پردازد.

بنا بر اين تعريف جامع كه از حقوق ارائه شده از اين قرار است: حقوق اساسي رشته ي از حقوق عامه است كه در آن سازمان عمومي دولت، رژيم سياسي، ساختار حكومت، سازمان، وظايف و اختيارات قواي ثلاثه، حقوق و آزادي هاي فردي و اجتماعي، انتخابات و احزاب سياسي مورد مطالعه قرار مي گيرد.

موضوع حقوق اساسي

حقوق اساسي از موضوعات ذيل بحث مي كند: 1- مقررات قانوني حاكم بر دولت و فرد. 2- دولت و عناصر تشكيل دهنده ي دولت. 3- قدرت عمومي و طرز تقسيم قدرت و قوه سه گانه. 4- رابطه دولت به عنوان يك مرجع حاكم و فرد به عنوان يك عامل حكومت شونده. 5- حقوق و تكاليف اتباع.

تقسيمات حقوق اساسي

حقوق اساسي به دو بخش تقسيم مي شود اول كليات حقوق اساسي و دوم حقوق اساسي خصوصي. اولي از اصول و قواعد كلي سازمانهاي سياسي كشورها به صورت عمومي بحث و گفتگو مي كند. دومي در باره تشكيلات و سازمان سياسي كشور معين بحث مي كند. مانند حقوق اساسي افغانستان، حقوق اساسي آمريكا.

منابع حقوق اساسي

منظور از منابع، مخازن و سرچشمه هايي است كه حقوق اساسي با توجه به آنها شكل مي گيرد. كه به دو دسته تقسيم مي شوند: منابع نوشته يا مدون و منابع غير نوشته، غير مدون ( عرف )

منابع نوشته شامل قانون اساسي، قانون عادي، احكام و فرامين رئيس مملكت، رويه قضائي، نظريات علماي حقوق و اعمال قوه مقننه مي باشد.

قانون اساسي

كلمه قانون معاني و مفاهيم مختلفي را افاده مي كند كه در لغت داراي معاني متعدد بوده از جمله روش، قاعده، ترتيب، سنت، دستور و اصل هر چيز را قانون مي گويند. اما هدف ما معناي حقوقي قانون است و آن عبارت است از مجموعه قواعد و مقرراتي كه براي تنظيم روابط مردم و حل اختلافات آنان به وسيله قوه مقننه وضع گرديده و اجراي آن توسط قوه مجريه يا حكومت تضمين مي گردد.

پيدايش قانون اساسي در افغانستان

در كشور ما اولين قانون اساسي به نام نظامنامه اساسي دولت عليه افغانستان در 73 ماده در سال 1301 تصويب شد. دومين قانون اساسي به نام اصول اساسي دولت عليه افغانستان در 110 ماده در سنبه 1309، سومين قانون اساسي در 11 فصل و 128 ماده در 1343، چهارمين قانون اساسي در 13 فصل و 136 ماده در سال 1355، پنجمين قانون اساسي به نام اصول جمهوري دمكراتيك افغانستان در 68 ماده در سال 1359، ششمين قانون اساسي در 13 فصل و 149 ماده در سال 1366 كه در سال 1369 تعديل و بازنگري شد، هفتمين قانون اساسي در 1372 هر گز به تصويب نرسيد و هشتمين قانون اساسي در 1382 در 12 فصل و 162 ماده به تصويب رسيد.

تعريف قانون اساسي

از قانون اساسي تعاريف گوناگون ارائه شده كه به دو تعريف آن اشاره مي شود: حسن عميد، قانون اساسي را به معني دستورها، مقررات و احكامي تعريف كرده كه از طرف دولت و مجلس شوراي ملي براي حفظ انتظامات و اداره كردن امور خارجي جامعه وضع مي شود.

ايك ميل، يك تن از حقوقدانان اروپائي مي گويد قانون اساسي مجموعه ي از قواعد اساسي حاكم بر سياست هاي يك ملت يا يك نهاد زير ملي مي باشد.

معيارها

براي تعريف قانون اساسي دو معيار وجود دارد و هر كس به تبعيت از اين دو معيار به تعريف آن پرداخته است. اين دو معيار عبارتند از معيار شكلي و ديگري معيار مادي. در معيار شكلي نيز دو چيز منظور است يكي شكل خارجي و ظاهري و دومي هم مقام صلاحيت دار كه قانون را تصويب مي كند. اما در معيار مادي شكل و صورت اين وثيقه و همچنين مقام تصويب كننده آن اصلا مورد نظر نيست بلكه روح و محتواي قاعده و حكم ملاك مي باشد. نتيجه ي كه از اين دو معيار به دست مي آيد اينست كه بر اساس معيار شكلي هر قاعده و اصلي كه در متن سند ثبت و تصريح نشده باشد، جزء قانون اساسي تلقي نمي شود هر چند كه در ماهيت و جوهر خود يك قاعده اساسي باشد اما در معيار مادي اينگونه نيست.

