افكار جان لاك، منتسكيو و ژان ژاك روسو

800x600

جان لاک

جان لاک در سالهای  1632-1704 میلادی در حومه بریستیول فرانسه به دنیا آمد. او از بزرگترین فلاسفه قرن هفدهم میلادی به شمار می رود. پدرش وکیل دعاوی در یک روستا بود. جان لاک در مکتب وست منستر درس خواند و تحصیلات عالی را در دانشگاه آکسفورد انگلستان به پایان رساند. او مدت در همان دانشگاه به تدریس پرداخت. او بیشتر عمر خود را به عنوان پزشک مشاور در یکی از خانواده های اشراف گذراند و همانند هابز همراه این خانواده به بعضی از کشورهای اروپائی سفر کرد. لاک در سال 1675 میلادی به پاریس سفر کرد و در آنجا به تحقیق پرداخت. لاک تبعه ی کشور فرانسه است و طرفدار جیمز دوم می باشد. او مدتی به حیث وزیر تجارت کار کرده است.

انسان از دیدگاه لاک

جان لاک می گوید انسان موجودی است دارای عقل، فکر و خرد. او معتقد است که ذهن انسان مانند صفحه ی پاک است که قابلیت دارد فهم خود را نسبت به دنیا و هستی بیشتر بسازد و اداره امور را به دست گیرد. جان لاک در جامعه غرب طرفداران زیاد دارد. اندیشه ی او در استقلال آمریکا تاثیر داشته است. غربیها او را پیامبر انقلاب یا آزادی آمریکا دانسته اند.

عقاید سیاسی لاک

لاک نسبت به ذات انسان دید خوب دارد. او بر خلاف هابز باور دارد که انسان در وضع طبیعی خود به دنبال صلح، آرامش و امنیت است. لاک به اصالت فرد توجه داشت و فردگرا بود. لاک مخالف نظریه سلطنت اللهی است او به طور کلی حاکمیت اللهی را متروک می داند.

لاک، حکومت را وسیله ی برای خدمت به مردم می داند و حاکمان را خادمان مردم می پندارد. او حاکمان را خادمان مردم دانسته و می گوید حکومت باید در خدمت شهروندان باشد و زمینه ی رفاه و آسایش را برای مردم فراهم سازد. فراهم نمودن زمینه آرامش و رفاه از اصلی ترین وظیفه دولت است.

لاک حقوق مردم را ذاتی و طبیعی می داند. این حقوق عطیه ی شاه به مردم نیست و مردم دارای آزادی سیاسی هستند. مردم حق دارند که زمام حکومت را به شخص دلخواه شان بسپارند و نیز قدرت را از شخصی که به او واگذار کرده پس بگیرند. مردم دارای آزادی سیاسی هستند.

به نظر لاک، قانون وسیله و ابزاری است برای تامین نظم و امنیت در جامعه. او می گوید قانون باید محدود به منافع مردم باشد و عدالت را در میان مردم برقرار کند. عدالت از نظر جان لاک، مساوات در فرصت ها است. فرصت ها باید به گونه ی مساویانه در خدمت همه مردم قرار گیرد.

به باور لاک، شهروندان قانون می سازند. به این معنی که با آراء شان نهاد قانونگذاری ایجاد می کنند که عبارت هستند از قوه مقننه، و گروهی را برای اصدار حکم بر می گزینند و بدینسان قوه قضائیه را تشکیل می دهند، در نتیجه گروهی را برای اجرای عدالت بر می گزینند که همان قوه مجریه باشد.

جان لاک، طرفدار اصل تفکیک قوا می باشد. به نظر او قدرت تمایل به فساد دارد و اگر کنترول نشود به فساد می گراید. از اینرو لازم است که از قدرت نظارت شود تا بدینوسیله از فساد قدرت جلوگیری به عمل آید.

لاک، بر جدائی دین از سیاست نیز تاکید می ورزد و معتقد است که حکومت ها صلاحیت ندارند تا بر افکار انسانها تسلط داشته باشد.

تفاوت میان نظرات هابز و لاک

میان نظرات هابز و جان لاک تفاوتهایی وجود دارد که به گونه ی اختصار به این تفاوت ها اشاره می کنیم:

1-      هابز می گوید محرک انسان، غریزه ی راحت طلبی است. انسان خود پرست است، همیشه به دنبال منافع فردی می باشد و همین غریزه سبب تلاش انسان شده است. انسان حیوان اجتماعی است به دنبال نفع شخصی بوده، سودجو و مخلوق طبیعت می باشد.

اما لاک، معتقد است که انسان موجودی اخلاقی است. نوعدوست بوده و منافع جمعی را بر منافع فردی ترجیح می دهد.

2-      این هر دو دانشمند و فلاسفه سیاسی، دولت را وسیله امن و نظم در جامعه دانسته و معتقد هستند که دولت باید رفاه، آسایش و سهولت افراد را در جامعه تامین کند. هابز می گوید زندگی بدون دولت، رقت بار، بی معنی و عبث است. دولت هر چه باشد چه خوب چه بد باز هم ضرور است. زمامدار نیاز ندارد که مشروعیت خود را با مقبولیت مردم همآهنگ سازد.

اما جان لاک، بر این باور است که انسان دولت را به وجود می آورد تا وضعیت شان بهبود یابد و نفع بیشتر ببرد نه اینکه زندگی انسان بدون دولت عبث است.  دیگر اینکه دولت در صورت مطلوب است که اسباب پیشرفت را فراهم کند در غیر آن نیاز به دولت نیست. زیرا بدون دولت هم زندگی ممکن است. لاک تاکید می کند که تشکیل دولت به رضایت مردم جایز است.

3-      هابز طرفدار قدرت مطلقه است. اما جان لاک، طرفدار قدرت مشروطه می باشد. قدرت باید بر مبنای رضایت مردم استوار باشد.

4-      هابز می گوید زمامدار را کسی برطرف کرده نمی تواند. او قدرت مطلقه دارد و کسی را توان برکناری او نیست. اما لاک بر این باور است که مردم می توانند زمامدار را بر طرف کند.

5-      هابز می گوید مشروعیت خود را از قدرت اش می گیرد. اما لاک مشروعیت دولت را بر رضایت مردم می داند.

6-      هابز عقیده دارد که مردم طی قرارداد اجتماعی خود را تسلیم دولت کرده که هر چه خواست انجام دهد. اما لاک می گوید که مردم هر گز چنین تعهد را نکرده و به گونه ی مشروط دولت را پذیرفته اند.

7-      هابز وجود دولت را به عنوان گیاه نجات بخش می داند که برای درد انسان درمان است اما لاک می گوید انسان در وضعیت بدون دولت هم می تواند خوب زندگی کند.

8-      هابز فلسفه وجودی دولت را تحقق صلح و امنیت می داند. او می گوید انسان همیشه دغدغه فکری دارد و در تلاش است تا از مرگ رهائی پیدا کند. اما لاک تصریح می کند که انسان چنین تشویشی ندارد، مقصد اصلی از صلح و امنیت صرفا تضمین حیات نیست بلکه رفاه انسان است. انسان از نظر لاک، دارای چهار نوع حقوق می باشد. حق صلح و امنیت، حق امال و مالکیت، حق انحلال حکومت و حق روابط با سایر ملل.

منتسکیو

منتسکیو در سال 1689 میلادی در یک خانواده اشراف در یک قلعه فئودالی به دنیا آمد. در یازده سالگی شامل مکتب شد. او علم خطابه را آموخت. او بعد از دوره مقدماتی به پاریس رفت و تحصیلات دانشگاهی را در آنجا گذراند. منتسکیو چون از خانواده اشراف بود به پارلمان راه یافت و تجارب سیاسی را در آنجا آموخت. بهترین اثر او روح القوانین می باشد که گفته می شود این کتاب را در مدت بیست سال نوشته کرده است. مسائل که در دیدگاه های منتسکیو قابل توجه است قرار ذیل است:

الف: روش تازه تحقیق در علوم سیاسی و اجتماعی پدید آورد.

ب: واضع نظریه اجتماعی حکومت، او نظریه ژئوپولتیک یا جغرافیای سیاسی را برای نخستین بار مطرح کرد. مونتسکیو رئالیست و واقعگرا بود. اندیشمندان سیاسی به دو گروه آرمانگرا و واقع گرا تقسیم می شوند. واقعگرایان کسانی هستند که با در نظر داشت واقعیت های موجود آینده را بررسی می کنند. منتسکیو مورالیست یا اخلاقگرا بود. مسائل اخلاقی را در امور سیاسی در نظر داشت. پلورالیست یا کثرت گرا بود. او بر هم پذیری و دیگرپذیری تاکید داشت. تک اندیشی در افکار او راه نداشت. او معتقد بود که باید با هم از باب مدارا رفتار شود. نسبت به تعدد افکار و اندیشه احترام قائل بود. منتسکیو بر اعتدال گرائی تاکید می کرد. مخالف افراط و تفریط بود. او اصرار داشت که نباید در امور زیاده روی کرد. منتسکیو فردگرا بود. او معتقد بود که باید قدرت زمامداران حد و مرز داشته و محدود باشد. او حکومت مطلقه را به مراتب بدتر از حکومت استبدادی می دانست زیرا حکومت مطلقه به استبداد جمعی منجر می شود. همچنان نظریه تفکیک قوا را مطرح کرد. تاکید داشت که برخوردها باید حقوقی باشد نه سیاسی. به نظر منتسکیو نهادهای سیاسی – اجتماعی بر اساس طبیعی شکل گرفته در حقیقت رشد و نمو زندگی انسان به شکل گیری این نهادها منجر شده است نه قرارداد اجتماعی.

انواع حکومت

از نظر منتسکیو سه نوع حکومت وجود دارد: یک: حکومت جمهوری، این حکومت به حکومتی اطلاق می شود که همه مردم در آن سهم گرفته در واقع روح مردم حکومت می کند. دو، حکومت شاهی: حکومتی شاهی، حکومتی است که یک نفر قدرت را در دست گرفته و بر مردم حکم می راند. سه، حکومت استبدادی، این حکومت بر پایه ترس و وحشت استوار است.

حقیقت

در مورد حقیقت دو نظر وجود دارد یکی اینکه حقیقت هم شکل واحد، همآهنگ وجود دارد. نظم، توالی و ترتیب در همه چیز وجود دارد. مثال نظم که در طبیعت و هستی است. نظر دوم در اختلاف است. بر بنیاد این نظریه، هستی مشحون از تضادها و ناهمگونی است.

سه اصل

منتسکیو می گوید انسان به دلیل اینکه صاحب عقل و اراده است بر سایر موجودات عالم خلقت برتری دارد. این خصوصیت ها سبب شده تا زندگی انسان بر مبنای سه اصل استوار باشد. این سه اصل عبارتند از اخلاق، مذهب و سیاست. اخلاق به خاطر این ایجاد شده که انسان از خودش غفلت نکند، اخلاق رابطه ی انسان با خویشتن است. مذهب برای ایجاد رابطه میان انسان و خالق اش است. تا انسان رابطه با خالق هستی را فراموش نکند. و سیاست برای تنظیم روابط انسان با همنوعانش می باشد.

ژان ژاک روسو

ژان ژاک روسو در سال 1712 میلادی در شهر ژنو سوئیس چشم به جهان گشود. کوتاه مدتی بعد از تولدش مادر خود را از دست داد. پدر او شغل ساعت سازی داشت. روسو از تحصیلات رسمی بهره ی نبرده است. پدرش او را کتابخوان ماهر ببار آورد. روسو در ابتدا کتابهای داستانی مطالعه می کرد. روسو در سال 1729 از حمایت یک زن خیرخواه بهره مند شد. سیزده سال نزد این زن ماند. آنگاه این زن را ترک گفت و به پاریس رفت. انجا با یک مستخدم هوتل آشنا گردید. با او زندگی مشترک را شروع کرد. کودکانی هم از این زندگی مشترک به دنیا آمد که روسو به دلیل فقر اقتصادی نتوانست از آنها سرپرستی کند لذا آنان را به یتیم خانه سپرد. در سال 1749 با شرکت در یک مسابقه مقاله نویسی نخستین موفقیت خود را در نویسندگی کسب کرد. در این مقاله که گفتار در باره علوم و هنرها نام گرفت روسو نیکی انسان را در مقابل فساد ناشی از تمدن قرار می دهد. مهمترین اثر روسو قرارداد اجتماعی است.

تحول در روسو

روسو در اول عمر از لحاظ اخلاقی، شخصی پسندیده و با ثبات نبوده است. اما یک اتفاق سبب ایجاد تحول درونی در روسو می گردد. روزی از برابر غرفه روزنامه فروشی می گذرد، روزنامه را خریداری می کند با خواندن یک مقاله در این روزنامه متحول و دگرگون می شود. عنوان مقاله این بوده " آیا پیشرفت علم و صنعت به ترویج اخلاق عالی منجر شده یا نه؟ " خواندن این مقاله انقلاب درونی در روسو ایجاد می کند.

با اینهمه روسو در میان شماری از غربی ها اهمیت به سزائی دارد چنانچه برخی ها او را پیامبر انقلاب فرانسه می خوانند. اما روسو ثبات اخلاقی نداشته، گاهی در مقابل پول مذهب کاتولیک را انتخاب می کرده و گاهی هم این مذهب را ترک می گفته است. به همین دلیل دوستانش او را فاصله بین بهشت و دوزخ می دانستند.

اصول عقاید روسو

روسو، حس خوشبینی نسبت به ذات انسان دارد. انسان ها را ذاتا موجود معقول می داند. معتقد به استعدادهای ارزشمند انسانی است که انسان را به تکامل می رساند. انسان موجودی دارای لیاقت و شایستگی است. روسو تاکید بر حقوق فردی انسان دارد. او برای اراده عمومی اهمیت فوق العاده قائل است. مبنای قدرت حاکم را اراده عمومی می داند. روسو تاکید می کند که حاکم باید از اراده عمومی پیروی کند. او واضع قرارداد اجتماعی بود. روسو، جسد سیاسی دولت را تشبیه به بدن انسان می کند و می گوید همانطوری که همکاری تمام اعضاء بدن برای قوام بدن لازم و ضروری است به همین گونه تمام افراد مملکت باید با دولت همکاری کند. روسو، طرفدار دمکراسی مستقیم است. به باور او مردم مستقیما باید در سرنوشت سیاسی خود سهم گیرد. دمکراسی غیر مستقیم اینست که مردم در سرنوشت سیاسی شان به گونه مستقیم سهم نمی گیرند بلکه از طریق انتخابات نماینده گان را بر می گزینند تا در امور سیاسی مملکت سهم داشته باشند. اما روسو می گوید که باید مردم به گونه ی مستقیم در سرنوشت سیاسی شان شرکت کند. روسو معتقد به تاثیر آب و هوا و یا جغرافیا بود که این عوامل بالای سیاست و پدیده های سیاسی اثر گذار است. او می گفت زمامداران باید از طریق اصلاح حکومت، عمر دولت ها و ملل را طولانی بسازد.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

ماكياولي و هابز

800x600

نیکلا ماکیاولی

نیکلا ماکیاولی در سالهای 1469 -1527 میلادی زندگی می کرد. وی در شهر فلورانس ایتالیا دیده به جهان گشود. او از نویسندگان، شاعران، سیاستمداران و نظریه پردازان عصر رنسانس به شمار می رفت. ماکیاولی در خانواده سرشناس سیاسی و از خاندانهای قدیمی متولد شده پدرش شغل وکالت حقوقی و سردفتر داری را داشت. خانواده اش از زمینداران متوسط آن دوره بود.

 آثار ماکیاولی

شهریار، گفتارها، تاریخ فلورانس، فن جنگ از جمله کتابهای او در نظریه سیاسی و نظامی است. ماندراگولا ویلناکور از آثار ادبی او در زمینه داستان و طنز می باشد.

طرح کلی نظریه سیاسی ماکیاولی

نظریه سیاسی ماکیاولی در دو کتاب مشهور وی گفتارها و شهریار مطرح شده است. در گفتارها، ماکیاولی از جمهوری و ارزشهای آزادی دفاع می کند. و در شهریار از چگونگی کسب و حفظ قدرت و ارزش بنیادی امنیت سخن می زند. ماکیاولی یک جمهوری خواه است. ماکیاولی کتاب شهریار را برای جامعه ی دستخوش فساد نوشته است جامعه ای که مردم و سیاست آن به فساد گرائیده است. و شهریار نوین باید آنرا اصلاح کند. اما گفتارها را برای جامعه ای که ماده اجتماعی آن سالم است و مردم از فضیلت سیاسی برخورداراند. لذا برای چنین جامعه ای بهترین حکومت، حکومت جمهوری است.

انسان از دیدگاه ماکیاولی

ماکیاولی، نسبت به انسان و جهان نظر بدبینانه دارد. او معتقد است که انسان حریص، و آرزوهای سیری ناپذیر و جاه طلبی دارد. نخستین خواستهایش حفظ خود است. او می گوید هر جامعه اصولا از دو نوع مردم درست شده: یکی گروه کوچک متنفذان و دیگر گروه کثیری توده های مردم. این دو گروه همیشه در منازعه هستند. گروه متنفذان در تلاش هستند تا همیشه بر مردم سلطه داشته باشند و گروه کثیری از مردم می خواهند که از زیر سلطه رهائی یابند. گروه کوچک از هوش قویتر برخورداراند. این تقسیم بندی جامعه را به فساد می کشاند و چنین جامعه ی برای اصلاح به شهریار ( حاکم یا حکومت) نیاز دارند.

اخلاق سیاسی در نظر ماکیاولی

ماکیاولی، برای زمامدار توصیه می کند که زمامدار باید طبیعت اگوئیسم یا خود پرستی داشته باشد. خود را بالاتر و برتر از رعیت و مردم نشان دهد. فن زمامداری اش باید ظالمانه باشد. با ظلم و اجحاف حکومت کند تا مردم را مهار و تابع خود قرار دهد. ماکیاولی به فرمانروا توصیه می کند که در کاربرد فریب، پیمان شکنی و خشونت هر گاه که لازم باشد، تردید به خود راه ندهد.

نقش مردم در اندیشه ماکیاولی

ماکیاولی نقش مردم را در ساختن یک جامعه خوب نادیده نمی گیرد. او برای قضاوت مردم اهمیت قائل است. اما همواره تاکید می کند که مردم تحت رهبری رهبران خوب می توانند نقش سازنده داشته باشند و در طریق عقلانی حرکت کنند.

انواع حکومت

ماکیاولی حکومت ها را بر مبنای دو معیار طبقه بندی می کند. یکی بر مبنای تعداد زمامداران که در این طبقه دو دسته حکومت را تفکیک می کند. یکی جمهوری و دیگر پادشاهی. پادشاهی نیز به پادشاهی محدود ( فرانسه) پادشاهی استبدادی و خود کامگی قابل تقسیم است.

جمهوری نیز ممکن است جمهوری توده ای باشد، مثل آتن. یا جمهوری متعادل مانند روم که جمهوری متعادل نیز به نوبه ی خود تقسیم می شود به جمهوری اشرافی یا دمکراتیک مثل جمهوری روم.

ملاک دیگر ماکیاولی در طبقه بندی حکومت شیوه کسب و حفظ قدرت است. که ممکن است مبتنی بر توسعه طلبی باشد مثل امپراتوری روم. یا فساد مثل ونیز، یا قابلیت مانند ویرتو یا جمهوری روم.

قانون

ماکیاولی در مورد حقوق و قانون می گوید قانون چیزی جز اراده زمامدار نیست. حکومت نیز بر اساس ضعف افراد به میان آمده است. در مورد ارتش خاطر نشان می سازد که یک دولت باید نیروی مجهز و ملی داشته باشد و مخالف ارتش روزمردی و قراردادی است. او می گوید از بین 17 تا 40 سالگی باید برای پیوستن به صفوف ارتش انتخاب شود.

دیدگاه های ژان بدن

ژان بدن یکی از دانشمندان معروف فرانسوی است. او از سیاست مداران مشهور جامعه غرب است. نظریات او در باب سیاست، طرفداران بی شمار دارد. با این همه او شخص خرافاتی و اوهام پرست بود. مثلا معتقد بود که ستاره گان بر سرنوشت جامعه بشری نقش دارد. ژان بدن در عین حال شخص راسیونالیست یا عقل گرا بود. وی بیشتر دیدگاه ایده آلیستی یا آرمانگرایانه داشت. طرفدار جامعه ی آرمانی بود. او معتقد بود که انسان موجودی است مختار و صاحب اختیار. بدین خاطر طرفدار فلسفه اختیار بود. جبر و تحکم را نمی پذیرفت. در عین حال او طرفدار سودجوئی بود.

عقاید سیاسی

ژان بدن معتقد است که قدرت باید در راستای تحقق صلح و تامین نظم در جامعه بکار گرفته شود. ژان بدن طرفدار اصل تمرکز است و باورمند می باشد که برای اداره هر چه بهتر کشور باید قدرت مرکزی وجود داشته باشد. موصوف تعداد احزاب را نمی پذیرفت و آنرا باعث اختلاف و کشمکش جامعه می دانست. ژان بدن اعتقاد داشت که زمامدار باید از مدارا و اغماض کار بگیرد. او میان دولت و حکومت تفاوت قائل بود. و نیز فرق میان دولت و کشور می دانست. او می گفت کشور به سرزمین اطلاق می شود در حالی که دولت هم سرزمین را شامل می شود و هم جمعیت، قدرت سیاسی و حاکمیت را شامل می شود.

هابز

 تامس هابز در سالهای 1588 -1679 میلادی می زیست. او یکی از بزرگترین فلاسفه سیاسی غرب بود. او در شهر وست انگلستان دیده به جهان گشود. پدرش کشیش یک محله بود. خانواده هابز در وضعیت ناگوار اقتصادی قرار داشت. او از عهده تامین مخارج عیالش برآمده نمی توانست به همین خاطر هابز را به برادرش سپرد تا از او سرپرستی کند. هابز تحصیلات اش را در یک مکتب خصوصی آغاز کرد. سرانجام در دانشگاه آکسفورد انگلستان به پایان رساند. بعد از ختم تحصیلات، هابز مدت به عنوان معلم خصوصی در خانه ای یکی از اشراف ایفاء وظیفه کرد. او تا پایان عمر رابطه اش را با این خانواده حفظ  کرد. هابز با این خانواده سه بار در کشورهای فرانسه، ایتالیا سفر نمود. در این مسافرت با شماری از دانشمندان از جمله کپرنیک، دکارت ... آشنا شد. که هر یک از اینها در شیوه کار و اندیشه او تاثیر به سزائی گذاشت.

آثار هابز

ترجمه تاریخ توسیدید، عناصر قانون، شهروند و لویاتان از آثار مشهور تامس هابز می باشد. 

طرح فلسفه سیاسی هابز

هابز فلسفه وجودی حکومت را بر مبنای حفظ و صیانت نفس انسان بررسی می کند. او می گوید جامعه سیاسی برای صیانت نفس بوجود می آید. هابز می کوشید تا علل وجودی جامعه سیاسی را بر مبنای عقلی توجیه نماید. و منشاء جامعه سیاسی را بدون اتکاء به ما وراء الطبیعه جستجو کند. هابز معتقد بود که عقل در خدمت میل انسان قرار دارد. و بزرگترین میل انسان صیانت نفس می باشد. عقل قدرت سیاسی را نیز برای همین می خواهد.

انسان از دیده گاه هابز

هابز انسان را موجود خودخواه، مغرور و خویشتن خواه می داند. هابز می گوید انسان ها در وضع طبیعی موجودات خود خواه هستند که این روحیه سبب بروز سوء ظن در میان بشر می گردد. از اینرو است که وضعیت امنیتی انسان با مشکل مواجه شده و جامعه انسانی دچار نا امنی، هرج و مرج، و وحشت می شود. پس انسانها نیاز دارد که از وضع طبیعی خارج شده و شامل وضع مدنی گردد. قدرت سیاسی به وجود آرد تا جلو خودخواهی ها گرفته شود. از اینجاست که بحث قراردادهای اجتماعی مطرح می شود. هابز می گوید انسان ها در قرارداد اجتماعی با همدیگر تعهد می سپارند که در وضع مدنی زندگی کنند و از تجاوز بر یکدیگر خوداری ورزند تا جامعه سالم، امن و آرام را به ارمغان آورند.

آزادی از نظر هابز

هابز می گوید انسان در گزینش مذهب، آموزش و پرورش، انتخاب شغل، فعالیت های اقتصادی، گزینش مسکن آزاد می باشد. دولت نمی تواند در این موارد دخالت کند بلکه دولت در حقیقت پاسبان این موارد است. بنا بر این در نظریه هابز حاکم تمامت خواه وجود ندارد.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

ايدئولوژي چيست

800x600

ایدنولوژی

ایدئولوژی برگرفته شده از زبان فرانسوی است که ترکیب یافته از دو کلمه است:ایدئو به معنای تصور و اندیشه، لوژی به معنا شناخت است. ایدئولوژی عبارت از سیستم فکری و اندیشه یی است که جهان، انسان و جامعه را توضیح می دهد و دگرگون می سازد. یا هر ایدئولوژی طرحی از جامعه دارد و از پیروان خود می خواهد که آنرا عملی و پیاده کند. واژه انگلیسی نخستین بار توسط یک متفکر فرانسوی به نام دستوت دی تراسی در دوران انقلاب فرانسه در سال 1754 تا 1836 پدید آمد. ایدئولوژی پنج ویژگی دارد: یک، نظریه کمابیش جامع در مورد انسان، جامعه و هستی. دو، نظریه و برنامه در باره سازمان سیاسی، اجتماعی دارد. سه، رسیدن به این برنامه نیازمند مبارزه است. چهار، نه تنها در تلاش انگیزش برای مردم بل به دنبال یافتن هواداران با وفا است. پنج، خطاب آن به عامه مردم است.

شناخت ایدئولوژی

برای شناخت ایدئولوژی دو چیز مهم است یکی نظر و دیگری عمل. در مورد ایدئولوژی نظریات گوناگون وجود دارد. کارل مارکس بر این باور است که ایدئولوژی بنیاد علمی ندارد. آنچه که علمی است سوسیالیستی است. او می گوید کسانی که بر ابزار تولید حاکم است بر افکار هم حاکم است. ایدئولوژی یک پدیده موقت است مربوط به طبقه حاکم می باشد که در تلاش توجیه فاصله ی طبقاتی بوده و می کوشد تا بالای تخطی های طبقه ی حاکم سرپوش بگذارد. لنین می گوید هر طبقه برای خود یک ایدئولوژی دارد. به همین خاطر برای اصلاحات در جامعه نیاز به مبارزه فکری و سیاسی وجود دارد. در قرن نزده و بیست نظریات دانشمندان در قالب یک مکتب به میان آمد.

ژئو پلتیک یا جغرافیای سیاسی

بررسی تاثیر عوامل جغرافیائی بر سیاست ملل را ژئوپولتیک گویند. سیاست مداران بر این باور هستند که جغرافیا تاثیر به سزا در سیاست کشور دارند. در عرصه فعلی شخصی به نام مکندر این بحث را به گونه ی گسترده مطرح کرده است. او زمین را به دو قسمت آبی و خشکه تقسیم می کند. بعد می گوید که سه حصه ی زمین را آب گرفته و یک بخش آن را خاک تشکیل می دهد. آنگاه همین یک قسمت خاک را به سه بخش تقسیم کرده و می گوید که دو بخش آنرا جزیره ی جهانی می نامند. مکندر بر اراضی تکیه داشت اما اسپایکن تاکید بالای دریاها داشته است.

خردگرایی علمی

خرد گرایی علمی دو وجه دارد: سلبی و ایجابی. وجه ایجابی آن است که هر آن معرفتی که بنیاد علمی و پشتوانه عقلی داشته باشد معتبر است. وجه سلبی به این معنی که هر آنچه به طرق علمی مورد فهم و شناخت نباشد مدار اعتبار نیست و نمی شود به آن اعتبار کرد. با رویکرد خردگرایی علمی به تفسیر انسان گرایی هستی می رسیم. به این معنا که هستی را بر اساس انسان بررسی می کنیم. محور این بررسی انسان است. که بر بنیاد این بررسی تمام تلاش ها برای برآوردن خواستهای انسان می باشد.

ویژگیهای خردگرایی

خردگرایی علمی دارای ویژگیهای ذیل می باشد: الف : انسان مداری، هر چیز بر اساس نیازمندی های انسان سنجیده می شود. ب: اصالت ریاضی، اعتبار قائل شدن برای چیزهای که مورد تائید علم باشد. ج: نفی فرجام باوری. د: جدایی دین از سیاست. سکولاریسم. ذ: تحول در الهیات، در این تحول جائی خدا را انسان می گیرد. ل : فردگرایی، هر انسان را به خود خودش مورد بررسی قرار می دهد. م: قراردادگرایی، در خردگرایی علمی تشکیل دولت را ناشی از قرارداد اجتماعی می دانند. از میان دانشمندان هابز، لاک، و روسو هر کدام قرارداد اجتماعی را مطرح کرده اند. هابز می گوید انسان ذاتا گرگ منش است. او نسبت به طبیعت انسان بد بین است. او اظهار می دارد که انسان در طبیعت اولیه ی خود وحشی صفت است و جنگ همه بر همه مطرح است. آنگاه انسان برای رهائی از این وضعیت از بعضی آزادی های خود صرف نظر می کند و تن به قرارداد اجتماعی می دهد و دولت را تشکیل می دهد. اما جان لاک، نظریه هابز را رد می کند و می گوید که انسان ها در وضع طبیعی خود بد نمی باشد. بلکه طبیعت مطلوب و قابل ستایش دارند. اما گروه هایی هستند که در تلاش می باشند تا ثبات وضع موجود را بر هم زنند. به این خاطر است که انسان ها به قرارداد اجتماعی رو می آورند و دولت را تشکیل می دهند تا به مرحله ی بهتر و مطلوبتر از آنچه که هست برسند. روسو می گوید انسان ها در حالت طبیعی به قرارداد اجتماعی و تشکیل دولت رو آورده و قرارداد اجتماعی را در چهارچوب قانون اساسی به وجود آورده اند.

رنسانس

رنسانس در لغت به معنا تولد، نوزایش، حیات دوباره به زندگی اطلاق می شود. اما در اصطلاح به دوره ی از تاریخ اروپا اطلاق می شود که طی آن اروپا از یک عصر تاریک بیرون آمده و پا به یک دوره طلائی می گذارند. دوره ی که در آن علم و تکنولوژی از پیشرفت قابل ملاحظه برخوردار می شود. عوامل که سبب به وجود آمدن این دوره شده است قرار ذیل است:

1-      ظهور دانشمندان و متفکران، 2- کم شدن نقش کلیسا، 3- نوع نگرش انسان 4- تغییرات اقتصادی 5- تحول در عرصه های هنر، ادبیات، ارزشها و آموزه های دوره پیش از سده های میانه در عصر رنسانس. 6- نهادهای دوره قرون وسطایی از بین رفت. 7- نظام سرمایه داری جانشین نظام فئودالی شد. در نتیجه ی این تحول، بازرگانی رشد  توسعه یافت. رابطه ی مردم با کلیسا متزلزل شد. از قدرت کلیسا به گونه ی چشمگیر کاسته شد. نسبت به انسان نگاه تازه به وجود آمد. اصلاحات دینی شکل گرفت و انقلاب علمی نیز صورت گرفت.

اومانیسم

اومانیسم واژه آلمانی بوده و در قرن نزدهم ابداع شده است. این واژه به جنبش فرهنگی دوران رنسانس اطلاق می شود که با هدف شکوفائی نیروی درون انسان و رهائی علم و اخلاق و زندگی انسان ها با قیمومیت کلیسا فعالیت می کرد. در برخورد با اومانیسم، مکتب های گوناگون قرائت های دوگانه داشته اند. یکی قرائت فردگرایانه است که اصالت را نه تنها به انسان بلکه به تک تک انسانها می دهد. دیگر قرائت جمع گرایانه که اصالت را به هویت جمعی انسان می دهد نه به تک تک انسانها. اومانیسم ابتدا به صورت یک نهضت و جنبش فکری مطرح شد. اما بعدها به صورت مفاهیم فلسفی مطرح گردید. مهمترین و اساسی ترین مساله ی اومانیسم اینست که سامان یافتن زندگی انسان بر مبنای عقل است نه کشف اراده خدا.

پروتستانتیسم

پروتستانتیسم به معنا اعتراض است. مذهب پروتستان شاخه ی از مسیحیت است. مبانی پروتستان نخستین بار توسط مارتین لوتر مطرح شد. پیروان این مذهب امروزه در شمال اروپا و آمریکای شمالی سکونت دارند. پیروان پروتستان در مقابل شماری از قوانین کلیسای کاتولیک روم ایستادند. پیروان پروتستان در برابر این باور رهبران مسیحی شوریدند که می گفتند کلید بهشت به دست پاپ های کلیسا می باشند و هر کسی که خواهان ورود به بهشت هستند باید از تائید پاپ گذشته و کلید بهشت را از او خریداری کنند. آنها با شدت تمام در برابر این باور که آمرزش گناهان را باید خرید، مبارزه کردند.

انقلاب علمی

در دوران انقلاب علمی در اروپا بحث خردگرایی مطرح شد. در این دوره بر توانائی انسان تاکید صورت گرفت. انسان دیگر مقهور طبیعت دانسته نمی شد. بلکه به عنوان موجود دانا و آگاه می توانستند بر طبیعت غالب باشد.

ریشه های انتقال

ریشه های انتقال از دوره ی وسطا به دوره ی جدید قرار ذیل تشریح می گردد:

1-      مهاجرت: اروپائی ها در نتیجه ی جنگ های صلیبی به مشرق زمین مهاجرت کردند که در اثر این کوچ و سکونت در مشرق زمین، تغییرات چشمگیر در زندگی آنها رو نما گردید.

2-      تغییر جهان بینی، در دوره ی وسطا جهان بینی غربیها تغییر چشمگیر یافت. بر مبنای این تغییر، غربی ها از آخرت گرائی به جهان گرائی رو آوردند و توجه بیشتر به جهان گرائی یافتند.

3-      تزلزل رابطه میان مردم و کلیسا، روابط میان مردم و کلیسا متزلزل شد. در اثر این تزلزل شخصیت و روحانیت کلیسا در میان مردم سقوط کرد.

4-      ورد بینش سیاسی نوین از اسلام به غرب.

5-      فرو ریختن نظام فئودالی و جانشین شدن نظام سرمایه داری در مغرب زمین.

6-      آشنائی با صنعت هنر و علوم جدید.

7-      رواج بازار تجارت جهانی.

8-      اخذ متود تحقیق از مسلمانان و گرایش به علوم طبیعی

9-      جانشین شدن اقیانوس نوردی و سفرهای بین المللی و جهانی.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

مفهوم سياست و روابط آن با ساير علوم اجتماعي

800x600

مفهوم سیاست

هر چند از سیاست تعریف واحد ارائه نشده است اما ما در اینجا چند تعریف را از سویی شماری از عالمان علم سیاست بیان می کنیم. سیاست در معنا یونانی اداره شهر است. سی لی یکی از دانشمندان عرصه سیاست، سیاست را علم شهرها نامیده است. نیکلا ماکیاولی، دانشمند ایتالیائی در کتاب شهریار و گفتارها سیاست را اینگونه تعریف کرده است. سیاست به معنی هر نوع تلاش، تدبیر، حیله، فن، نیرنگ و فریب برای کسب قدرت سیاسی در جامعه است. هارولد لاسکی می گوید سیاست یعنی اینکه چه کسی می برد؟ چه می برد؟ چه موقع می برد؟ چگونه می برد؟ و چرا می برد؟ نولی می گوید سیاست هنر استفاده از امکانات است. ایستون می گوید سیاست توزیع آمرانه ارزشها است. یا سیاست تخصیص اقتدارگرایانه ارزشها در جامعه می باشد. در فرهنگ انگلیسی آکسفورد سیاست به معنی علم و هنر حکومت کردن آمده است. برخی ها هم گفته اند که سیاست مبارزه با قدرت و نفوذ به اعمال آن در جامعه می باشد. سیاست حساسترین حوزه فعالیت انسان در جامعه است. سیاست علم تجزیه، تحلیل و بررسی جنبه های سیاسی پدیده های اجتماعی است. موضوع علم سیاست شناخت دولت، تجزیه و تحلیل دولت، قدرت سیاسی به معنای خاص و قدرت به معنی عام کلمه که شامل قدرت مذهبی، اقتصادی و علمی می شود، است.