نقد

چند اشكال بر معيار شكلي گرفته شده است: اول اينكه كشوري است كه داراي سند مكتوب و مدوني به نام قانون اساسي نيست اما در عين حال گفته نمي توانيم كه اين كشور داراي قانون اساسي نمي باشد مانند انگلستان. دوم اينكه برخي از كشورها است كه در قانون اساسي شان برخي از موضوعات درج نشده اما آنها بر اساس عرف برخي از قاعده ها را به عنوان قاعده هاي حقوقي و اساسي دانسته اند مانند لبنان كه رئيس جمهور شان بايد مسيحي باشند، صدر اعظم سني و رئيس پارلمان شيعي باشد. سوم اينكه بعضي از موضوعات كه در جوهر و ماهيت خود از مقوله حقوق اساسي نيستند مانند برخي از احكام مجازات، مقررات مالي و اداري شامل در تعريف حقوق اساسي شوند. چهارم اينكه از آنجا كه معيار شكلي بر متن سند و قواعد و احكام تكيه دارد و از طرف ديگر اين قواعد و مقررات از كشوري تا كشور ديگر و از زماني تا زمان ديگر اختلاف و تفاوت دارد. نمي توان يك تعريف واحد و مشخص از قانون اساسي ارائه داد.

بر اساس معيار مادي، قانون اساسي عبارت است از اصول و قواعدي كه در ذات و طبيعت خود اساسي هستند چه در متن سند ذكر شده باشد يا اينكه مقتضاي عرف اساسي باشد و يا اصلا در قوانين كشور تصويب شده باشد.

معيار اساسي بودن

در مورد اينكه معيار اساسي بودن و يا اساسي نبودن يك قاعده چيست، اختلاف نظر وجود دارد. برخي از حقوقدانان مي گويند كه موضوعاتي مي تواند اساسي ناميده شود كه به سازمان دولت ارتباط داشته باشد و شكل دولت را از جهت بسيط، مركب، فدرال، سلطنتي، رياستي و پارلماني و يا وظايف و صلاحيت هاي قواي سه گانه را مشخص كند.

اگر بخواهيم از قانون اساسي تعريفي ارائه دهيم كه با دو معيار شكلي و مادي ا نطباق داشته باشد بايد بگوئيم كه عبارت است از مجموعه ي قواعد اساسي سازمان دهنده دولت و روابط دولت و ملت كه يا منشاء عرفي و عادي دارد و يا به شكل يك سند رسمي توسط مقام خاص صلاحيت دار وضع و تصويب مي گردد.

انواع قانون اساسي

با آنكه قوانين اساسي كشورها از لحاظ محتويات با هم نزديك هستند اما با آنهم از نظر نحوه به وجود آمدن با هم اختلاف دارند. كه قرار ذيل بيان مي شود: قانون اساسي عرفي، قانون اساسي مدون. قانون اساسي انعطاف پذير و انعطاف نا پذير، قانون اساسي دولت ساده، دولت فدرال، قانون اساسي صريح و غير صريح، قانون اساسي ساكت، قانون اساسي پارلماني و قانون اساسي رياستي، قانون اساسي اعطائي و قانون اساسي دمكراتيك، قانون اساسي با متن واحد، قانون اساسي با متن متعدد، قانون اساسي با ارزش واحد قانون اساسي با ارزش متفاوت.

مشخصات قانون

كلي باشد. – با مباني اعتقادي جامعه مطابقت داشته باشد. – به اصول حقوقي اتكاء داشته باشد. – قابليت اجرا داشته باشد. – وضوح و قاطع باشد. – تعارض نداشته باشد. – داراي فصل بندي منظم باشد.

در حقوق اساسي واضع قانون را موسس گويند.

راههاي وضع قانون

راههاي وضع و تصويب قانون در نخست به دو دسته تقسيم مي شود. شيوه ي دمكراتيك و شيوه غير دمكراتيك. هر يك از اين دو شيوه نيز روشهاي خاص خود شان را دارند. در شيوه غير دمكراتيك دو روش وجود دارد كه عبارتند از روشهاي اعطايي و قراردادي. در شيوه دمكراتيك نيز سه روش وجود دارد كه عبارتند از: الف: وضع قانون اساسي از طريق مجلس موسسان، ب: وضع قانون اساسي از طريق رفراندوم. ج وضع قانون اساسي از رهگذر تلفيقي. يعني از طريق موسسان و رفراندوم.

محتويات و مباحث قانون اساسي

قانون اساسي به حكومت كننده گان و حكومت شوندگان علاقه گرفته از يكطرف موسسات سياسي و ارگانهاي حكومت كننده را معرفي مي كند و طرز تشكيل فعاليت ها و حدود اختيارات و صلاحيت هاي آنرا مشخص مي سازد و از جانب ديگر حقوق و وجايب و امتيازات اتباع را تثبيت مي نمايد. اين موضوعات در حقيقت محتويات قانون اساسي را تشكيل مي دهد.

شيوه تعديل قانون اساسي

مقام تعديل كننده­ي قانون اساسي در كشورهاي مختلف جهان يكي از ارگانهاي ذيل در نظر گرفته شده است: 1- پارلمان:  در برخي از كشورهاي جهان، پارلمان صلاحيت تعديل و بازنگري قانون اساسي را دارد. 2- مجلس موسسان: در بعضي از كشورها مجلس موسسان به تعديل قانون اساسي مي پردازند. 3- رفراندوم: در شماري از كشورها پارلمان و يا مجلس موسسان پيش نويس تعديل را آماده مي سازند و سپس اين متن را به راي ملت مي گذارند. 4- لويه جرگه: در افغانستان لوي جرگه صلاحيت تعديل قانون اساسي را دارد.

مراحل تعديل

بيشتر قوانين اساسي براي انجام تعديل چهار مرحله را سپري مي كند كه عبارتند از 1- مرحله پيشنهاد، 2- مرحله تصويب لزوم تعديل، 3- مرحله آماده ساختن متن تعديل، 4 و در نهايت تصويب نهايي متن تعديل شده.

محدوديت تعديل

تعديل قانون اساسي با دو محدوديت يا ممنوعيت مواجه هست كه عبارت مي باشد از منع زماني و منع موضوعي. مثلا در زمان خاص در شرايط بحراني قانون اساسي تعديل نمي شود اين منع زماني است يا موضوعي كه بر خلاف اعتقاد مردم باشد در قانون اساسي اضافه نمي شود و تعديل صورت نمي گيرد اين منع موضوعي است.

شيوه هاي كنترول قوانين عادي با قانون اساسي

براي كنترول قوانين و حكم به انطباق آنها با قانون اساسي سيستم هاي مختلف در نظر گرفته شده است كه عبارتند از: الف : شيوه كنترول سياسي: بدين معني كه يك نهاد خاص سياسي به نام شوراي قانون اساسي يا شوراي قانون گذاري و يا كميسيون نظارت بر كنترول قانون اساسي اين وظيفه را به عهده دارند. افغانستان، فرانسه، ايران، سويس، چين، يوگسلاوي از اين كشورها است. ب: شيوه كنترول قضائي: دستگاه قضائي اين وظيفه را انجام مي دهد كه به دو دسته تقسيم مي شود: 1- دستگاه قضائي قانون غير مطابق قانون اساسي را الغا و ابطال مي كند. 2- از اجراي قانون مخالف با قانون اساسي امتناع مي ورزد. كشورهاي دسته اول بازهم يكي از دو روش ذيل را بر مي گزينند: يا محاكم مخصوص تشكيل مي دهند مانند آلمان، ايتاليا مصر يا از طريق محاكم عالي نظام قضائي كنترول مي كنند مانند كوبا، نيجريا اردن. در آمريكا تمام محاكم اين كشور حق دارد كه قوانين را كنترول كند.

تعريف دولت

از نظر حقوق اساسي دولت سازماني است كه از طرف جمعيتي از افراد در يك سرزمين معين تشكيل گرديده و داراي يك حكومت يا قدرت عاليه مي باشد. بنا بر اين جمعيت، ساحه يا قلمرو و قدرت عاليه يا حكومت پايه هاي و بنيادهاي حقوقي دولت است.

عناصر متشكله دولت

جمعيت: عامل انساني دولت است بدون جمعيت دولت شكل نمي گيرد. جمعيت مجموع از افرادي است كه در يك سرزمين معين زندگي مي كنند و داراي يك قدرت حاكمه مي باشند. اما ملت به جمعيتي از افراد ساكن يك سرزمين اطلاق مي شود كه داراي مشتركات تاريخي، آداب، رسوم و دين مي باشند.