عناصر سیاست

چهار عنصر اصلی در سیاست وجود دارد: یکی لزوم تلاش، تعمق و تدبیر، دوم لزوم اجتماع، واضح است که اگر اجتماع نباشد علم سیاسی به دور از اجتماع تحقق نمی یابد. در متن اجتماع است که سیاست شکل می گیرد.عنصر سومی سیاست حاکمیت است. هدف رسیدن به قدرت سیاسی همان حاکمیت است. چهارمین عنصر سیاست بهره گیری از قدرت است. به این معنی که قدرت را باید حفظ کرد و آنرا تداوم بخشید. علم رسیدن به قدرت، حفظ قدرت، بهره گیری از قدرت، اعمال قدرت و جلوگیری از اعمال قدرت از عناصر سیاست است.

سیاست علم است یا هنر

در نخست باید تعریفی از علم نشان دهیم که علم چیست؟ علم عبارت از دانش و آگاهی است که مبتنی بر عقل و آزمون باشد. علم واقعیت هایی را جمع آوری می کند و با توجه به رابطه علیت و معلول میان آنها پیوند می دهد. علم دارای چند ویژگی می باشد که قرار ذیل توضیح داده می شود: یک، توانائی ارائه ی فرمول را داشته باشد که دقیق، دائمی و مرتبط باشد. دو، توانائی تصمیم و پیش بینی را داشته باشد. سه، اصول و نتایج آن مورد قبول عموم باشد. چهار، رشد و تحول آن تداوم دارد. با توجه به این ویژگی ها شماری از دانشمندان از جمله اوگوست کنت معتقد است که سیاست علم نیست زیرا ویژگی های علم را که در بالا بیان شده، ندارد. این دانشمندان علمی بودن مطالعات سیاسی را مردود دانسته اند. آنها می گویند پدیده های سیاسی متنوع، پیچیده و نا منظم می باشند که روشهای علمی از بررسی آنها ناتوان هستند. دیگر اینکه علت های که بر پدیده های سیاسی اثر گذار است از یک طرف نا معین است و از طرف دیگر ثابت کردن و مهار آنها دشوار می باشد. علاوه بر این عوامل تاثیر گذار بر پدیده های سیاسی پیش بینی و استنتاج را غیر ممکن می سازد. بخصوص اینکه شخصیت و جهان بینی بررسی  کننده بر واقعیت ها و نتایجی که به دست می آورد تاثیر می گذارد. در حالیکه یک پژوهشگر علمی باید بی طرف باشد. بنا بر این به علت فقدان ابزار دقیق اندازه گیری و نیز تعصب در تعیین نتایج بسیار افزایش می یابد. بدین جهت است که بعضی از دانشمندان نسبت به علمی بودن مطالعات سیاسی تردید کرده اند. اما رد کردن علمی بودن مطالعات سیاسی به طور مطلق یک نوع غلو و زیاده روی و به دور از صواب است. زیرا آنچه به یک مطالعه ویژگی علمی می بخشد دو چیز است یکی دقت در نتیجه گیری و دیگری توانایی در پیش بینی. اما این درک درست از ماهیت علم نیست زیرا برخی از علوم طبیعی وجود دارد که قادر به پیش بینی دقیق نیست مانند مطالعات ستاره شناسی. پس آیا می توانیم از علمی بودن آن انکار کنیم. پدیده های اجتماعی اکثرا چنین است. پس نمی توانیم علمی بودن آنها را انکار کنیم. بنا بر این بخاطر داشته باشیم اینکه هر گاه روشهای یک مطالعه علمی باشد پژوهشگران صلاحیتداری اهم آنها را بکار برد. بررسی موضوع صورت علمی می یابد.

اقسام علت ها

هر پدیده اعم از پدیده های طبیعی یا اجتماعی احتیاج به علت یا علت هایی دارد. تا زمانی که علت آنها به وجود نیامده و جمع نشده باشد پدیده نیز شکل نمی گیرد. علت ها چند قسم است. علت خطی، علت دوری، علت عینی، علت زهنی، علت دور، علت نزدیک، علت لازم و علت کافی. علت خطی آن است که یک بار اتفاق می افتد اما علت دوری ممکن است چندین بار اتفاق بیفتد. مثلا گذار از یک جامعه سنتی به یک جامعه مدرن نیازمند علت های فوق می باشد. که هر گاه علت های لازم موجود شد جامعه از حالت سنتی به حالت مدرن تبدیل می شود.

انواع علوم

ما دو نوع علوم داریم: علوم طبیعی و علوم اجتماعی. علوم طبیعی آن است که از پدیده های طبیعی بحث می کند اما علوم اجتماعی با پدیده های اجتماعی سر و کار دارد.

رابطه سیاست با تاریخ

تاریخ مواد اولیه بشر می باشد. به میزان که سیاست مدار فهم تاریخی داشته باشد مبنای سیاست خود را می تواند بالا ببرد. سیاست امروز بخش از تاریخ فردا است. تاریخ ثبت رویدادهای گذشته است و به ما می گوید که این رویدادها چگونه چنین رخ داده است. تاریخ از این نظر گنجینهی تجربه گذشته بشر است. تاریخ داستان تمدن بشر است. سخن از علم سیاست به نحوی سخن از علم تاریخ بشر است.

رابطه سیاست با جامعه شناسی

جامعه شناسی علمی است که چگونگی عادات، رفتار، آداب، رسوم و طرز تفکر مردم را بررسی می کند. از اینرو سیاست نیاز به جامعه شناسی دارد. حکومت کردن بر یک جامعه و اداره یک جامعه نیازمند فهم آداب و رسوم یک جامعه است. سیاست مدار باید افکار مردم، باورها، آداب و رسوم مردم را درک کند. به همین خاطر رشته های جامعه شناسی به وجود آمده است. علم سیاست و جامعه شناسی دو رشته مستقل اما با هم وابسته و جدایی ناپذیر می باشند. پیوندهای علم جامعه شناسی با سیاست قرار ذیل است: الف: جامعه شناسی علم عام و فراگیر جامعه است. و دولت مهمترین نهاد است که از بطن جامعه بیرون آمده است. ب: جامعه شناسی به تمام جنبه های سیاسی و غیر سیاسی زندگی اجتماعی انسان توجه دارد. و سیاست، یافته های جامعه شناسی را می پذیرد.

رابطه سیاست با جغرافیا

اقلیم سرد مستعد نظام وحشی منش و اقلیم گرم مستعد نظام استبدادی است. اقلیم معتدل مستعد نظام دمکراتیک. عوامل جغرافیایی یکی از عوامل وحدت مردم است. اگر کوه ها در مرکز باشد و دریاها در اطراف وحدت به مشکل به وجود می آید. اما اگر کوه ها در اطراف باشد و دریاها در مرکز وحدت نزدیک می شود. وسعت زمین و کشور قدرت می آورد.

رابطه سیاست با اقتصاد

اقتصاد علمی اجتماعی است که فعالیت های انسان در مورد ثروت، یا رفاه مادی را مطالعه می کند. رابطه علم سیاست و اقتصاد با هم بسیار نزدیک است. اقتصاد علمی است که به تولید، توزیع و ثروت می پردازد. دولت به عنوان یک نهاد سیاسی و قدرتمند که می خواهد امور مملکت را اداره کند برای اداره کشور نیاز به امکانات و منابع اقتصادی و پول دارد. اقتصاد جوابگوی این نیازمندی ها است. در گذشته دور دولت ها زیاد نیاز به اقتصاد نداشتند. به راحتی از طریق بودجه نیازمندی های خود را مرفوع می ساختند. اما اکنون به مخارج بیشتر نیاز دارد. اقتصاد همین نیازمندیهای مادی را بررسی می کند. با پیشرفت جوامع بشری و به وجود آمدن رشته های علمی و تخصصی شدن این رشته ها، علم سیاست و اقتصاد پا به عرصه وجود نهاده است. نقش اقتصاد در سیاست قوی و چشمگیر می باشد خواه نظام سیاسی پادشاهی باشد یا جمهوری و یا هم استبدادی. همچنان نقش اقتصاد در سیاست قوی است خواه نظام اقتصادی بر مبنای مالکیت خصوصی استوار باشد یا نظام سرمایه داری. نظام مالکیت اشتراکی، نظام کمونیسم یا سوسیالیستی فرق نمی کند. اقتصاد باعث موفقیت سرمایه داران برای ورود به صحنه ی سیاست و بر عکس آن در راستای موفقیت سیاست مداران نیز اثر گذار است. چنانچه هوگوچاوز رئیس جمهور ونزوئلا برای چهارمین بار با کسب آراء بیش از 54 درصد رئیس جمهور شد. از سویی هم تفاوت در امکانات اقتصادی بحران اقتصادی، نابرابری در توزیع امکانات مادی سبب برهم زدن ثبات سیاسی در کشور می شود. به همین خاطر کارل مارکس نظریه تحول مارکسیستی را مطرح کرد. او تحولات جوامع انسانی را بر پایه تحول اقتصادی به شمار آورد. وی می گوید در زمانی که جوامع انسانی شکل گرفت در جوامع اولیه نظام ارباب و برده داری حکمفرما بود. با گذشت زمان این نظام جای خود را به نظام فئودالی سپرد. تحول اقتصادی سبب فرو ریختن این نظام گردید و نظام سرمایه داری بوجود آمد. سپس جامعه بار دیگر متحول شد و نظام سوسیالیستی بوجود آمد که راه را برای کمونیسم باز کرد. در نظام اقتصادی کمونیسم ثروت به گونه ی برابر برای همگان توزیع می شود.

لیبرالیسم

این مکتب بر عدالت به معنای مساوات در فرصت ها تاکید می ورزد.  این مکتب معتقد است که اگر شرایط اجتماعی یکسان باشد و در چنین شرایط فرصت ها به گونه ی مساوی میان انسان ها توزیع گردد بدون شک جوامع انسانی به رفاه، آسایش و راحتی خواهد رسید.

رابطه سیاست و حقوق

این واضح است که نظام سیاسی کشورها را تنها از طریق قانون اساسی آن می توان شناخت. مدیریت امور عمومی به بررسی حقوق اداری نیازمند است. از طرفی هم ایجاد روابط بین المللی نیازمند شناخت حقوق بین المللی است. از اینرو می توان گفت که سیاست و حقوق با هم رابطه ی نزدیک دارند زیرا موضوع های سیاست و حقوق با هم مرتبط اند. در حال حاضر حقوق و سیاست از هم جدایی ناپذیرهستند. به دلیل اینکه نهادهای اجتماعی هم جنبه حقوقی دارند و هم جنبه سیاسی. علاوه بر این سیاست مداران برای اقتدار سیاست نیاز به مشروعیت دارند که این مشروعیت را از قانون می گیرند. با این بیان می توان به رابطه حقوق با سیاست پی برد.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

نظري گذرا بر زندگينامه فارابي و بوعلي سينا


800x600

فارابی

ابونصر فارابی در سالهای 873 تا 950 میلادی می زیست. او یکی از فیلسوفان دوره ی اسلامی به شمار می رود. ابونصر فارابی در شهر فاریاب چشم به جهان گشود. پدر او از فرماندهان سپاه مرز نشین بود. فارابی در جوانی به دنبال علم و دانش به بغداد رفت و آنجا منطق و فلسفه را آموخت. فارابی به زبانهای فارسی، ترکی، عربی، سریانی و یونانی تسلط داشت. او بر فلسفه یونان نیز تسلط داشت. از این خاطر او را معلم دوم می خوانند. فارابی در شرایط سخت و دشوار زندگی می کرد. شب ها در نور چراغ پاسبانان مطالعه می کرد. او زندگی محقر و غریبانه داشت. دوران زندگی فارابی با فروپاشی حکومت عباسی همراه بود. خاندانهای علم دوست در آن زمان یا از قدرت افتادند و یا از میان رفتند. این تحول فارابی را در شرایط دشوار قرار داد. او از ناچاری به مهاجرت از بغداد به دمشق شد. هر چند فارابی فیلسوف بود اما او در همه علوم معاصر خود مانند پزشکی، موسیقی، زبان شناسی، ادبیات، ستاره شناسی دست بالایی داشت. او کتابی در باب مدینه فاضله یا شهر آرمانی نوشته که از کتابهای معتبر به شمار می رود. فارابی در موسیقی نیز استاد بی نظیر بوده است. او از نوازنده های ماهر بود. نوشته اند که روزی فارابی در حضور سیف الدوله همدانی در نخست از بعضی نوازندگان او انتقاد کرد. آنگاه از کیسه ی که در کمر داشت چند چوب درآورد و آنها را با هم وست و بنواخت. همه را خنده گرفت. سپس چوب ها را درهم ریخت و ترکیبی تازه یی ساخت و به نواختن شروع کرد که همه را به گریه انداخت. بار دیگر ترکیب تازه­یی از چوب ها به وجود آورد و بنواخت، همه حتا دربان ها به خواب رفتند او همه را خفته رها کرد و برفت.

کسب دانش

فارابی معتقد بود تنها کسی باید به فلسفه و علم رو بیاورد که از جهت اخلاقی پاک و بی نیاز باشد. او در زندگی شخصی به دنبال شهرت، جا و مقام نبود. فارابی اجتماعات انسانی را به دو دسته تقسیم می کند: کمی و کیفی. به نظر فارابی اجتماعات انسانی از نظر کمی به کامله و غیر کامله تقسیم می شود. جامعه کامله آنست که به مدنیت و شهر نشینی رسیده است. در مجموع سه نوع اجتماع در جامعه کامله مشاهده می شود. اجتماع کوچک، اجتماع متوسط و اجتماع کلان و پیچیده. اجتماع غیر کامله اجتماع است که محدود به جغرافیای خانواده می شود. اجتماع از نظر کیفی به چهار دسته تقسیم می شود: یک مدینه فاضله، این اجتماعی است که در آن عدالت تامین است. انسان ها در رفاه و آسایش زندگی می کنند. ارزشهای انسانی توسعه یافته زمینه رشد و تعالی را فراهم می باشد. اجتماع ضاله، اجتماعی است که دچار ضلالت و گمراهی بوده هرج و مرج در آن حکمروا می باشد. اجتماع جاهله، اجتماعی است که عقاید خرافی در آن حاکم می باشند. اجساد بزرگان را پرستش می کند. با سنت ها و روشهای جاهلانه زندگی می گذرانند. اجتماع فاسقه، اجتماعی است که در آن عقاید و باورها درست می باشد اما عملکرد ها نادرست است. نهایت زندگی انسان ها اینست که به مدینه فاضله برسد. جائیکه عمل و باور هر دو درست و یکسان و همآهنگ می باشد.

آثار فارابی

از فارابی یکصد و دو مقاله، رساله و کتاب باقی مانده است. که هر یک در نوع خود بی نظیر است. چنانچه شیخ الرئیس بو علی سینا می گوید که تنها از طریق مطالعه­ی رساله های فارابی توانسته است منظور ارسطو را از متافیزیک درک کند. فارابی در هشتاد سالگی در دمشق در گذشت.

بوعلی سینا

بوعلی حسین در سال 359 هجری در روستایی در حوالی بخارا چشم به جهان گشود. پدر او عبدالله نام داشت و اهل بلخ بود. ابو علی سینا زمانی که پنج ساله بود نزد پدر حساب، ریاضیات، روخوانی قرآن، صرف و نحو زبان عربی را یاد گرفت. او در ده سالگی حافظ قرآن شد. حساب، هندسه، ریاضیات، و ادبیات صرف و نحو را نیز می دانست. بوعلی سینا در ایام کودکی شخص با هوش و لایق بود. او به طبیعت علاقه­ی فراوان داشت. و در ایام فراغت به دشت و صحرا می رفت و در کسب جستجوی خواص گیاهان می پرداخت. بوعلی سینا فقه را از نزد شخصی به نام اسماعیل آموخت. او در دوران شاگردی از میزان هوش بالایی برخوردار بود. گاهی در مطالب علمی وجوهی تازه می یافت. و باعث تعجب استاد خود می گشت. بوعلی سینا طبیعیات و اللهیات را نزد خود خوانده و علم پزشکی را نیز در اثر مطالعه ی کتابی بزرگان و تجربیات علمی به دست آورد. وی در جوانی حکمت ماورء الطبیعه را نیز یاد گرفت. او هر کتابی را در این زمینه به دست می آورد مطالعه می کرد. در سال 375 زمانی که زمانی که بوعلی هجده سال داشت نوح دوم بر بخارا حکومت می کرد. روزی خادمان امیر نزد وی آمد و از او خواست تا برای معالجه امیر به بالین اش برود. بوعلی سینا بیماری امیر را تشخیص داده در قبال معالجه امیر از او خواست تا اجازه ی ورود و استفاده آزادانه از کتابخانه سلطنتی بخارا را به او بدهد. در آنزمان تنها شاهزاده گان و بزرگان حق استفاده از آنرا داشتند. امیر با این درخواست بوعلی سینا، موافقت کرد. بدینترتیب فصل تازه در علم اندوزی و کسب دانش برای وی گشوده شد. سه سال بوعلی سینا از این کتابخانه استفاده کرد. این مدت دوره ی طلائی برای تکامل وی محسوب می گردد. بوعلی سینا در بیست سالگی شروع به نوشتن نمود. و مجموعه در ده جلد به نام حاصل و محصول را به رشته ی تحریر درآورد. بعد کتابی در باب اخلاق با عنوان بیگناهی و گناه نوشت. همچنان در فلسفه کتابی به نام حکمت عروضی در بیست و یک جلد نوشت. ابن سینا بیست و یک سال داشت که واقعه ی دردناکی برای او به وقوع پیوست. روزی در کتابخانه بود که متوجه آتش در بخشی از کتابخانه شد. تلاش بوعلی سینا و نگهبانان برای خاموش کردن آتش نتیجه ی نداشت. و کتابخانه طعمه ی حریق شد. این آتش سوزی عمدی و توسط دشمنان بوعلی سینا صورت گرفته بود. اما شایع شد که بوعلی سینا کتابخانه را آتش زده است. این موضوع در امیر اثر کرد و سبب شد تا از ورود بوعلی سینا به بیمارستان و درمانگاه جلوگیری کند. در همین زمان پدر بوعلی سینا نیز درگذشت. بوعلی سینا با یکی از دوستان خود ترک دیار کرد و راهی مقصد نا معلوم شد. در این سفر بوعلی سینا با مردی برخورد می کند که از نجیب زاده گان و اندیشه مندان دربار خوارزم بود. این مرد بوعلی را به نزد خوارزم برد در آنزمان دربار خوارزم تمامی اندیشمندان را به دربار خود دعوت می کرد. دربار خوارزم در شهر گرکامج در ساحل رود جیحون بود. بوعلی سینا مورد استقبال گرم خوارزم قرار گرفت. او برای مدت سیزده سال در گرکامج ماند. در این مدت به تدریس، تحریر و معالجه بیماران پرداخت. روزی سلطان محمود غزنوی قاصدی نزد خوارزم شاه فرستاد و از او خواست تا تمامی دانشمندان را نزد او بفرستد. بوعلی سینا حاضر به رفتن نزد سلطان محمود غزنوی نشد. سلطان از نیامدن او ناراحت شده برای دستگیری بوعلی سینا جایزه یی را تعیین می کند. بوعلی سینا برای دیدن مادر خود راهی خراسان می شود. اما به زودی ماموران از برگشتن وی خبر دار می شوند و او دوباره فرار می کند. با دوست خود ابو سهیل روانه­ی گرگان می شوند. دوستش در بین راه جان می دهد. او خود را به گرگان می رساند و مورد احترام زرین گیس دختر سلطان قابوس قرار میگیرد. در سال 394 شمس الدوله به بیماری قلنج مصاب می شود. هیچ یک از اطباء نتوانستند که بیماری او را تشخیص و علاج نماید. اما بوعلی سینا او را مداوا کرد. به همین خاطر سمت مخصوص امیر را گرفت و بعد از چند ماه به سمت وزارت شمس الدوله منصوب شد. نوشتن کتاب قانون در سال 398 به پایان رسید. در چهارمین سال وزارت قانون را برای کم کردن جیره غلامان و سپاهان تدوین کرد که موجب خشم سپاهیان شد. سپاهیان بر خانه ی او حمله کردند اما شمس الدوله او را به خانه یکی از رجال معروف تبعید کرد. و برای راضی کردن سپاهیان فرمان او را جلو چشم سپاهیان به آتش کشید. بوعلی در دوره ی تبعید کتاب شفا را در باب فلسفه نوشت. در سال 403 او وارد اصفهان شد و به عنوان نزدیکان یکی از علاء الدین الدوله درآمد. بوعلی سیا در اثر بیماری قلنج در سال 415 در شهر همدان چشم از جهان بست و او را در همان شهر به خاک سپردند.

آثار بوعلی سینا

آثار بوعلی سینا در موضوعات مختلف فلسفه، طبابت، ریاضیات و موسیقی باقی مانده است. بهترین آثار بوعلی سینا کتاب شفا در هجده جلد، کتاب قانون در طب در هچده جلد که اولی در باب فلسفه و دومی در باب پزشکی است.

مروري كوتاه بر زندگي كنفوسيوس و بودا


800x600

کنفوسیوس در 551 قبل از میلاد در ایالات کوچک لو که امروزه بخشی از شهرستان جدید شاندونگ است، متولد شد. در سال 479 پیش از میلاد در گذشت. والدینش در زمان کودکی او زندگی را بدرود گفتند. او را کونگ کوی نامیدند. کنفوسیوس از کلمه کونگ فوزی به معنی استاد بزرگ گرفته شده است. نام اصلی کنفوسیوس "کونگ چیو" بود. و کنفوسیوس نامی است که مردم به صورت احترام برای او برگزیدند. پدر کنفوسیوس شولیانگ هو افسر باز نشسته بود. او سه همسر داشت. که هیچ کدام از آنها نتوانسته بودند برایش بچه بزایند از این زنان 9 دختر داشت. که همه ی آنها ازدواج کرده و به خانواده های دیگر پیوستند. به همین خاطر در سال 555 پیش از میلاد در سن شصت و چهار سالگی دختر پانزده ساله به نام یال چنگ تسای را به همسری اختیار کرد. او مدتی نتوانست باردار شود. روزی از تپه نی چی کو بالا رفت. بر فراز آن به دعا و نماز مشغول شد. سرانجام به کنفوسیوس حامله شد. کنفوسیوس در سه سالگی پدرش را از دست داد. از آنجائیکه مادر کنفوسیوس زن رسمی شولیانگ به حساب نمی آمد از میراث شولیانگ چیزی به او نرسید. همسران شولیانگ او و فرزندش را از خانه بیرون کردند. آنها با فقر روزگار سپری می کردند. اما کنفوسیوس از کودکی به مطالعه علاقه داشت. او در سن 13 یا 16 سالگی مادرش را از دست داد. مادرش به اثر بیماری از دنیا رفت. زمانی که کنفوسیوس هفده سال داشت که یکی از اشراف به دنبال شخصی می گشت که با آداب قربانی آشنائی داشته باشد. به همین دلیل همه عالمان شهر را به مجلسی دعوت کرد که کنفوسیوس نیز در بین آنها بود. کنفوسیوس در بیست سالگی ازدواج کرد. بعد از دو سال پدری فرزندی شد که نامش را کونگ لی گذاشت.

کار دولتی

کنفوسیوس رسیدن به مقام حکومتی را بهترین راه اصلاحات اجتماعی می دانست. او مدتی مقام وزارت عدلیه را به عهده داشت. مدتی هم به صفت وزیر امور داخله فعالیت کرده است. سرانجام کنفوسیوس به وزارت اعظم ایالت لو شد. اما عدالت او سبب بر انگیخته شدن مخالفت ها و عزل او از مقامش شد. وقتی در روز عید از گوشت قربانی برایش نفرستادند او این اقدام را بهانه قرار داد و وطنش را ترک کرد. سخنان او در مورد شیوه ی حکومت و اخلاق حاکمان مورد پذیرش همروزگارانش واقع نشد و حتا به زندان نیز افتاد. کنفوسیوس در سال 479 قبل از میلاد در حالی که خود را نا موفق می دانست از دنیا رفت. اما یکی از مهمترین کارهای که او در زمان حیات خود انجام داد این بود که در چین باستان آموزش و پرورش که از حقوق ویژه اشراف بود اما کنفوسیوس با شیوه خود این حق را از آنان گرفت و خود شاگردان زیادی را جذب کرد و به آنها آموزش داد. گفته می شود که وی سه هزار شاگرد داشت. در میان آنها چندین تن جزء دانشمندان آینده بودند.

اعتقادات

کنفوسیوس باور مند بود که از هستی مطلق، نخست موجودی یگانه که کنفوسیوس آن را قطب بزرگ می خواند به وجود آمده و همرای آن قطب دیگری که قسمت پذیر است به وجود می آید. این دو قطب با هم روبرو و پیچیده می شوند. از اینجا جهان کون و فساد مانند دو نیروی قوی و ضعیف یا روشنائی و تاریکی پا به عرصه ی هستی می گذارد و تغییر یافتن این دو قطب احساس به وجود آمدن خوبی یا بدی و یا خیر و شر است.

"بودا"

بودا که نام اصلی او سیدهارتها می باشد 563 سال پیش از میلاد به دنیا آمد. او هفت روز بیشتر نداشت که مادرش را از دست داد. خاله اش او را مانند مادر دلسوز پرورش داد. در دوران آموزش او آموزشهای اولیه لازم و جنگاوری را فرا گرفت. در سن چهارده سالگی با دختری بسیار زیبا که دختری پادشاه بود ازدواج کرد. بیست و نه ساله بود که صاحب فرزند شد. او قصر پدر و مادر و نیز همسر و فرزندش را رها کرد و به جستجوی یافتن راهی برای نجات بشریت از چرخه ی رنج و عذاب شد. بودا بر این حقیقت دست یافت و باور دارد که آرامش و رهائی و آگاهی ابتدا در کنترول ذهن انسان نهفته است. نه هیچ شرط بیرونی دیگر و رهائی و آرامش کامل در اینجا و اکنون یافتنی است نه در قلمرو دور دست و یا وضعیت آسمانی و اللهی فراتر از موجودیت فعلی او که از سرزمین مرد خیز است.

اولین خطاب به بودا بعد از روشن بینی

بودا بعد از آنکه به این حقیقت دست یافت خواست آنرا با دوستانش شریک سازد. به همین خاطر اولین خطابه خود را در پارک آهو ایزیپاتانا ایراد کرد که به نام خطابه بر بنیاد آگاهی نام گرفت. برخی ها از آن به نام چرخ حقیقت نیز یاد می کنند. او ثروت و قدرت زیاد خود را به عنوان یک شاهزاده و ریاضت کشیدن و شکنجه دادن خود با محروم کردن بدن از نیازهای اساسی را رها کرد و در عوض راه میانی را انتخاب کرد. او به نیازهای بدنی بجای خواسته های ذهنی اش توجه نمود. این راه میانه او را از رنج و عذاب رهانید. این راه میانه در هشت نکته ارائه شده است. یک درک صحیح، دو تفکر صحیح، صحبت صحیح، فعالیت صحیح، امرار معاش صحیح، تلاش صحیح، اندیشه صحیح و تمرکز صحیح.

پیروی از این هشت نکته به درک چهار حقیقت می انجامد که سبب خروج انسان از چرخه ی مرگ و زندگی و رسیدن به نیروانا می گردد.

آیا بودا پیامبر بود؟

بودا ادعای پیامبر نکرده، بیشتر علمای اسلامی و نیز علمای یهودی و مسیحی او را پیامبر نمی دانند. اما شماری او را از ردیف پیامبران شمرده اند. و عده ی از علمای اسلامی ساکن آسیای شرقی می گویند بودا همان ذوالکفل است که در قرآن شریف از او یاد شده است.

نگاهي گذرا و اجمالي به پارلمان يا دستگاه قانونگذاري

800x600

پارلمان يا دستگاه قانونگذاري

هر چند تا هنوز تعريف دقيق و مشخص و مورد اتفاق دكتورين حقوق در مورد پارلمان وجود ندارد اما با آنهم مي توان گفت كه پارلمان دستگاه قانونگذاري يا محلي است كه قاعده و قانون در آنجا وضع مي­شود. بنا بر اين پارلمان تجسم­بخش قوه مقننه يك كشور است. البته پارلمان در صورتي تجسم­بخش قوه مقننه يك كشور مي­باشد كه صلاحيت قانونگذاري به قوه مجريه از رهگذر تفويض اختيارات و يا به همه مردم از راه رفراندوم يا همه پرسي و يا مشاركت دو قوه مجريه از طريق لوايح و مقننه از رهگذر تصويب سپرده نشده باشد. زيرا در اينصورت باز نمي­توانيم كه پارلمان را تجسم­بخش قوه مقننه يك كشور بدانيم.  

مراحل شكل گيري پارلمان

پارلمان يا همان دستگاه قانونگذاري در صورتي شكل مي­گيرد و وجود پيدا مي­كند كه سه شرط در آن متحقق شود: يكي اينكه قانون از قبل تعيين نشده باشد. دوم اينكه قانون بر مبناي عرف و تكرار تجارب استوار نباشد. بلكه نظر بر اين باشد كه نماينده گان مردم، آنهائي كه مورد اعتماد و باور مردم هستند و مردم به آنان راي داده اند با تامل، دقت و تدبير براي تنظيم روابط اجتماعي، قانون وضع كنند. سوم اينكه دمكراسي مستقيم وجود نداشته باشد كه مردم مستقيما به وضع قانون بپردازند و قانون وضع كنند. بلكه كار قانونگذاري به نماينده­گان مردم واگذار شده باشد تا آنها در محل خاص به نام پارلمان به وضع قانون بپردازند. اين نماينده گان نيز از رهگذر انتخابات آزاد، مستقيم و سري انتخاب مي شوند و مردم به آنها راي مي دهند و آنان را به عنوان نماينده شان در امر قانونگذاري بر مي­گزينند و به پارلمان مي­فرستند. اين نماينده­گان كه از طريق انتخابات برگزيده شده­اند، كساني هستند كه اراده عام مردم را به نمايش مي­گذارند يا به عبارت ديگر اين نماينده­گان ممثل اراده­ي عام مردم هستند.

اگر قانون انتخابات به گونه­ي تدوين شود كه كليه­ي مردم از اقشار مختلف به نسبت جمعيت شان بتوانند در پارلمان نماينده بفرستند، بدون شك آن پارلمان تصويري بهتر از اراده مردم به نمايش خواهد گذاشت. بنا بر اين راه اندازي انتخابات براي گزينش نماينده­گان دو فايده مهم دارد يكي اينكه مردم مي توانند شخص مورد اعتبار شان را انتخاب كنند و ديگر اينكه از اين طريق اراده شان را به تصوير مي­كشند.

تركيب پارلمان

اينكه پارلمان داراي يك مجلس باشد يا دو مجلس، از قديم و ساليان بسيار دور ميان اصحاب نظر و قانون نويسان و مجالس موسسان بحث هاي زيادي وجود داشته است. مسئله­ي تك مجلسي يا دو مجلسي يك موضوع جنجال برانگيز ميان دكترين حقوق است. البته اختلاف در موضوع تك مجلسي يا دو مجلسي بيش از آنكه جنبه ي حقوقي داشته باشد، صبغه­ي سياسي دارد. هر چند برخي از حقوقدانان به ظاهر تلاش كرده­اند كه به آن رنگ حقوقي دهند و استدلال هاي حقوقي را براي آن بيان كنند.

بهر حال، در برخي از كشورها پارلمان تك مجلسي وجود دارد كه از آن جمله مي­توان كشورهاي ايران، يونان، لوگزامبورگ، لبنان، اسرائيل، آلباني، بلغارستان، مجارستان، لهستان، و روماني را نام برد كه هر يك از اين كشورها پارلمان خود را بر مبناي يك مجلس بنا نهاده­اند.

در مقابل برخي از كشورهاي ديگر جهان هستند كه پارلمان هاي شان داراي دو مجلس هستند و پارلمان داراي دو نظام را پذيرفته­اند. همچنان كشورهاي تكبافت و بسيط هستند كه پارلمان تك مجلسي و يا دو مجلسي را دارند. به همين ترتيب كشور هاي فدرال نيز پارلمان تك مجلسي و يا دو مجلسي را پذيرفته­اند. با اينهمه بيشتر از كشورها نظام دو مجلسي را قبول كرده­اند. بهر حال هر كدام از اين دو گونه ياد شده معني و رسالت خاص را دارند.

نظام دو مجلسي در كشورهاي فدرال

كشورهاي فدرال كه داراي نظام دو مجلسي هستند بر اين باور مي­باشند كه پارلمان داراي دو مجلس بهتر مي­توانند دمكراسي را تامين كند. توضيح مطلب اينكه: كشورهاي فدرال داراي دو نوع ساختار مي­باشند. نخست دولت مركزي با نهادهايي كه بر سراسر قلمرو حاكميت دارند و بر پايه وحدت طلبي دولت هاي عضو فدرال استوار مي باشند. ديگر اينكه دولت هاي عضو كه هر كدام داراي قانون اساسي، سرزمين خاص، گروه انساني مخصوص هستند و حاكميت آن بخشي از دولت را  كه مطابق قانون اساسي به حاكميت مركزي سپرده نشده است، به عهده دارند. بنا بر اين كشور هاي فدرال بر دو پايه استوار است يكي پايه وحدت طلبي و ديگري كثرت­گرايي. در حقيقت گرايش وحدت طلبي، دولت هاي عضو فدرال را به سوي يك­پارچگي فرا مي­خواند و گرايش كثرت طلبي نيز در راستاي حفظ موجوديت و شخصيت دولت اثر گذار است. بنا بر اين پارلمان كه داراي نظام دو مجلسي است بهتر مي­تواند منعكس كننده­ي وحدت طلبي و كثرت گرايي در نظام هاي فدرال باشد. زيرا مجلس اول يعني مجلس نماينده­گان، مجسم كننده­ي گرايش وحدت طلبي است به دليل اينكه اعضاي اين مجلس توسط يك انتخابات آزاد، سري و مستقيم برگزيده مي­شوند. همه­ي راي دهنده­گان در اين انتخابات به عنوان شهروند جامعه كل شركت مي­كنند و بدينصورت وحدت و يك­پارچگي را در سراسر قلمرو حاكميت فدرال به نمايش مي­گذارند. لذا مي­گوئيم كه مجلس اول نمايش دهنده ي وحدت طلبي در نظام هاي فدرال است.

مجلس دوم، يعني مجلس سنا نيز در كشورهاي فدرال، همان گرايش كثرت گرايي يا تمايل به حفظ موجوديت و شخصيت دول عضو را به تصوير مي­كشاند. دليل اينست كه اعضاي مجلس دوم مطابق قوانين داخلي دولت هاي عضو برگزيده مي­شوند و راي دهنده­گان نه به عنوان شهروند جامعه كل، بلكه به حيث عضو يك ايالت در انتخابات شركت مي­كند. يا اينكه مجالس دول عضو به انتخاب اعضاي مجلس دوم مي­پردازند كه همان گرايش كثرت­طلبي را به نمايش مي­گذارند. به اين دليل است كه معمولا بيشتر كشورهاي كه شيوه فدرال را پذيرفته اند، نظام دو مجلسي را انتخاب كرده اند. حتا امروز اصل دو مجلسي در نظام فدرال مورد قبول اجماع علماي سياست و قانون نويسان اساسي واقع شده است. هر چند كه اجراي اين اصل در عمل با تنوعات گونه گون روبرو شده است. با اينهمه تحقق اين قاعده، مشروط به دو شرط است:

الف: برابري تعداد نماينده­گان دول عضو در مجلس دوم.