پيدايش ملت

در باره چگونگي پيدايش ملت و عقايد آن نظريه هاي گوناگون ارائه شده است كه به دو نظر اشاره مي كنيم. اول نظريه آلماني است. طرفداران  اين نظريه، ملت را گروهي از افراد مي داند كه از يك نژاد بوده و داراي تمدن و زبان مشترك باشند اين عده روي عامل نژاد زياد تاكيد مي كنند. اين گروه نژاد، زبان و مذهب را از عوامل اصلي تشكيل ملت مي داند.

نظريه فرانسوي: طرفداران اين نظريه علاوه بر آنكه تاثير عوامل مادي و غير ارادي مانند سرزمين، نژاد و زبان را در تشكيل ملت انكار نمي كنند اما اين عوامل را براي تشكيل ملت كافي نمي دانند به باور آنها آنچه در تشكيل ملت نقش اساسي دارد عوامل معنوي مانند تاريخ مشترك، منافع و هم بستگي هاي اقتصادي و سياسي مشترك، احساسات و آرزوهاي مشترك، و آرمان مشترك مي باشد. به ويژه براي تاريخ نقش مهمي قائل هستند. به نظر اينها براي تشكيل ملت، بايد تعصبات قومي، نژادي، زباني و مذهبي كنار گذاشته شود و همه خود را متعلق به جامعه مشترك و سرنوشت مشترك بداند و حاضر باشند در اين راه فداكاري كنند.

سرزمين: سرزمين عامل مادي دولت است. سرزمين به قسمتي از آب، خاك و فضا گفته مي­شود كه تحت قلمرو و فرمانروائي دولت قرار دارد. دولت بدون سرزمين همانند دولت بدون جمعيت مفهومي ندارد. هر چند در مواردي دولت بدون سرزمين وجود پيدا كرده كه در دو مورد خلاصه مي شود: يكي اينكه سرزمين به علت اشغال خارجي از اختيار هيات حاكمه خارج شده مانند فرانسه قبل از جنگ جهاني دوم و سرزمين فلسطين و برخي دولت هاي اروپائي قبل از جنگ جهاني دوم. ديگر اينكه سرزمين تا هنوز به دست نيامده بوده مانند تشكيل دولت ماساچوست آمريكا.

نقش سرزمين

سرزمين از يكسو در اجراي قدرت سياسي دولت نقش به سزا دارد و از سوي ديگر عامل اصلي وحدت ملي است كه امكان مي دهد گروه هاي انساني از يكديگر مشخص و متمايز شوند و از هويت خود آگاهي يابند. افراد كشور با زندگي مستمر در سرزمين معين نسبت به هموطنان خود احساس همبستگي و يگانگي مي­كند. همچنان سرزمين به دولت امكان مي­دهد در داخل مرزهاي خود بدون دخالت ديگران به فرمانروايي و حاكميت خود ادامه دهند و زندگي اجتماعي را تحت نظم درآورد.

حق دولت

در باره حق دولت بر قلمرو خود سه عقيده وجود دارد: 1- حق مالكيت، 2- حق حاكميت، 3- حق عيني سازماني.

قدرت عالي ( حكومت)

در اجتماع انساني گروه هاي متعددي وجود دارد كه در بين تمام اين گروه ها، دولت عالي ترين گروه اجتماعي است. زيرا داراي دو ويژگي منحصر به فرد خود مي باشد. يكي اينكه دولت، سازمان يافته­ترين، نيرومند­ترين و عالي­ترين قدرت اجتماعي است. سازمان دولت نسبت به ساير گروه هاي اجتماعي كاملتر و روح همبستگي بين افراد و اتباع آن نيرومند­تر است. بنا بر اين فرق دولت با ساير گروه هاي اجتماعي در دو چيز است يكي در تكامل سازمان دولت و ديگري در وسعت روابط و همبستگي هاي اجتماعي افراد و اتباع آن. يك نكته را بخاطر داشته باشيم كه براي دولت تنها قدرت مادي مطرح نيست بلكه لازم است كه دولت داراي قدرتي از نوعي رضايت و مقبوليت نيز باشد. اين همان مشروعيت است كه از مسائل مهم حقوق اساسي به شمار مي­رود.

مشروعيت چيست؟

مشروعيت يك رابطه اعتقادي و ايماني است كه بين قدرت ( دولت) و افراد وجود دارد بدون آن، دولت انسجام و استحكام لازم را نخواهد داشت. دولت غير مشروع و غاصب، دولتي سست و لرزان و بي دوام است. گفته مي­توانيم كه دولت داراي دو نوع قدرت است: يكي قدرت مادي كه همان دستگاه هاي امنيتي و تشكيلات وسيع حكومتي است و ديگري قدرت معنوي كه همان تكيه گاه و پشتوانه اي مردمي دولت و حكومت را تشكيل مي­دهد.