ب: برابري اختيارات دو مجلس در زمينه قانون گذاري و نظارت بر اعمال قوه مجريه.

برخي از كشورهاي فدرال ماننده آمريكا، سوئيس، آلمان، اتريش و هندوستان نظام دو مجلسي خود را طوري ترتيب و تنظيم كرده­اند كه با دو شرط متذكره نزديك مي باشند. و بعضي از كشور ها نيز با اين دو شرط دور هستند.

نظام دو مجلسي در كشورها تكبافت يا بسيط

موضوع تعداد مجالس مقننه در كشورهاي بسيط يا تك­بافت از موضوعات بحث برانگيز در حقوق اساسي مي­باشد. جدال بين هواداران يك مجلس و طرفداران دو مجلس از آغاز جنبش دستورگرايي شروع شده و تا حال ادامه دارد. اين جدال در گذشته جنبه­ي حقوقي داشت اما حالا شكل سياسي بخود گرفته  است.

احزاب دست­راست مانند محافظه كاران و ليبرال هاي ميانه طرفدار دو مجلس هستند و احزاب چپي مانند كمونيست ها و سوسياليست ها طرفدار يك مجلس مي­باشند.

سرچشمه تاريخي نظام دو مجلسي

براي نخستين بار نظام دو مجلسي در انگلستان به­وجود آمد. از آنجائي كه تحولات تاريخي اين كشور كه به نظام دو مجلسي منتهي شده، درخور اهميت مي­باشد و براي بحث ما سودمند است، به گونه­ي گذرا به تاريخ شكل گيري نظام دو مجلسي انگلستان مي پردازيم. سالها پيش انگلستان شوراي كبير داشت. اين شورا متشكل از نجباء، اشراف، روحانيون، و صاحب منصبان عالي مقام دولتي بودند كه وابسته به دربار پادشاه بودند. در اين شورا صاحب منصبان قدرت نظامي، روحانيون قدرت روحاني و قضات قدرت مديره را در اختيار داشتند.

در سال 1265 ميلادي اين شورا نام پارلمان به خود گرفت. بعد از آن از جهت سياسي، اقتصادي و قضايي صاحب اختيارات شد. هر چند اين پارلمان در آغاز جنبه­ي قانونگذاري نداشت اما پادشاه هر از چند گاهي با اين ارگان مشورت هاي قانوني را انجام مي­داد.

در سال 1295 ادوارد پادشاه انگلستان به دليل آنكه خاطره خوشي از اين ارگان داشت آنرا توسعه بخشيد و گروه هاي مختلف اجتماعي را در آن شامل ساخت. در آغاز مذاكرات پارلمان، در جلسات مشترك كه در آن از همه­ي اقشار شركت داشتند، راه اندازي مي­شد. اما كم كم در ميان دو گروه سنتي و اشرافي اين مسئله مطرح شد كه بايد اشراف با مردم عادي در يك سطح نباشند و نبايد روحانيون و اشراف با مردم عادي در يك­جا بنشينند و جلسات مشترك را داير كنند. به همين خاطر بود كه اول روحانيون و بعد از آن اشراف و نجباء اظهار بي ميلي كرده و جلسات شان را از مردم عادي جدا نمودند. اين جدائي به نظام دو مجلسي انجاميد و از قرن چهاردهم به بعد به شهادت صورت جلسات، با موافقت پادشاه دو مجلس تشكيل شد:

الف: مجلس لردان، مركب از شوراي كبير، نجباء، اشراف و روحانيون در سطح عالي.

ب: مجلس عوام، مركب از نماينده گان بورژوازي، بازرگانان، پيشه­وران و غيره.

در آن زمان مجلس عوام داراي اختيارات كم بود و در مرتبه پائينتر از مردان قرار داشت. در سال 1832 ميلادي، اقتدار مجلس عوام افزايش يافت تا جائي كه با مجلس لردان در يك سطح قرار گرفت. اما تحول ادامه يافت تا جائي كه اشراف و صاحبان امتياز بر آن شدند تا پيش از آنكه امتيازات شان به زور و يا با انقلاب از آنها گرفته شود، اختيارات شان را به نماينده­گان مردم انتقال دهند. البته اين تدبير به موجوديت مجلس لردان انجاميد و به صورت يك نهاد كم اقتدار اما موثر در سياست كشور جاه خوش كرد و به حيات خود ادامه داد.

در سالهاي 1911 و 1949 اصلاحات قانوني بوجود آمد كه بر مبناي آن مجلس عوام كه انتخابي و مبتني به آراء مردم بود به كسب مقام درجه اول درآمد و مجلس لردان ضمن حفظ سنتي به عنوان ركن تامل و مشورت و اختيارات محدود در چوكات پارلماني باقي ماند. بنا بر اين نتيجه ي كه از اين سير تاريخي به دست مي­آيد اينست كه شمار دوگانه  مجالس پارلماني در انگليس فقط علت حوادث تاريخي و سياسي بوده است و هيچ دليل معتبر حقوقي وجود نداشته است.

با اينهمه امروز شماري از واضعان قانون، دو مجلسي بودن پارلمان را پذيرفته­اند و آنرا در قانون اساسي وارد كرده­اند.

اقسام مجلس دوم

درجه­ي دمكراتيك بودن مجلس دوم را مي­توان از شيوه كه در قوانين انتخابات از آن استفاده مي­شود، دريافت كرد. براي دانستن اين مطلب كه آيا مجلس دوم يك مجلس دمكراتيك است يا مجلس اتوكراتيك يا اقتدارگرا، نياز است تا اقسام مجلس دوم را بررسي كنيم. مجلس دوم بر دو دسته تقسيم مي شوند: 1- غير انتخابي 2- انتخابي. غير انتخابي چنانچه از نام آن پيداست از رهگذر روش هاي غير انتخابات تعيين مي­شود كه در اينصورت يك مجلس اتوكراتيك يا اقتدارگرا است. قوانين اساسي كشورها نامهايي مختلف چون: مجلس شيوخ، مجلس عالي، مجلس اشرافي، مجلس سنا، مشرانو جرگه و غيره براي آنها انتخاب كرده اند كه اين مجالس از لحاظ اعضا بر شش نوع است:

1-      اعضاء موروثي: اعضا موروثي كساني اند كه بر بنياد وراثت به حيث اعضاء مجلس دوم در مي­آيند و پايگاه اجتماعي آنها اشرافي است. مانند مجلس لردان بريتانياه كه حق عضويت در آن موروثي است.

2-      اعضاء مادام العمر: اين افراد توسط رئيس دولت بر مبناي لياقت و شايستگي كه دارند به عنوان عضو دايم مجلس دوم انتخاب مي­شوند. قانون اساسي ايتاليا در سال 1947 ميلادي براي رئيس دولت اين كشور حق داده تا پنج نفر را براي تمام مدت عمر به سناتوري منصوب كند.

3-      اعضاي انتصابي: در پاره­ي از كشورها براي رئيس دولت اين حق داده شده تا همه و يا بخشي از اعضاي مجلس دوم را منصوب كند. مجلس كه كليه اعضاي آن انتصابي باشد آنرا انتصابي مي نامند اما بعضي از مجالس دوم نيمه انتخابي و نيمه انتصابي هستند. در افغانستان يك سوم از مجلس سنا توسط رئيس جمهور منصوب مي­شود. در ايرلند يازده نفر از سوي رئيس جمهور منصوب مي­شوند.

4-      اعضاي مبتني بر انتخابات محدود: هر چند اين اعضاء از سوي مردم برگزيده مي­شوند اما شرايط انتخاب شوند و انتخاب كننده طوري تنظيم شده كه هر كسي نمي تواند به عضويت مجلس دوم درآيد. مثلا سن راي دهنده­گان بالاتر قرار داده شده يا شرايط براي انتخاب شونده دشوار است از قبيل شرايط مالي، ظرفيت و شايستگي، سپري كردن يك دوره رياست جمهوري و امثال  اينها..

5-      اعضاي برگزيده توسط مجلس: مثلا در قانون اساسي سال 1799 فرانسه، مجلس سنا حق داشت كه اعضاء خود را انتخاب كند و شرايط عضويت را قانون قبلا تعيين كرده بود.

6-      اعضاي استحقاقي يا تعيين شده توسط قانون: قانون اساسي بعضي از مقامات و شخصيت ها را مستحق سناتور شدن مي­داند به محض آنكه شرايط جمع شود شخص بدون هيچگونه تشريفات صلاحيت عضويت مجلس را پيدا مي­كند و به عضويت مجلس در مي آيد. مثلا در مجلس سناي ايتاليا كليه روساي پيشين مي تواند در صورت تمايل خود به عضويت مجلس سنا درآيند. در بلژيك فرزندان شاه و در غياب آنها شاهزاده­گان در صورتي كه سن 18 سال را تكميل كرده باشند، مي­توانند به عضويت مجلس سنا در­آيند.

مجالس دوم انتخابي

شماري از كشورهاي كه مجلس دوم را پذيرفته­اند به اين دليل است كه معتقد هستند مجلس دوم براي اعتلاي سطح قانونگذاري و نيز حفظ صلح مصالح جامعه اثر گذار است. اين كشور ها بر اصل خصلت انتخابي بودن اعضاء مجلس دوم تاكيد مي­ورزند و باورمند بر اين هستند كه هر گاه اين اعضاء از رهگذر انتخابات تعيين شوند و انتخابات مردم در گزينش اعضاء مجلس دوم نقش داشته باشند، بهتر مي­توانند دمكراسي را به نمايش بگذارند. كساني كه طرفدار مجالس دوم انتخابي هستند، فلسفه وجودي  اين مجلس را در رفع نقايض مصوبات مجلس اول مي­دانند نه براي ارضاي نخبگان و اشرافيان.

گرايش به مجلس دوم بعد از جنگ جهاني گسترش يافت. اكنون بيشتر كشورها طرفدار نظام دو مجلسي هستند. اما مجلس دوم را بيشتر مجلس انديشه و تامل مي­دانند و افراد مسن و با تجربه را براي راه يافتن به مجلس دوم انتخاب مي­كنند. مثلا در كشور سوئد پارلمان داراي دو مجلس است كه اعضاء هر دو مجلس توسط انتخابات از سوي مردم برگزيده مي­شوند اما با اندك اختلافات جزئي.

روياروئي موافقان و مخالفان نظام دو مجلسي

موافقان نظام دو مجلسي، مجلس دوم را به ويژه در نظام پارلماني واجب مي دانند زيرا به عقيده­ي آنها اگر مجلس دوم وجود نداشته باشد قوه مجريه در برابر مجلس اول دچار ضعف شده و ابتكارات شان را از دست مي دهد. به دليل اينكه مجلس اول مي تواند كه اعضاء قوه مجريه را به شمول نخست وزير از وظايف شان سبكدوش كند. از سوي ديگر قوه مجريه در تلاش مي­شود تا مطابق ميل مجلس عمل كند تا در معرض سقوط قرار نگيرد. علاوه بر آن تغيير بيش از اندازه كابينه حكومت سبب مي شود تا كشور از پيشرفت و تمدن باز بماند كه صد البته اينكار به مصلحت جامعه و كشور نيست.

اما مخالفان دو مجلسي اين استدلال را نمي­پذيرند و مي­گويند كه تك مجلسي هيچگاه سبب ضعف حكومت يا قوه مجريه در برابر پارلمان نشده است. آنها مي گويند پارلمان به دليل تك مجلسي بودن خود هيچگاه به استبداد كشانده نشده و تاريخ گواه اين مساله نمي باشد. مخالفان دو مجلسي معتقد هستند كه با كم رنگ شدن مجلس لردان انگلستان و قوت يافتن مجلس عوام، قوه مجريه در اين كشور نه تنها ضعيف نشده بلكه قوت و قدرت بيشتر يافته است. از اين همه گذشته، در كشورهاي تك مجلسي، قدرت قوه مجريه آن كشورها كمتر از قدرت قوه مجريه كشورهاي دو مجلسي نيستند.

دليل دومي را كه طرفداران نظام دو مجلسي ياد مي كنند اينست كه آنها مي گويند مجلس اول بيشتر متشكل از افراد و جوانان پر شور، احساساتي و شتاب زده هستند كه به گونه ي شتاب زده تصميم گيري مي كنند از اينرو بيشتر احتمال مي رود كه مرتكب اشتباه و خطا شوند. لذا نياز است كه مجلس دوم وجود داشته باشد تا اشتباهات مجلس اول را مرفوع سازد.

اما اگر مخالفان استدلال كنند كه امروزه اعضا مجلس دوم توسط انتخابات برگزيده مي شوند و هر روز شباهت زياد به مجلس اول پيدا مي كند بدين خاطر مجلس دوم كار عبث و زياده مي باشد و هزينه­ي غير ضروري را در بر مي گيرد، در جواب اينها گفته اند كه شرايط انتخابات هر دو مجلس متفاوت است. اولاً شرايط انتخاب شونده­گان و انتخاب كننده­گان از لحاظ سني، تجربه، سواد متفاوت مي باشند. ثانياً اينكه از جهت تصويب لوايح و انجام وظايف نيز با هم متفاوت هستند.

اما مخالفان نظام دو مجلسي مي گويند كه ناخوشايندي امور تقنيني در شتاب زده گي آن نيست بلكه در كندي آن مي باشد، گاهي تصويب يك قانون ماه ها طول مي كشد تا به تصويب برسد. حال اگر به اين يك مجلس، مجلس ديگر اضافه شود كار تصويب قانون كندتر خواهد شد كه اين موجب از دست رفتن فرصت ها مي­شود.

 

 

آشنایی با سازمان ناتو(NATO)

سازمان ناتو

سازمان پیمان آتلانتیک شمالی یا ناتو (به انگلیسی: North Atlantic Treaty Organization با مخفف NATO) در ۴ آوریل ۱۹۴۹ میلادی (۱۵ قوس / فروردین ۱۳۲۸) با هدف دفاع جمعی در واشنگتن پایه‌گذاری شد

ناتو سازماني است كه در دوران پس از جنگ جهاني دوم براي اجراي پيمان آتلانتيك شمالي در

 سال ۱۹۴۹ تشكيل شد. در سال هاي اوليه بعد از جنگ جهاني دوم و در واكنش به توسعه طلبي

هاي شوروي سابق در كشورهاي اروپاي شرقي و مركزي در ماه مارس سال ۱۹۴۸ پنج كشور

انگليس، فرانسه، بلژيك، هلند و لوكزامبورگ با امضاي معاهده بروكسل اتحاديه دفاع جمعي را

تشكيل دادند. سپس آنها از كشورهاي دانمارك، ايسلند، ايتاليا، نروژ و پرتغال دعوت به پيوستن به

اين فرايند كردند. دو ماه بعد با پيوستن كانادا و آمريكا به اين جمع در چهارم آوريل سال ۱۹۴۹

پيمان آتلانتيك شمالي در واشنگتن به امضا رسيد و سازمان ناتو تشكيل شد وبه طرز گسترده‌اى

جهت خنثى كردن هر گونه حمله‌اى از سوى شوروى سابق به كشورهاى غيركمونيستى اروپايى

غربي، سازماندهى شد. ناتو نه تنها براى خنثى كردن حملات كشورهاى كمونيستي، بلكه همچنين

جهت حفظ صلح ميان دشمنان پيشين در اروپاى غربى بنا شده بود.

از سال ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۴ میلادی، ده کشور کمونیستی سابق به عضویت ناتو در آمدند و شمار

اعضای ناتو به بیست و شش کشور افزایش یافت.  در سال ۲۰۰۸ تلاش هایی برای گسترش

ناتو به حوزه بالتیک وپیشروی مرزهای ناتو به نزدیکی مرزهای روسیه انجام گرفت که در این

بین با شروع مذاکرات برای عضویت سه کشور آلبانی، کرواسی و مقدونیه در ناتو موافقت شد

ولی درابتدا مخالفت هایی با عضویت گرجستان و اکراین که هم‏مرز با روسیه می باشند صورت

گرفت در نهایت پس از شروع جنگ اوستیای جنوبی ۲۰۰۸ حمایت ها برای عضویت گرجستان

افزایش یافت

 

اعضاي ناتو (NATO) عبارتند از: اسپانیا، استونی، اسلوواکی، اسلوونی، انگليس، ایتالیا، 

ايسلند، آلمان، آمريكا،  بلژیک، بلغارستان، پرتغال، تركيه، جمهوری چک، دانمارک، رومانی،

فرانسه، كانادا، لتوني، لوكزامبورگ، لهستان، لیتوانی، مجارستان، نروژ، هلند و یونان عضو آن

هستند.

نامزدهای عضویت: آلبانی – کرواسی- جمهوری مقدونیه یوگوسلاوی سابق

مقر ناتو: ابتدا در فرانسه قرار داشت اما پس از آن كه ژنرال دوگل سال ۱۹۶۶ در اعتراض به

سيطره آمريكا بر اين سازمان از فرماندهي نظامي ناتو خارج شد مقر سازمان  به بروكسل بلژیک منتقل شد.

زبان رسمی سازمان: انگلیسی و فرانسوی است مطابق ماده 14:

این پیمان که متون انگلیسی و فرانسه آن هر دو معتبر می باشند، نزد دولت ایالات متحده سپرده می شود. حسب وظیفه، دولت ایالات متحده نیز نسخه های مورد تایید آن را برای دولت های امضا کننده پیمان می فرستد. 

 

اهداف ناتو:

اهداف ناتو در دوران جنگ سرد

ناتو در فضاي پر تنش پس از جنگ جهاني دوم كه سرشار از رقابت هاي تسليحاتي و عرض اندام دو ابرقدرت بود توانست به اهداف خود دست يابد.

اين اهداف خلاصه مي شد در دفاع سرزميني از اروپاي غربي و بازدارندگي بلوك شرقي، شوروي.

علاوه بر اين هدف اصلي كه ناتو به آنها دست پيدا كرد اهداف جانبي مهم ديگري نيز وجود دارد كه ناتو آنها را دنبال و به دست آورد.

از جمله اينها مي توان به توجيه حضور آمريكا در اروپا براي افكار عمومي خود اروپاييان و آمريكايي ها اشاره كرد.

هدف ديگر ناتو به عنوان يك پيمان دفاعي- امنيتي نه تنها از تجاوز خارجي جلوگيري بلكه براي اعضاي خود محدوديتهايي را ايجاد كرد كه علي رغم اختلافات اساسي، اعضا بتوانند همديگر را تحمل كنند. همچنين ناتو باعث پذيرش نظامي آلمان خلع سلاح شده در اروپا گرديد. به طوري كه آلمان را به عنوان يك متحد در خط مقدم مطرح كرد و خط سركشي دوباره آنها كه باني دو جنگ جهاني بودند را از بين برد.

مطابق اساسنامه ناتو كه منطبق با ماده 51منشور ملل متحده در جهت تحقق امنيت جمعي و مقابله با تجاوز و حفظ صلح بين المللي شكل گرفته است، دغدغه اصلي پيمان، دفاع از كشورهاي عضو و امنيت منطقه اي است

ماده 2 پیمان مقرر میدارد:

دولت ها در راستای توسعه روابط بین الملل صلح آمیز و دوستانه، از طریق تقویت نهادهای آزاد خود، فراهم آوردن فهم بهتر از اصولی که این نهادها بر اساس آن ها ایجاد شده اند و ایجاد شرایط ثبات و رفاه، همکاری خواهند کرد. آن ها به سمت حذف تعارضات در سیاست های اقتصادی بین المللی خود حرکت کرده و زمینه های همکاری را در میان خود فراهم خواهند نمود.

ماده 5

دولت ها توافق دارند که حمله ای مسلحانه علیه یک یا چندی از آن ها در اروپا و امریکای شمالی، به معنای حمله ای علیه تمامی آن ها تلقی خواهد شد و در نتیجه آن ها موافقت می نمایند در صورتی که اینچنین حمله ای اتفاق افتد، هر یک از آن ها، در راستای عمل به حق دفاع انفرادی یا دسته جمعی از خود بر اساس ماده 51 منشور سازمان ملل، دولت یا دولت های مورد حمله قرار گرفته را از طریق اقدامات آنی، هرآنچه که ضروری می نماید، به صورت انفرادی یا به اتفاق دیگر دولت ها، مساعدت نمایند تا امنیت را در منطقه آتلانتیک شمالی بازگردانده و برقرار نمایند که می تواند شامل استفاده از نیروهای مسلح نیز باشد.

 

هر گونه حمله مسلحانه و اقدامات اتخاذ شده در نتیجه آن فورا به شورای امنیت گزارش خواهد شد. این اقدامات زمانی که شورای امنیت اقدامات لازم را جهت بازگرداندن و برقراری صلح و امنیت بین المللی اتخاذ نماید، متوقف می شود.

ماده 6

در راستای ماده 5، یک حمله مسلحانه به یکی از دولت ها، این موارد را در بر می گیرد:

در قلمرو هر یک از دولت ها در اروپا یا امریکای شمالی، در قلمرو الجزایر تحت حکومت فرانسه(2)، در قلمرو یا در جزایری که تحت صلاحیت قانونی هر یک از دولت ها در منطقه آتلانتیک شمالی در شمال مدار راس السرطان قرار می گیرند.

 علیه نیروها، کشتی ها و یا هواپیماهای هر یک از دولت ها، زمانی که در این مناطق یا هر منطقه دیگری در اروپا که نیروهای تصرف کننده هر یک از این دولت ها در تاریخ لازم الاجرا شدن این پیمان مستقر هستند یا در دریای مدیترانه و یا منطقه آتلانتیک شمالی در شمال مدار راس السرطان.

 

ماده 2

دولت ها در راستای توسعه روابط بین الملل صلح آمیز و دوستانه، از طریق تقویت نهادهای آزاد خود، فراهم آوردن فهم بهتر از اصولی که این نهادها بر اساس آن ها ایجاد شده اند و ایجاد شرایط ثبات و رفاه، همکاری خواهند کرد. آن ها به سمت حذف تعارضات در سیاست های اقتصادی بین المللی خود حرکت کرده و زمینه های همکاری را در میان خود فراهم خواهند نمود.

 

ماده 3    مقرر میدارد

دولت ها به منظور دستیابی هرچه بیشتر به اهداف این پیمان، به صورت انفرادی یا مشترکاً، بوسیله خودیاری و کمک های متقابل به صورت مداوم و مؤثر، ظرفیت های فردی یا جمعی خود را حفظ کرده و توسعه می دهند تا در مقابل حملات مسلحانه مقاومت نمایند.  

همان‌طور كه ملاحظه كرديد مواد 3 و 5  پيمان آتلانتيك شمالي، اساس همبستگي سياسي، ادغام نظامي و دفاع دسته جمعي را تشكيل مي‌دهند و ماده دوم اين منشور نيز به سياست‌هاي اقتصادي كشورهاي عضو پرداخته است بنابراين پيمان آتلانتيك شمالي داراي دوجنبه است. ازيك سو اهميت پيشرفت اقتصادي و اجتماعي را موردتأكيد قرارمي‌دهد و ازسوي ديگر براتخاذ يك سياست امنيتي مبتني برحق دفاع جمعي تأكيد مي‌كند.

 

تشكيلات و اركان ناتو

 

تشكيلات سازمان پيمان آتلانتيك ‌شمالي را مي‌توان به سه ‌بخش اصلي تقسيم نمود:
1- شوراي آتلانتيك ‌شمالي
2- دبيرخانه
3- كميته نظامي

دراين ساختار، شورا، دبيرخانه و ارگان‌هاي زيرمجموعه‌ي آن‌ها بخش غيرنظامي، و كميته نظامي و نهادهاي زيرمجموعه آن بخش نظامي ناتو را تشكيل مي‌دهند.


شوراي آتلانتيك‌شمالي

شوراي آتلانتيك‌شمالي ركن اصلي ناتو است. همه كشورهاي عضو درآن نماينده دارند و داراي حق رأي مساوي هستند. يك دبيركل، شوراى ياد شده را هدايت مى‌كند که همواره يك اروپايى براى تصدى اين پست انتخاب شده است.  تصميم‌گيري در شوراي ناتو بر اساس اتفاق آراء انجام مي‌گيرد و هر كشور تنها حق يك رأي دارد. اين شورا در دوسطح تشكيل جلسه مي‌دهد:

1-شوراي وزيران
2- شوراي نمايندگان دائم

 

اجلاس شوراي وزيران: 

اجلاس شوراي وزيران، سالانه دو تا سه بار تشكيل مي‌شود و بسته به موضوع كار شورا، يك يا چند وزير به نمايندگي از هر كشور عضو درآن شركت مي‌كنند. رياست اين شورا در هر اجلاس برعهده‌ي وزيرخارجه يكي از كشورهاي عضو است.
شوراي وزيران مسووليت تعيين خط مشي‌هاي كلي سازمان، رسيدگي و اخذ تصميم درمورد مسائل سياسي و اموراساسي، اداري و مالي پيمان، همچنين برقراري ارتباط ميان مقامات نظامي

و غيرنظامي را عهده دار است.

 

 

اجلاس شوراي نمايندگان دائم :

اجلاس شوراي نمايندگان دائم نيزدرسطح نمايندگان دائم كشورها كه همواره در بروكسل حضور دارند، برگزار مي‌شود. اين اجلاس هر هفته يك تا دوجلسه خواهد داشت. وظايف شوراي نمايندگان دائم، مطالعه مقدماتي و ارائه‌ي پيشنهاد درباره‌ي اموري است كه اتخاذ تصميم در مورد آن‌ها بايد از سوي شوراي وزيران به عمل آيد، همچنين شوراي نمايندگان دائم مسوليت تعقيب سياست‌ها و تصميم‌هايي كه درسطح شوراي وزيران اتخاذ شده است را برعهده دارند.


گروه‌ها، كميته‌ها و مؤسسات تخصصي شوراي آتلانتيك شمالي :

شوراي آتلانتيك‌شمالي‌ (ناتو) علاوه‌براين دو شورا، تعدادي گروه و كميته تشكيل داده است تا مسائل مختلف سياسي، اجتماعي ، فرهنگي و غيره را كه به اين گروه‌ها يا كميته‌ها ارجاع مي‌شود، مورد مطالعه قراردهند. مهمترين اين كميته‌ها عبارتنداز: كميته مشاوران سياسي، كميته مشاوران اقتصادي، كميته بررسي سالانه، كميته تسليحات، كميته بودجه نظامي و...

اين كميته‌ها نظارت خود را درغالب توصيه يا پيشنهاد، در اختيار شوراي ناتو قرارمي‌دهند. علاوه ‌براين كميته‌ها، شوراي ناتو داراي موسسات تخصصي‌اي نظير «كالج دفاعي ناتو»، گروه «مشاوره براي توسعه»، «گروه تحقيقات فضايي»، «مركز تحقيقات زيردريايي» و «موسسه ارتباطات» است.


دبيرخانه:

ركن ديگر سازمان آتلانتيك‌شمالي، دبيرخانه اين سازمان است كه در رأس آن دبيركل قراردارد. دبيركل توسط شورا انتخاب و به كارگمارده مي‌شود. دبيركل رئيس شوراي نمايندگان دائم است و رياست جلسات شوراي نمايندگان و مسئوليت اداره دبيرخانه و امورمختلف شورا را برعهده دارد. دبيركل هم‌چنين مسائل گوناگون را براي تبادل نظر به شورا پيشنهاد مي‌كند. وي به هنگام بروز اختلاف ميان كشورهاي عضو پيشنهادهايي براي حل اختلافات ارائه مي‌كند و اقدامات لازم را انجام مي‌دهد.


كميته نظامي

از ديگر نهادهاي پيمان ناتو، كميته‌ي نظامي است كه عالي‌ترين ركن نظامي ناتو محسوب مي‌شود. كميته نظامي را شوراي وزيران تعيين‌كرده و اختياراتي خاص را به آن تفويض مي‌كند. اين كميته متشكل از رؤساي ستاد ارتش كليه كشورهاي عضو است و دربرابر شورا مسئول و پاسخگوست.

جلسات كميته نظامي دائمي نيست، اما حداقل دوبار در سال و يا زماني كه ضرورتي ايجاب نمايد تشكيل مي‌شود. وظيفه كميته‌ي نظامي ارائه راه‌حل‌هاي مناسب براي مسائل نظامي به شوراي آتلانتيك‌شمالي است. رياست كميته هربار بر عهده يكي از اعضاست. برنامه‌ريزي و استمرار كار اين كميته را تشكيلاتي اجرائي كه نظامي است و «گروه دائم» نام دارد بر عهده دارد.

درسال 1952 در كنفرانس ليسبون كميته‌اي به نام «كميته نمايندگان نظامي» تأسيس كرد كه نهادي دائمي است. اين نهاد متشكل از گروه دائم و نمايندگان ساير كشورهاي عضو است و مقرّ آن در واشنگتن قرار دارد. ‌«كميته‌ي نمايندگان نظامي» با دادن اطلاعات و اخبار لازم با كميته‌ي نظامي همكاري دارد.

زير نظر اين كميته نظامي، سازمان‌هايي فعاليت دارند كه ازجمله آن‌ها مي‌توان به «آژانس استانداردهاي نظامي»، «گروه مشاوران تحقيقات و توسعه فضايي» و «كالج دفاعي پيمان آتلانتيك‌شمالي» اشاره كرد.

امـّا فرماندهي عالي نظامي از مهم‌ترين سازمان‌هايي ست كه زير نظر كميته‌ي نظامي فعاليت دارند.


فرماندهي عالي نظامي ناتو

نيروهاي نظامي عضو پيمان ناتو را مي‌توان به سه دسته زير طبقه‌بندي كرد:

1-نيروهايي كه تحت فرماندهي مستقيم ناتو قراردارند
2- نيروهايي كه دوّل عضو پذيرفته‌اند درصورت وقوع جنگ با بسيج عمومي دراختيار ناتو قراردهند.
3- نيروهايي كه تحت فرماندهي ملي كشورهاي عضو پيمان ناتو قراردارند.

فرماندهي سازمان آتلانتيك‌شمالي ازنظر جغرافيايي و سياسي به سه فرماندهي نظامي و يك گروه طرح‌ريزي ناحيه‌اي تقسيم شده است. حدود اختيارات هريك از فرماندهي‌ها با توجـّه به عوامل مختلف ازجمله جنگ و صلح فرق مي‌كند.

الف: فرماندهي عالي اروپا (SACEUR)

قلمرو اين فرماندهي از دماغه شمال تا درياي مديترانه و از اقيانوس اطلس تا شرق تركيه است. اين فرماندهي خود داراي فرماندهي‌هاي تابعه ذيل است:

1-فرماندهي شمال اروپا
2-فرماندهي مركز اروپا
3- فرماندهي جنوب اروپا

ب: فرماندهي منطقه اقيانوس اطلس (SACLAND) حوزه آتلانتيك

قلمرو اين فرماندهي از قطب شمال تا مدار رأس السرطان و از آب‌هاي ساحلي آمريكاي‌شمالي تا آب‌هاي ساحلي اروپا و آفريقا و پرتقال امتداد دارد. اين فرماندهي خود داراي فرماندهي‌هاي تابعه به شرح ذيل است:

1- فرماندهي غرب اقيانوس اطلس
2- فرماندهي شرق اقيانوس اطلس
3- فرماندهي ناوگان تخريبي اقيانوس اطلس

ج: فرماندهي كانال مانش:

قلمرو اين فرماندهي كانال مانش و جنوب آب‌هاي درياي شمال است.

د: گروه طرح‌ريزي ناحيه‌اي كانادا و ايالات متحده آمريكا:

اين گروه كه حوزه مسئوليت آن منحصربه آمريكاي شمالي است، طرح‌هاي دفاعي براي منطقه كانادا و ايالات متحده آمريكا را تدوين و به‌ كميته نظامي ارائه مي‌دهد. در دهه 1990 درپي فروپاشي اتحاد شوروي و انحلال پيمان ورشو، تغييراتي در ساختار ناتو به وجودآمد كه بيشترين اين تغييرات دربخش فرماندهي عالي نظامي بود. در پي اين تغييرات:

1-   فرماندهي عالي مانش حذف شد.
-2 تعداد فرماندهي اروپا از چهار فرماندهي به سه فرماندهي كاهش يافت به گونه‌اي كه فرماندهي اروپاي شمالي و منطقه انگلستان در يكديگر ادغام و تبديل به يك فرماندهي به نام فرماندهي شمال غرب شدند كه مسئوليت سرزمين‌هاي نروژ، انگليس، درياي بالتيك، مانش و درياي شمال را عهده‌دار شد. پايگاه اين فرماندهي در انگليس قرارداده شد.
همچنين تغييرات ديگري نيز درحوزه‌هاي امنيتي ساير فرماندهي‌هاي اروپا به پديد آمد.

 

 

 

از لحاظ ساختاري سه ساختار كلي در ناتو موجود مي باشد كه به اختصار نشان داده مي شود.

1- ساختار سياسي         2- ساختار نظامي            3- سازمان ها و نهادها

 

ساختار سياسي ناتو        

                  

1- بخش ديپلماسي عمومي

2- واحد امور آكادميك

3- كتابخانه – آرشيو

4- بخش مطبوعات

5- استوديوهاي راديو- تلويزيون

 6- خدمات اطلاعات همگرا

7- بخش اسناد و اطلاعات ناتو

8- مراكز تماس متحدين در كشورهاي همكار

9- امنيت از طريق علم

10- كميته چالش جوامع مدرن

 

-11دفتر امنيت ناتو

12- مديريت اجرايي

13- بخش استخدام نيرو

14 -برنامه آموزشي ناتو

15- بخش امور سياسي و سياست امنيتي

16- بخش عمليات

17- بخش طراحي و سياست دفاعي

18- بخش سرمايه گذاري دفاعي

19- سرفرماندهي مشورت فرماندهي و كنترل

20 - دفتر كنترل مالي

21- دفتر كميته بودجه

22 - سازمان پشتيباني و توليد

 

سازمان ها و نهادهاي ناتو

1- پشتيباني

2- توليد پشتيباني

3- استانداردسازي

4- طراحي اضطراري

5- مديريت ترافيك هوايي، دفاع هوايي

6- هشدار اوليه هواپايه

7- سيستم اطلاعات و ارتباطات

8- جنگ الكترونيك

9 -هواشناسي

10- اقيانوس شناسي نظامي

11- تحقيق و فناوري

14- آموزش و تربيت

15- دانشكده دفاعي

16- آموزشگاه

17- سيستم اطلاعات و ارتباطات

18- گروه آموزشي

 

شرایط عضویت در سازمان:

مطلبق ماده10 پیمان:  دولت ها ممکن است، به اتفاق آراء، از دیگر دولت های اروپایی دعوت کنند تا به منظور تقویت اصول این پیمان و همکاری در امنیت منطقه آتلانتیک شمالی به این پیمان ملحق شوند. هر دولتی که بدین نحو دعوت می شود می تواند با تسلیم اسناد الحاق به دولت ایالات متحده امریکا به عضویت این پیمان در آید. دولت ایالات متحده امریکا دریافت اینچنین سند الحاقی را به اطلاع تمامی دولت های عضو می رساند.

نحوه تجدید نظر در پیمان:

 بموجب ماده 12

با گذشت ده سال از اجرای این پیمان، یا بعد از آن، در صورت درخواست هر یک از دولت ها، دولت ها به منظور تجدید نظر در پیمان با یکدیگر مشورت می نمایند و در این راستا به فاکتورهایی که صلح و امنیت را در منطقه آتلانتیک شمالی تحت تاثیر قرار می دهند، شامل گسترش ترتیبات جهانی و منطقه ای به منظور برقراری صلح و امنیت بین المللی بر اساس منشور سازمان ملل، توجه می کنند.