شخصيت حقوقي

دولت به عنوان نماد قدرت سياسي داراي حقوق و تكاليفي است كه از حقوق و تكاليف كارگزاران دولت متمايز مي­باشد. كارگزاران دولت عناصري هستند ميرا و با گذر زمان تغيير مي­كنند اما حقوق و معاهدات دولت ها در مقابل دولت هاي ديگر محفوظ مي­ماند، دولت بدون شخصيت حقوقي قادر به ادامه حيات و اعمال حقوق و منافع خود نمي­باشد.

قدرت سياسي

قدرت سياسي به مجموع نيروهاي مادي و معنوي گفته مي­شود كه به وسيله آن، فرمانروايان اراده خود را بر افراد جامعه تحميل مي­كند و آن ها را به اطاعت از تصميم ها و قانون هاي خود وادار مي­سازد. جامعه سياسي نيز به جامعه اطلاق مي­شود كه از بلوغ، انسجام و استحكام لازم برخوردار باشد. در جامعه سياسي قدرت عريان و زور، نيروي سست و لرزان است و از ثبات برخوردار نمي­باشد. ناگزير بايد قدرت، پيوند خود را با اعضاي جامعه محكم كند و به دلها راه يابد تا پايگاه مردمي كسب كند.

حاكميت

از نظر حقوقي حاكميت عبارت است از حق فرمانروائي كه دولت بنا به اراده عمومي دارا مي­باشد و بر اساس آن حق دارد تصميم هاي لازم در باره اموال، اتباع و منابع كشور بگيرد و آنرا به موقع اجراء گذارد. حاكميت يعني آزادي و استقلال جامعه سياسي كه دولت نماينده و مظهر آن مي­باشد.

نظريه حاكميت

ژان بدن فرانسوي نخستين حقوقدان است كه نظريه حاكميت دولت را مطرح ساخت. بدن مدافع يك دولت نيرومند و ستايشگر قدرت سلطنتي است. به عقيده او دولت بدون حاكميت كامل نمي­تواند امنيت را تامين كند و نظم را در اجتماع بوجود آورد. دولت بدون حاكميت محكوم به فروپاشي و نابودي است.

سه ويژگي

به عقيده ژان بدن، حاكميت دولت داراي سه ويژگي مي­باشد كه عبارتند از مطلق، دايم و تقسيم ناپذيري. مطلق به اين معني كه دولت داراي حق حاكميت، نمي­تواند هيچ مقامي را برتر از خود تحمل كند، هيچ عامل نمي­تواند قدرت دولت را محدود سازد. دايم، يعني اينكه تا زماني كه دولت باقي است حاكميت نيز پايدار مي باشد و تقسيم ناپذيري هم به اين مفهوم كه تقسيم و تفكيك  حاكميت سبب ضعف و زوان استقلال ملي مي­شود.

انواع حاكميت

از لحاظ حقوقي حاكميت به عنوان يك حق و امتياز براي دولت كه نماينده و مظهر جامعه مدني است، خود­نمايي مي­كند و بر دو نوع است: 1- حاكميت داخلي، 2- حاكميت خارجي. حاكميت داخلي مجموع اقتدارات و اختياراتي را گويند كه دولت در داخل قلمرو خود اعمال مي­كند بدون اينكه تحت تاثير و نفوذ ساير دولت ها باشد مانند تشكيل حكومت، وضع قوانين، اخذ ماليات و اداره كليه امور اتباع خود.

2- حاكميت خارجي، مجموع اقتدارات و اختيارات است كه دولت در خارج از قلمرو خود در مقابل ساير دولت ها دارا مي­باشد مانند برقراري روابط سياسي و ديپلماسي و تجاري با دولت ها و بستن معاهده ها و قراردادها با آنها.

عقايد در باره منشاء حاكميت

در باره اينكه منشاء حاكميت چيست و حاكميت از كجا ناشي مي­شود نظريات گوناگون وجود دارد كه اهم آنها عبارتند از نظريه اللهي ( تئوكراتيك) و نظريه حاكميت مردم ( دمكراتيك). مدافعان نظريه تئوكراتيك معتقد هستند كه منشاء قدرت سياسي خدا است و بر اين باور اند كه فرمانروايان قدرت خود را از خداوند به دست مي آورند. اما طرفداران نظريه حاكميت مردم، باور دارند كه منشاء قدرت سياسي خود مردم هستند و زمامداران قدرت خود را از آنها مي­گيرند.

اشكال دولت و حكومت

در نخست بايد بدانيم كه ميان شكل دولت و حكومت تفاوت وجود دارد. شكل حكومت را رژيم سياسي نيز مي­گويند. رژيم سياسي عبارت از سيستم، طريقه و روشي مي­باشد كه بر مبناي آن قدرت به جريان مي­افتد و اعمال مي­شود. دولت هايي هستند كه شكل مشابه اما رژيم هاي سياسي متفاوت دارند همچنان بر عكس آن.

تقسيم دولت از حيث تركيب

در اين تقسيم بندي نظر بر آن است كه آيا قدرت عاليه متعلق به يك مركز سياسي واحد است يا اينكه در مراكز متعددي تمركز دارد. نوع اول دولت بسيط و نوع دوم دولت مركب ياد مي­شوند.

دولت بسيط

دولت بسيط يا يك ساخت به دولتي اطلاق مي شود كه قدرت سياسي آن در يك مركز قرار دارد و همان شخصيت حقوقي واحد است كه تمامي وظايف و اختيارات و حقوق دولت را اعمال مي­نمايد. تمامي جمعيت از همان قدرت واحد تبعيت مي­كند. بافت قدرت يكپارچه است و قابل تفكيك به سطوح مختلف نيست.

دولت بسط متمركز: آن است كه قانون در سراسر كشور به گونه­ي يكسان اجرا مي­شود، هيچگونه اختيار و اقتداري در خارج از مركز حكومت اعمال نمي­گردد. تشكيلات سياسي، داراي يك واحد حكومتي است و وظايف دولتي را خود به طور كامل انجام مي­دهد.

دولت بسيط غير متمركز: آن است كه با دادن اختيار اداري به ولايات، ولسوالي ها و علاقه­داري ها به سوي عدم تمركز سوق داده مي­شود. دولت بسيط غير متمركز مي تواند با حفظ وحدت قدرت سياسي عاليه و با حفظ اقتدار حاكميت، اختيارات اجرايي و اداري را بين واحدهاي مركز و واحدهاي محلي تقسيم كند.  

دولت مركب

در اين نوع دولت، حاكميت به صورت واحد نيست، اعضاي تركيب دهنده دولت مركب، هر كدام واحد سياسي حاكم است. شخصي حقوقي و سياسي هر واحد عضو تا به آن درجه بارز و مشخص است كه مي­توان عنوان دولت را به آن اطلاق كرد. دولت مركب به اشكال ذيل ظهور يافته است:

1-      اتصال شخصي: يكي از انواع دولت مركب است. دو يا چند دولت به طور موقت با حفظ استقلال داخلي و خارجي تحت سلطه يك سلطان قرار مي­گيرد. در اين نوع دولت، دولت ها تنها شاه مشترك دارند و بس مانند اتصال شخصي بين انگلستان و اسكاتلند در سال هاي 1653 – 1707 همچنان اتصال شخصي بين اطريش و مجارستان در سالهاي 1527- 1723.

2-      اتصال واقعي: تركيبي است از چند كشور كه تحت سلطنت پادشاه واحدي در آيند و سياست بين المللي واحدي داشته باشند. هر يك از كشورهاي عضو اتصال واقعي در امور داخلي مستقل هستند و ممكن است وضع يكساني نداشته باشند، مانند كشورهاي سويدن و ناروي كه به مدت 90 اتحاد واقعي داشتند. همچنان دانمارك و آيسلند كه 25 سال اتحاد واقعي داشتند.

3-      اتفاق دول يا كنفدراسيون: تركيبي از چند كشور مستقل است كه بعضي از وظايف حاكميت را به هيات مركزي واگذار مي­كنند. در چنين تركيبي استقلال داخلي و خارجي كشورهاي عضو محفوظ است. هر كشور داراي قوه مقننه، مجريه و قضائيه است و با كشورهاي خارجي روابط سياسي منظم به گونه ي مستقلانه برقرار مي كند. معمولا هدف از اين اتفاق، حمايت كشورهاي جزء در مقابل تهاجم بيگانگان است. تامين صلح و آرامش بين كشورهاي جزء يكي ديگر از اهداف اين اتفاق است. تصميمات آن بر مبناي اتفاق آراء است. در حال حاضر چنين دولتي را نمي توان سراغ كرد اما در گذشته مي توان از كشورهاي هلند و سويس نام برد.