نحوه جدایی از سازمان:

 مطابق ماده 13

با گذشت بیست سال از اجرای این پیمان، هر یک از دولت های عضو می تواند پس از ارائه اعلامیه ای به دولت ایالات متحده امریکا از عضویت کناره گیری نماید که دولت ایالات متحده نیز دریافت این اعلامیه را به اطلاع همه دولت های عضو می رساند.

توسعه ناتو و اقدامات خارج ازقلمرو :

نكته مهم اين‌جاست كه سازمان پيمان آتلانتيك ‌شمالي (ناتو)، بدون هياهو و جلب توجه زياد در حال تبديل شدن به سازماني تقريبـاً جهاني‌ ست. اين اتحاديه كه براي محافظت از اروپاي پس از جنگ دربرابر اتحاد جماهيرشوروي تأسيس شده بود اكنون اهداف خود را در اقصي نقاط جهان دنبال مي‌كند. ناتو دراين فرآيند هم گستره جغرافيايي و هم تنوع مأموريت‌هاي خود را بسط داده است و به اين منظور از طرح‌هايي، همچون «مشاركت آتلانتيك اروپا»، «مشاركت براي صلح» و «گفتگوي مديترانه» استفاده كرده است.

ضرورت اقدام در مناطق خارج از اروپا كه در ادبيات ناتو "خارج از قلمرو" خوانده مي‌شود، به طور روزافزوني مورد تأكيداين سازمان درحال گسترش است و بدين منظور، كميته‌ها و گروه‌هاي جديدي براي ارتباط با مناطق جديدي كه در حوزه فعاليت ناتو قرارمي‌گيرند تشكيل شده و يا در حال تشكيل است. همان‌طور كه به دنبال طرح مشاركت براي صلح، كميته‌اي براي ارتباط ميان ناتو و كشورهاي اروپايي با قفقاز و آسياي مركزي ايجاد شد، كميته‌ي ديگري نيز براي ارتباط هفت كشور طرح گفت‌وگوي مديترانه و ناتو ايجاد شد و اخيراً هم پيشنهاد تأسيس كميته‌اي براي همكاري ميان كشورهاي عربي حاشيه خليج فارس و ناتو طرح شده است كه مقدمات همكاري و عضويت اين كشورها را در سازمان ناتو سازماندهي كند. اين پيشنهاد به دليل توجه خاص سازمان ناتو درسال جديد ميلادي به منطقه خليج فارس طرح شده است، دراين راستا نمايندگان ناتو گفت‌ وگوها و جلسات زيادي را با كشورهاي عربي حاشيه خليج فارس انجام داده‌اند. همچنين بازديد‌هاي متعددي نيز از اين كشورها براي فراهم آوردن زمينه‌هاي همكاري آن‌ها با سازمان پيمان آتلانتيك‌شمالي به عمل آورد‌ه‌اند.

همچنین پس از آغاز جنگ افغانستان و جنگ عراق نیروهای ناتو حوزه فعالیت های خود را به داخل مرزهای این دوکشور نیز گسترش دادند.فعالیت ناتو در عراق منحصر به آموزش نظامی می شود. در افغانستان و در سال ۲۰۰۶ پس از درخواست هلند و آلمان نیروهای ناتو جایگزین نیروهای ایساف متعلق به سازمان ملل شدند.ناتو در سال ۲۰۰۸ رهبری ۴۷ هزار نیرو از ۴۰ کشور جهان را در افغانستان بر عهده داشت.

تابعیت در قلمرو حقوقی افغانستان .

همیشه در حقوق بین المللی خصوصی این بحث مورد توجه بوده که برای تعیين قانون حاکم براحوال شخصیه درحقوق موضوعۀ کشورهای مختلف چه قواعدِ مورد قبول واقع شود ؟

بعضی کشورها عامل «اقامتگاه» و بعضی از کشورها عامل « تابعیت » را مورد توجه قرار داده است ، لذا تعداد از کشور ها اقامتگاه را بر تابعیت ترجیح داده و قاعدۀ را پذیرفته اند که به موجب آن افراد از حیث احوال شخصیۀ خود تابع قانون دولتی محسوب می شود که در آن کشور اقامتگاه دارد و تعداد دیگر قاعده تابعیت را ترجیح داده که احوال شخصیه تابع قانون دولت متبوع آنها است .

با توجه به قانون تابعیت، حقوق افغانستان قاعده تابعیت را پذیرفته و احوال مدنی اشخاص حقیقی راتابع قانون دولت متبوع آنها می داند، با توجه به اهمیت تابعیت در زندگی انسانها در مقاله حاضر نیز تلاش می شود که تابعیت را در قلمرو حقوقی افغانستان در چهار چوب سه قاعده یعنی قاعدۀ بدست آوردن تابعیت ، از دست دادن تابعیت افغانستان و بازگشت به تابعیت افغانستان مورد تحقیق قرار داده و در اخیر نیز مختصر نتیجه گیری از مطالب تحقیق شده ارائه خواهیم کرد؛ اما نخست تابعیت را از دیدگاه مختلف تعریف می نمائیم .

 

 تعریف تابعیت از لحاظ لغوی :

از لحاظ لغوی تابعیت به «تابع بودن و پیروی کردن » تعریف شده است .

تعریف تابعیت از دیدگاه حقوق افغانستان :

آنطور که در حقوق بعضی دولت ها معمول است ، تابعیت در قانون اساسی 1382 افغانستان تعریف نشده و مسئلۀ تعریف را ماده (4) قانون اساسی به قانون خاص محول نموده است .

از دیدگاه حقوق بین الملل خصوصی ، تابعیت از حالت های مدنی اتباع هر کشور می باشد که در محدوده اي حقوق مدنی قرار می گیرد و قانون مدنی 1355 افغانستان در ماده (55)
خود نیز - تابعیت افغانی توسط قانون خاص تنظیم می گردد - تابعیت را به قانون خاص ارجاع
داده است .

قانون خاص تابعیت افغانستان درسال 1421 در زمان حاکمیت طالبان بازنگری شد که هنوز نافذ می باشد. ماده (3) قانون تابعیت افغانستان، تابعیت را : «ارتباط سیاسی وحقوقی شخص بادولت اسلامی افغانستان »می داند، چنانکه ملاحظه می شود، قانونگذار واسطۀ سیاسی وحقوقی شخص را با دولت افغانستان مهم می داند وتعریف تابعیت را برهمین دومبنا استوار نموده است ، ولی تعریف راکه دکتر محمد نصیری از تابعیت نموده است «رابطه معنوی» را مهم می داند وبیان می دارد که: « تابعیت عبارت از رابطه سیاسی ومعنوی است که شخص رابه دولت معین مرتبط می سازد.» (6)

 

1- اصول اساسی تابعیت درقلمرو حقوقی افغانستان:

تابعیت در اکثر کشورها دارای اصول اساسی می باشد که بدون آن اصول؛ قانون جامع ساخته نمی شود، درحقوق افغانستان نیز اصولی رامی توان مشاهده کرد که قانون تابعیت افغانستان بر اساس آن اصول ساخته شده است . این اصول قرار ذیل می باشد .

الف : اصل اول: هر شخص تابعیت داشته باشد :

در زمان حاضر عقل ومنطق نمی پذیرد که فرد در اجتماع زندگی کند ولی به هیچ یک از اجتماعات وابستگی نداشته باشد . اگر معلوم نباشد که فرد به کدام یک از اجتماعات مربوط می شود، برای چنین فرد، وضع غیرعادی به وجود می آید؛ بدین معنی که وضع حقوقی وتکالیف او درجامعه واضیح نمی باشد؛ مثلاً برای برخی از اعمال او مثل ازدواج، تنظیم سند معامله ومراجعه به محاکم وغیره قوانین حاکم وجود نخواهد داشت .

اینکه هرشخص باید تابعیت داشته باشد، دراکثر ممالک یک اصل پذیرفته شده می باشد وقانون تابعیت افغانستان با پذیرفتن این اصل درفقره (2) ماده (9) تصریح می دارد که : « شخصیکه درقلمرو دولت اسلامی افغانستان یا خارج از آن، از والدین که تابعیت افغانستان را داشته باشد، تولد گردد، تبعه دولت اسلامی افغانستان محسوب می شود .» (7)

ب : اصل دوم : هر شخص فقط یک تابعیت داشته باشد .

اینکه هر فرد فقط یک تابعیت داشته باشد، اصل مهم در رابطه اي اجتماعی عصر معاصر می باشد، زیرا سهولت در استفاده از مزایای چند تابعیتی فراهم است وهر کسی می تواند به سادگی از مزایای چند تابعیتی خود استفاده کند ولی اشخاص که دارای دو تابعیت می باشد در یک وضع غیر عادی قرار می گیرد، زیرا تابعیت منشأ حقوق وتکالیف است، به نحوی که استفاده شخص از مزایای یک دولت برای شخص دیگر بی رحمانه وظالمانه می باشد واز طرف دیگر، برای شخص دوتابعیتی دشوار است که تکالیف خود را درمقابل دولتها انجام بدهد، مانند عسکری وهمچنین تابعیت دوگانه می تواند تسلط اقتصادی وسیاسی به کشور ایجاد کند ومسئلۀ ارضی را باخطر مواجه سازد . ماده (7) قانون تابعیت افغانستان مقرر می دارد که : « شخصیکه مطابق احکام این قانون تبعۀ دولت اسلامی افغانستان باشد، درموقف تابعیت دوگانه قرار گرفته نمی تواند» (6) . اما ماده (7) قانون تابعیت با ماده (72) قانون اساسی در تناقص قرار گرفته، بدین مفهوم که مفهوم که ماده 72 قانون اساسی از کاندید به پست وزارت « شخص با تابعیت دوگانه» یاد نموده است که می تواند با تأئید ولسی جرگه به حیث وزیر منصوب شود. مفهوم مخالف این ماده بیان کننده اي این مطلب است که اتباع افغانستان می توانند دارای دوتابعیت باشد، البته ناگفته نماند که عملاً در افغانستان افراد زیادی دو تابعیته هستند که می توان از چند وزیر نیز نام برد .

ج : اصل سوم : تابعیت قابل انحلال است :

در ارتباط به انحلال تابعیت یک کشور وپذیرفتن تابعیت کشور دیگر نظریات دانشمندان حقوق مختلف است، عدۀ معتقد اند که ترک تابعیت یک امر ارادی مطلق می باشد وعدۀ این نظر را رد کرده وگفته اند که نخست شخص توان ازدست دادن تابعیت فعلی وبدست آوردن تابعیت جدید را داشته باشد واراده را فقط در «درخواست» تغییر تابعیت دخالت داده است . ولی بنظر می رسد که تابعیت یک مسئلۀ حقوقی از باب حقوق مدنی شخص است وفردی که علاقه ودلبستگی به وطن خود نداشته باشد، آزاد است که محل دیگری را برای اقامت دائیمی وزندگی اختیار کند اما دولت تدابیر اتخاذ نماید، کسان که تابعیت افغانستان راترک می کند ویا بدست می آورد، زمینه سؤ استفاده

ناشروع را از بین ببرد . ماده 25 قانون تابعیت افغانستان نیز ترک تابعیت افغانستان را اجازه داده است ولی شرایط را درنظر گرفته است که با امنیت ملی کشور مرتبط اند .

تشریح قواعد حقوقی تابعیت در افغانستان :

درتمام کشورها در زمینۀ تابعیت قواعد حقوقی اي وجود دارد که این قواعد بیشتر مشترک می باشد وکمتر دراين قواعد اختلاف وجود دارد واختلاف بیشتر درسیستم خاک وخون می باشد که بعضی کشورها سیستم خاک مانند امریکا وانگلیس وبعضی کشور ها سیستم خون را برجسته نموده، مانند کشور ایران ، بعضی کشورها نیز سیستم خاک وخون را پذیرفته اند مانند، افغانستان . قواعد که درحقوق افغانستان وجود دارد عبارت است از 1- قاعده بدست آوردن تابعیت افغانستان .2- قاعده از دست دادن تابعیت افغانستان . 3- قاعده بازگشت به تابعیت افغانستان که هرکدام را جداگانه مورد بحث قرار
می دهیم .

قاعده اول : بدست آوردن تابعیت افغانستان

یک فرد تابعیت افغانستان را به طریق که ممکن است بدست بیاورد . 1- به وسیلۀ اجرای سیستم خون وخاک . 2- به وسیلۀ پذیرش به تابعیت افغانستان که ذیلاً هریک به طور جداگانه تشریح خواهد شد .

1- به وسیله اجرای سیستم خون وخاک :
اینکه این دو سیستم چگونه بر تابعیت واشخاص اثر دارد وچگونه اجرا می شود لازم است که نخست هریک را جداگانه بررسی وتعریف نموده وانتصاب این دوسیستم که به تابعیت اصلی واکتسابی تقسیم می شود، نیز تشریح گردد .

تعریف سیستم خون :

هر شخص که از پدر ومادر دارای تابعیت یک کشور درقلمرو کشور دیگر متولد شود، تابعیت دولت متبوع والدین بر او تحمیل می شود . (7)     فقره (2) ماده (9) قانون تابعیت افغانستان مقرر می دارد که : « شخصي که در قلمرو دولت اسلامی افغانستان یا خارج از آن، از والدینی که تابعیت افغانستان را داشته باشد، تولد گردد، تبعۀ دولت اسلامی افغانستان محسوب می شود» (8) . وهمچنین ماده (11) قانون تابعیت افغانستان مقرر می دارد که  «هرگاه حین تولد طفل، یکی از والدین او تبعۀ دولت اسلامی افغانستان ودیگری بدون تابعیت یا تابعیتش تثبیت نشده باشد، طفل بدون نظرداشت آنکه
در قلمرو دولت اسلامی افغانستان یا خارج تولد یافته است، تبعۀ دولت اسلامی افغانستان
محسوب می گردد.» (9)

تعریف سیستم خاک :

عبارت است از تعیین نمودن تابعیت براساس محمل تولد طفل، یعنی کسی درخاک یک دولت متولد می شود، باداشتن یک سری از شرایط می تواند تابعیت آن کشور را تحصیل نماید . ولی اطفالِ اشخاصي که وظایف سیاسی در آن کشور از طرف دولت مبتوع خود دارد از این معیار مستثنأ می باشد. (10) قانون تابعیت افغانستان نیز سیستم خاک را پذیرفته ودر ماده (10) خود مقرر داشته که «(1) هرگاه حین تولد طفل، یکی از والدین اوتبعۀ دولت اسلامی افغانستان ودیگری تبعۀ خارجی باشد، طفل تحت شرایط ذیل تبعۀ دولت اسلامی افغانستان شناخته می شود : 1- درقلمرو دولت اسلامی افغانستان تولد یافته باشد ...» (11)

همینطور که ملاحظه شد درسیستم خاک تابعیت از محل تولد شخص معلوم می شود وحتی کشتی که در دریای آزاد در حرکت است یا هواپیماي، متعلق به کشوری است که پرچم آن .

بالای کشتی وهواپیما به اهتزاز می باشد . (13) اگر طفل درکشتی وهوا پیما متولد شود، طبق معیار خاک تبعه دولت صاحب کشتی وهوا پیما محسوب می شود .

باتوجه به دو سیستم خاک وخون اختلاف بین طرفداران این دومعیار وجود دارد، که هر گروه از یکی از این دومعیار طرفداری می نماید که ما نظر هر یک را به تفصیل شرح خواهیم داد .

1- دلایل طرفداران سیستم خون :

طرفداران این سیستم چند دلیل را برای برتری این معیار به معیار خاک بیان می کند واین سیستم را در ایجاد اثر برتابعیت نادرست می داند .

 

الف : مصلحت کشورهای  مهاجرخیز :

این نظریه بیان می دارد که کشورهای که دارای جمعیت زیاد است و وسعت خاک آنها گنجایش جمعیت آن را ندارد، این سیستم مناسب می باشد؛ زیرا باعث ازدیاد قدرت سیاسی واقتصادی واز طرف هنگام جنگ باعث افزایش قدرت نظامی می شود وبا پذیرفتن معیار خون می تواند جمعیت خود را در سراسر جهان حفظ نماید .

 

ب : دلیل ملی  ونژادی :

این سیستم را باعث ضامن علاقه مندی به کشور می داند .منتسکیو می گوید «انسان ساخته شده ای آب وهوا وتربیت است؛ علاقه مندی به کشور باخون او آمیخته شده واز راه خون به اطفال او سرایت می کند» (13) . باتوجه به نظریۀ منتسکیو به این نظریه نیز اراد وارد شده است .

ج : دلیل احساساتی :

این نظریه بیان می دارد که این سیستم جهت ازدیاد اعتبار وحیثیت دولت بسیار مفید می باشد، وداشتن تا بعيت زیاد درخارج از کشور باعث نفوذ سیاسی ومعنوی می شود .

 

2- دلایل طرفداران سیستم خاک :

الف : دلایل عقلی :

طرفداران نظريۀ عقلي می گویند؛ انتساب فرد به دولت به خاک مربوط می شود. قدرت دولت زماني به فرد اعمال می شود که درقلمرو آن دولت سکونت داشته باشد، وقتی که فرد از قلمرو دولتی خارج شود، دیگر دولت نفوذ وسلطۀ واقعی که بر آن شخص ندارد، بنابر این فردی که درخاک دولتی متولد شود، اجباراً تحت حاکمیت آن دولت، قرار می گیرد، بهتر است که تبعه آن دولت باشد.

 

ب : نظریه ویتوریا :

او معتقد است که  « کسی که در خاک از مملکتی متولد شد، قهراً در سر زمین دولت دیگر به وجود نیامده است تا اینکه دولت به اقتضاء سلطه خود، بتواند تابعیت خود را بر او تحمیل کند. پس اگر فردی تابعیت محل تولد خود را نپذیرد، دولت دیگری یافت نمی شود که بتواند تابعیت به او اعطاء نماید. به این ترتیب، اراضی مانند وسیلۀ غیر مستقیمی برای مبارزه با آپاترید (افراد بدون تابعیت) جلوه می کند .» (14)

 

تعریف تابعیت اصلی :

وقتی که شخصی تابعیت افغانستان را بر اثر سیستم خاک وخون بدست بیاورد، او افغانی الاصل محسوب می شود، یعنی او از والدین افغانستانی درخاک افغانستان یا خارج از قلمرو افغانستان متولد شده است وبه محض تولد تابعیت افغانستان بر او تحمیل می گردد ؛ ولی بین افغانستانی الاصل و افغانستانی اصلی تفاوت وجود دارد، بدین مفهوم که کسی که تابعیت اکتسابی افغانستان را بدست می آورد، فرزندان او افغانستانی اصلی هستند ؛ ولی افغانستانی الاصل کسی است که والدین او نیز افغانستانی اصلی باشد .