4-      دولت فدرال يا متحده: هر گاه چند كشور با هم پيوندي پيدا كند كه كشور متحدي را به وجود آورند به گونه­ي كه اختيارات كامل امور خارجي و بعضي امور داخلي كشورهاي جزء را پيدا كند، كشور متحده به وجود آمده است. حاكميت در قلمرو داخلي بين قدرت عالي كشور متحده و كشورهاي جزء تقسيم مي­گردد. امور مهم داخلي مانند نگهداري قواي نظامي، اداره گمرگ، نشر پول، اداره پست و تلگراف، راه آهن، بحر پيمايي و هوا نوردي در صلاحيت كشور متحده است اما وضع قوانين مدني و امور شهري با كشورهاي جزء اتحاد است. در كشور متحده قواي سه گانه مقننه، مجريه و قضائيه با تمام مشخصات وجود دارد. كشورهاي جزء مجاز نيستند كه با اراده خود از كشور متحده خارج شوند اين اقدام به منزله شورش تلقي مي­شود و قواي متحده با تمام توان از آن جلوگيري مي­كند و مسبيبين را تحت پيگرد قانوني قرار مي دهند. هر يك از كشورهاي عضو متحده داراي قانون اساسي، قوانين عادي، مجالس مقننه، وزراء، تشكيلات اداري و قضايي هستند. در نظام فدرالي دو جبهه­گيري متضاد با هم پيوند مي­خورد، علاقه براي كشور وسيع و پهناور از يكسو و حس خود مختاري و علاقه به استقلال از سوي ديگر.

تفاوت فدرال با كنفدرال

1-      در دولت فدرال اصل بر حاكميت دولت مركزي است كه قانون اساسي اختيارات و وظايف آن را مشخص ساخته است. اما در دولت كنفدرال اصل بر حاكميت و استقلال دولت هاي عضو است.

2-      در دولت فدرال، تنها دولت مركزي موجوديت بين المللي دارد و دول عضو ارتباطي با ممالك خارج فدرال ندارد اما در دولت كنفدرال، دولت هاي عضو هر كدام مي­توانند به طور مستقل با ممالك ديگر بر اساس حقوق بين الملل ارتباط برقرار كند.

3-      در دولت كنفدرال، روابط دول عضو بر اساس حقوق بين الملل است در حالي كه در دولت فدرال، روابط آنها را قانون اساسي مشخص مي­كند.

تفكيك دولت از حيث استقلال

دولتها از حيث استقلال بر دو نوع است: 1- دولت مستقل: دولتي كه در امور داخلي و خارجي خود كاملا مستقل بوده و آزادانه روابط خود را تنظيم مي­كند. 2- دولت ناقص: دولتي كه در عنصر قدرت عالي او عيب و نقص وجود داشته باشد استقلال آن دولت ناقص است خواه اين عيب و نقص ظاهر باشد يا نا مرئي.

حكومت از نظر طريقه اجراء حاكميت

حكومت از اين نظر بر دو نوع دمكراتيك و غير دمكراتيك تقسيم مي­شود. حكومت دمكراتيك آن است كه مردم در آن دخالت داشته باشد و فرمانروايان را خود مردم از طريق انتخابات بر مي­گزينند. اما در حكومت هاي غير دمكراتيك، مردم نقش نداشته و فرمانروايان از راه انتصاب يا وراثت تعيين مي­شوند. حكومت دمكراسي سه شكل دارد: مستقيم، غير مستقيم و نيمه مستقيم.

حكومت از حيث شكل

از نظر شكل، حكومت در نخست به دو شكل سلطنتي و جمهوري تقسيم مي­شود. سلطنتي آن است كه در راس حكومت يك نفر سلطان قرار دارد. در تمام ممالك سلطنتي، رياست قوه مجريه در دست يكنفر مي­باشد. سلطنت نيز بر دو نوع است: 1- سلطنت موروثي: آن است كه جانشين شاه فرزند ارشد او است و انتخاب مردم در گزينش سلطان نقشي ندارد.

2- سلطنت انتخابي: در سلطنت انتخابي شاه براي تمام مدت عمر از جانب ملت با نمايندگان ملت، و يا از جانب اعيان و اشراف برگزيده مي­شود. در دوره فعلي سلطنت انتخابي وجود ندارد. غالب كشورهاي سلطنتي به جمهوري تبديل شده است.

3-      سلطنت محدود: در سلطنت محدود تمام  اقتدارات در دست شاه نيست، بلكه از جانب قدرت مستقل ديگري محدود مي­شود.

4-      سلطنت نامحدود: در سلطنت نا محدود، شاه تمام اقتدارات و اختيارات كشور را بدون قيد و شرط در دست دارد. تمام كاركنان و متصديان امور از طرف او اقدام مي­كنند.

5-      سلطنت نامحدود قانوني: در اين نوع از حكومت، شاه به گونه­ي قانوني و مطابق به قانون كشور را اداره مي­كند و از تعدي و تجاوز به حقوق اتباع جلوگيري مي­كند.

6-      سلطنت نامحدود غير قانوني: شاه مستبد است به گونه­ي غير قانوني عمل مي­كند. شاه به هيچ اصل و قانوني مقيد نمي باشد و مطابق خواست و تمايل خود تصميم مي­گيرد و هر ساعت ممكن است احساسات او اقتضاي اقدامات خاصي را داشته باشد كه دستور مي­دهد.

7-      سلطنت مشروطه: در سلطنت مشروطه شاه در قوه مقننه شركت دارد. لوايح قانوني را به مجلس تقديم مي­كند. مصوبات مجلس را توشيح مي­كند. حق تعطيل و انحلال مجلس را دارد. مي­تواند در موارد فوق العاده مجلس را به اجلاس فرا بخواند. شاه رئيس قوه مجريه است حق اعلان جنگ و عقد صلح را دارد. عزل و نصب وزراء تحت شرايط و قيودي با اوست، احكام محاكم به نام او صادر مي شود.

8-      سلطنت مشروطه رياستي: شاه رئيس قوه مجريه است. شاه در انتخاب و عزل وزراء محدوديت ندارد. مي­تواند آنها را از بين اكثريت يا اقليت پارلمان يا خارج از پارلمان بر گزيند. در اين صورت وزراء در برابر شان مسئوول اند.

9-      سلطنت مشروطه پارلماني: در اين نوع سلطنت، مجلس مقننه علاوه بر تقنين در قوه مجريه هم دخالت دارند. شاه در نصب و عزل وزراء آزاد نيست. وزراء در مقابل مجلس مسئوول اند. ممكن است با راي عدم اعتماد مواجه شوند. نماينده گان ممكن است كه از شاه بخواهند وزراء را بر كنار و اشخاص جديد را انتخاب كند. احكام شاه وقتي اجرا مي شود كه امضا وزير را داشته باشد.

حكومت جمهوري

حكومت جمهوري بر حسب دخالت مردم در امور حكومت به جمهوري با واسطه و بدون واسطه تقسيم مي شوند:

1-      جمهوري بدون واسطه: مردم بدون هيچگونه واسطه­ي قدرت حاكميت را در دست دارند.

2-      جمهوري با واسطه: در اين جمهوري هم قدرت عاليه به تمام ملت تعلق دارد ولي نماينده گان ملت در شكل پارلمان اعمال حاكميت مي نمايند.

جمهوري با واسطه نيز بر دو قسم است: جمهوري رياستي و جمهوري پارلماني.

الف: جمهوري رياستي: مردم هم اعضا پارلمان را انتخاب مي كنند و هم رئيس جمهور را. در بعضي از موارد اعضاي ديوان عالي را نيز انتخاب مي كنند.

ب: جمهوري پارلماني: ملت فقط اعضاي مجالس مقننه را انتخاب مي­كنند و انتخاب رئيس جمهور با پارلمان است.

در جمهوري رياستي، رياست جمهوري و پارلمان هر كدام وظايف خاص خود را دارند. پارلمان عهده دار تقنين است و رياست جمهوري مسئوول امور اجرايي. هر يك در وظيفه خود استقلال دارند.

در جمهوري رياستي، وزراء در مقابل رياست جمهور پاسخگو هستند نه در مقابل پارلمان. عزل و نصب آنها با رئيس جمهور است. اما در جمهوري پارلماني، مجالس مقننه علاوه بر تقنين در قوه مجريه هم دخالت و نظارت دارد. رئيس جمهور ناگزير است وزراء را طوري انتخاب كند كه مورد اعتماد مجلس باشند.

طبقه بندي حكومت بر مبناي نقش احزاب

حكومت از اين نظر بر سه بخش تقسيم مي شود: الف: حكومت تك حزبي مانند آلمان با حزب ناسيونال سوسياليسم، ايتاليا با حزب فاشيسم، شوروي با حزب كمونيسم.

ب: حكومت هاي دو حزبي: كه دو حزب قوي در فعاليت هاي سياسي نقش دارند مانند كشور آمريا با دو حزب آزاديخواه و ليبرال دمكرات، انگلستان با دو حزب كارگز و محافظه كار.

ج: حكومت هاي چند حزبي.