 

تعریف تابعیت اکتسابی :

تابعیت اکتسابی تابعیتی است که شخص بعد از تولد تحصیل می کند، این نوع تابعیت در افغانستان به طروق مختلف تحصیل می شود که عبارت اند از: 1- تحصیل تابعیت بر اثر درخواست ازطرف بیگانه . 2- تابعیت اکتسابی فرزندان کمتر از 18 سال وهمسر بیگانه . 3- تابعیت بر اثر ازدواج اتباع بیگانه یا اتباع افغانستان .

 

ب - اعطأ تابعیت افغانستان بر اثر ازدواج :

واضح است که تحولات اجتماعی درجهان معاصر وارتباط فرهنگی وواسطه متقابل اشخاص یک کشور باکشور دیگر، زمینه اي ازدواج اتباع کشورها را فراهم می کند ودر صورت ازدواج تبعه افغانستان با اتباع خارجی مسئلۀ حاکمیت قانون افغانستان مطرح می گردد. ماده (18) قانون تابعیت افغانستان مقرر می دارد که « هرگاه تبعۀ با رعایت حکم مادۀ هفتم این قانون بعد از تقدیم درخواست تحریری مبنی بر مطالبۀ تابعیت افغانی، تابعیت وی بدون درنظرداشت موعد مندرج جزء (3) مادۀ (15) این قانون پذیرفته شده می تواند .» (15)

 

نقد بر ماده (18) قانون تابعیت :

اکثر کشورهای غربی ای که مهاجر پذیر اند ، این امر قانوني که هرگاه یک تبعۀ آن کشور با تبعه خارجی ازدواج نماید، به همسر او نیز تابعیت اعطاء می کند، همان طور که ماده (18) قانون تابعیت افغانستان پذیرفته است. ولی در بیشتر کشورهای مهاجر فرست (مهاجر خیز) وفقیر در زمینۀ اعطأ تابعیت به همسران خارجی تبعه خود احتیاط بیشتر نموده اند، بدین معنی که هرگاه مرد اتباع کشور با زن

خارجی ازدواج می کند، تابعیت کشور متبوع مرد به زن داده می شود؛ ولی هرگاه زن تبعه کشور با مردتبعه بیگانه ازدواج نماید، تابعیت کشور متبوع زن به شوهر خارجی او داده نمی شود، درصورت اخیر به فرزندان آنها نیز تابعیت نمی دهند؛ زیرا این تفکر جدید حقوقی درممالک شرقی است که اصل خون را پذیرفته وسیستم خون را به نحوی مساوی نسبت به پدر ومادر مرعی می دارد . (16) لازم می نماید که عدم تساوی در اعطأ تابعیت به همسر خارجی اتباع افغانستان اجرا شود، به چند دلیل ذیل بهتر خواهد بود .

 

1- زن به تبعیت از مرد :

درتمام کشورهای جهان مرد نسبت به زن سرپرست خانواده خود است وهمسر او به تبع تحت حمایت او قرار می گیرد وکشور متبوع مرد نیز به همسر تبعه خود تابعیت می دهد وزن بدون تابعیت نمی ماند واز طرفی چون زن درکشوری زندگی خواهد کرد که مرد انتخاب می کند، پس بهتر خواهد بود که زن تحت حاکمیت دولت متبوع مرد باشد .

2- افغانستان یک کشور فقیر ودارای وسعت ارضی کم وغیر مترقی، جمعیت زیاد آن
باعث مشکلات فراوان اجتماعی وعدم اشتغال می شود وازلحاظ اقتصادی ، افغانستان ظرفیت جمعیت زیاد را ندارد وپذیرفتن شخصی به تابعیت افغانستان یک سلسله هزینه مالی وبرنامۀ انکشافی می خواهد .

3- از لحاظ امنیتی نیز این کشور همیشه دچار مشکل بوده واعطأ تابعیت به بیگانگان می تواند زمینه اي سؤ استفاده از خاک افغانستان توسط آنها شود، وباعث اخلال در رابطه سیاسی بین افغانستان وسایر کشورها گردد؛ مانند اینکه زن چینی به نحوی تابعیت افغانستان را بدست بیاورد وبا یک مرد ایرانی ازدواج نماید که به تبع مرد ایرانی نیز می تواند تابعیت افغانستان راحاصل نماید.

حال اگر تبعه ایرانی با دولت ایران مشکل سیاسی وامنیتی داشته باشد، به طور حتم برای افغانستان نیز مشکلی را خلق خواهد نمود، به خصوص که ماده (21) قانون تابعیت افغانستان زمینه سؤ استفاده از تبعه وخاک افغانستان را برای اشخاص تبهکار حرفۀ خارجی فراهم نموده ومقرری می دارد که « (1) تبعۀ خارجی که درنتیجه ازدواج با تبعۀ افغانی تابعیت دولت اسلامی افغانستان را حاصل نماید، درصورت فوت ویا طلاق همسر طبق خواهش خود می تواند با درنظرداشت حکم مندرج ماده (4) این قانون به تابعیت سابق خود برگردد.»

 

1- اثر ازدواج تبعه خارجی با تبعه افغانستانی بر اطفال او :

گاه تبعه خارجی که دارای فرزند کمتر از 18 سال از همسر سابق خود می باشد با تبعه افغانستانی ازدواج می کند، بر اثر ازدواج آنها تابعیت افغانستان نیز به فرزندان کمتر از 18 سال تبعه خارجی داده می شود؛ (ماده 20) قانون تابعیت .

 

2- استقلال تابعیت، تبعه افغانستان بر اثر ازدواج بابیگانه :

قانون تابعیت افغانستان سیستم (استقلال) تابعیت اتباع افغانستان راکه با اتباع بیگانه ازدواج می کند، پذیرفته است. بدین معنی که هرگاه تبعه افغانستان اعم از زن ومرد افغانستانی که با تبعه خارجی ازدواج نموده ومطابق به قانون دولت خارجه تابعیت آن دولت بر او تحمیل گردد، تابعیت اصلی (تابعیت افغانستان) خود را نیز می تواند حفظ نماید . ماده 28 قانون تابعیت چنین مقرر می دارد که « هرگاه تبعۀ دولت اسلامی افغانستان با تبعۀ خارجی ازدواج نماید، تابعیت دولت اسلامی افغانستان او حفظ می گردد ، ... . » (17)

 

3- اثر ازدواج براشخاص بدون تابعیت :

افراد که تابعیت ندارند، بر اثر ازدواج باتبعه افغانستان، تابعیت این دولت به او داده می شود. ماده (19) قانون تابعيت، چنین مقرر داشته که « شخصیکه باساس اسناد مثبته، بدون تابعیت باشد وبا تبعۀ دولت اسلامی افغانستان ازدواج نماید، تبعه دولت اسلامی افغانستان شناخته می شود.»(18)

 

ج : پذیرش به تابعیت افغانستان :

پذیرش به تابعیت یکی از طروق اعطأ تابعیت به اشخاص بیگانه می باشد که ذیلاً به شرح آن می پردازیم .

 

 

1- منع حالت بی تابعیتی اطفال :

بدون تردید اطفالي درقلمرو افغانستان پیدا می شوند که تابعیت والدین آنها معلوم نمی باشد ودر این حالت که اسناد دال به اثبات هویت آنها پیدا نشود، چنین اطفال تبعه افغانستان شناخته می شود، ماده 12 قانون تابعیت مقرر می داردکه « طفلی که در قلمرو دولت اسلامی افغانستان یافت شود واسناد معتبر مثبت تابعیت والدین او هم موجود نباشد، تبعۀ دولت اسلامی افغانستان محسوب می گردد .»

2- شرایط تحصیل تابعیت افغانستان :

در روابط اجتماعی ، تلاقی فرهنگی بین فرهنگ ملت ها وگرایش های سیاسی، گاهی زمینۀ علاقه مندی تبعه خارجی را برای حصول تابعیت افغانستان به وجود می آورد ، که باداشتن شرایطی، می تواند تابعیت افغانستان را حاصل نماید. این شرایط درماده (15) قانون تابعیت چنین صراحت دارد « شخص بدون تابعیت ویا تبعۀ خارجی، باشرایط ذیل به تابعیت دولت اسلامی افغانستان پذیرفته شده می تواند :

1- اکمال سن هجده سالگی ، 2- تقدیم درخواست مبنی بر طلب تابعیت ، 3- اقامت بیش از پنج سال درقلمرو دولت اسلامی افغانستان ،4- عدم ارتکاب جنایت درمدت اقامت درخاک دولت اسلامی افغانستان .» (20)

 

 

 3- نقد بر شرایط تحصیل تابعیت توسط بیگانه :

ماده (5) قانون تابعیت چند شرط را برای اعطأ تابعیت افغانستان به بیگانه ذکر نموده اند، ولی نواقص درهمین شرایط به ملاحظه می رسد که ذیلاً مورد بحث قرار می گیرد .

الف - شرط تقدیم درخواست مبنی برطلب تابعیت مفهوماً در ماده (36) این قانون تکرار شده است .

ب - شرط اقامت بیش از 5 سال درقلمرو دولت اسلامی افغانستان، مهم می باشد، اولاً بیان نشده که اقامت در افغانستان درمدت 5 سال قانونی باشد یا غیر قانونی ، ثانیاً اقامت درمدت 5 سال متناوب باشد یا متوالی ؟

ج : مکنت : عدم ذکر شرط مکنت یکی از نواقص وغیر کارشناسی بودن قانون تابعیت می باشد؛ بدین توضیح که اعطأ تابعیت به اتباع خارجی نباید ایجاد با مسئولیت اقتصادی بر تابعین اصل نماید . تازه تابعین باید از مکلفیت مالی وشغل آبرو مندانه برخوردار باشد، یا تخصص عام المنفعه  داشته باشد که افغانستان به آن نوع تخصص نیاز دارد .

هـ - لیاقت : لیاقت از دیگر عوامل می باشد که در اعطأ تابعیت نقش اساسی دارد، درقانون تابعیت ذکر از آن نشده است، شخص که تابعیت افغانستان را احراز می دارد باید شایستگی کسب تابعیت را داشته باشد ونباید از خدمت نظام وظیفه درکشور اصلی خود فراری باشد، یا مرتکب جرم غیرسیاسی شده باشد، عدم فساد اخلاقی وبیماری مزمن یکی دیگر از شرایط اعطأ تابعیت باید باشد .

ح : اثر اعطأ تابعیت افغانستان به بیگانه و همسر وفرزندانش :

اثر اعطاء تابعیت به بیگانه ، برهمسر وفرزندانش به دو دسته تقسیم می شود .

1- اثر اعطأ تابعیت به فرزندان بالاتر از 18 سال وهمسر او .

2- اثر اعطأ تابعیت به فرزندان کمتر از 18 سال .

1- اثر اعطأ تابعیت افغانستان به فرزندان بالاتر از 18 سال وهمسر او .

وقتی شخص بیگانه تابعیت افغانستان را حاصل می نماید، تابعیت جدید او به تابعیت فرزندان بالاتر از 18 سال وهمسر او اثر وارد نمی کند وهمسر و فرزندان بالاتر از 18 سال او به تابعیت سابق خود باقی می مانند . ماده (16) قانوت تابعیت می گوید « حصول تابعیت دولت اسلامی افغانستان، ازطرف یکی از زوجین، برتابعیت زوج دیگر وفرزندان آنها که سن (18) را تکمیل کرده باشد، اثری وارد ساخته نمی تواند .» (21)

2- اثر اعطأ تابعیت به بیگانه وفرزندان کمتر از 18 سال او :

درحالت که بیگانۀ تابعیت افغانستان را احراز می کند، اینکه فرزندان او درافغانستان اقامت داشته باشد یاخارج از افغانستان، صورت مسئله فرق می کند که ذیلاً مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.

الف : والدین خارجی که تابعیت افغانستان را قبول می کند :

در این حالت فرزندان کمتر از 18 سال آنها تبعه افغانستان محسوب می شود ولوکه این فرزندان خارج از قلمرو افغانستان اقامت داشته باشند .

ب: یکی از والدین خارجی که تابعیت افغانستان را قبول می کند :

1- در این صورت فرزندان کمتر از 18 سال اوکه در افغانستان اقامت داشته باشد، تابعیت افغانستان به آنها داده می شود بدون که درخواست مبنی بر مطالبه تابعیت بدهد واگر خارج از قلمرو افغانستان مقیم باشد، تبعه افغانستان محسوب نمی شود .

2- فرزندان کمتر از 18 سال چنین والدین اگر درخارج از افغانستان اقامت داشته باشد، درصورت که تابعیت افغانستان راطی یک درخواستی جداگانه مطالبه نماید، می تواند تبعۀ افغانستان شناخته شود .

قاعده دوم : از دست دادن تابعیت افغانستان :

از دست دادن تابعیت نیز یکی از مسایل بسیار مهم درحقوق داخلی دولت ها می باشد، که گاه تابعیت تبعه سلب وگاهی به او حق داده می شود که از تابعیت دولت متبوع خود خارج شود . این مسئله درحقوق داخلی افغانستان نیز مورد توجه قرار گرفته که ذیلاً بررسی می شود .

الف : سلب تابعیت اتباع افغانستان :

سلب تابعیت اتباع افغانستان تا قبل از تصویب قانون اساسی 1382 یکی از مجازات های قانونی محسوب می شود، ولی قانون اساسی 1382 سلب تابعیت را فسخ نموده است . فقره (2) ماده (24) قانون تابعیت مقرر می دارد که « سلب تابعیت بعد از حکم قطعی محکمۀ باصلاحیت صورت گرفته می تواند.» وماده (31) قانون تابعیت همچنین مقرر می دارد که « سلب تابعیت از شخص درموارد آتی صورت گرفته می تواند: 1- محکومیت بجرم و خیانت به وطن ومردم.

2- خدمت در قوای مسلح دولتی که با افغانستان درحال جنگ باشد.»

اما ماده (28) قانون اساسی مقرر می دارد که « ... هیچ افغان به سلب تابعیت ویا تبعید در داخل یا خارج افغانستان محکوم نمی شود .» (22)

همان طور که ملاحظه شد، قانون اساسی مؤخر بر قانون تابعیت می باشد، بعد از توشیح این قانون هیچ افغانستانی به سلب تابعیت محکوم نمی گردد ولوکه مرتکب هر نوع جرم نیز شده باشد .

 

ب – رد تابعیت افغانستان :

رد تابعیت طريق دیگر از دست دادن تابعیت است که فقره (2) ماده (10) ، فقره (4) ماده (17) وفقره (3) ماده (20) هر یک درمورد فرزندان کمتر از (18) سال اشخاص، صراحت دارد که به نحوی تابعیت افغانستان را احراز نموده وبعد از تکمیل سن 18 سالگی به مدت (6) ماه فرصت دارد که درخواست مبنی به ترک تابعیت افغانستان وپذیرش تابعیت سابق والدین خود راتقدیم نماید . همچنین فقره (1) ماده (21) مقرر می دارد که « تبعۀ خارجی که درنتیجۀ ازدواج با تبعۀ افغانی تابعیت دولت اسلامی افغانستان را حاصل نماید، درصورت فوت ویا طلاق همسر طبق خواهش خود می تواند بادرنظرداشت حکم مادۀ (4) این قانون به تابعیت سابق خود برگردد .» (23)

ج - ترک تابعیت افغانستان:

ترک تابعیت افغانستان شیوه دیگر از دست دادن تابعیت افغانستان می باشد.
مطابق قانون تابعیت که خواستار ترک تابعیت افغانستان می باشد،باید شرایطی را دارا باشد،بدون آن شرایط قادر به ترک تابعیت نمی باشد.ماده(25)قانون تابعیت چهار شرط را به شرح ذیل برشمرده است.

1- کسی که تابعیت افغانستان را ترک می کند در برابردولت افغانستان مکلفیت های انجام نداده ، نداشته باشد.

2- در برابر ادارات دولتی،مؤسسات خدماتی واتباع مکلفیت های تأدیه نکرده،نداشته باشد.

3- متهم ومحکوم به جنابت نباشد .4- ترک تابعیت، به امنیت افغانستان ضرر وارد نکند.
با وجود این کسی که تابعیت افغانستان را ترک می کند،ترک تابعیت اوتأثر به تابعیت همه وفرزندان ندارد و خانواده او می تواند تابعیت افغانستان را حفظ نماید.

تفاوت رد تابعیت وترک تابعیت:

رد تابعیت به کسی اطلاق می شود که تابعیت افغانستان را به نحوی کسب کرده و بعداز مدت از تابعیت افغانستان خارج می شود وترک تابعیت از جانب افغانستان الاصل صورت می گیرد.

د - آثار ترک تابعیت:

کسی که تابعیت افغانستان را ترک می کند، مجبور است که اموال غیر منقول مانند زمین وخانۀ خود را به اتباع افغانستان منتقل نموده واگر اقدام به انتقال اموال غیر منقول خود تا یک سال نکند، دولت اموال اورا به فروش رسانده و قیمت آن را به او تأدیه می کند ، فقر(1)ماده 29ق.تابعیت.

3- قاعده سوم:بازگشت به تابعیت افغانستان:

الف:باز گشت بعد از ترک تابعیت:

باز گشت به تابعیت افغانستان امتیازی است برای جبران پشیمانی وندامت از ترک تابعیت افغانستان؛زیرا هر کسی علاقه ودلبستگی به موطن اصلی خود دارد،قانونگذار باآگاهی از این احساس ،راه باز گشت را باز گذاشته است؛ماده 35 ق،تابعیت مقرر می  دارد که « شخصیکه تابعیت دولت اسلامی افغانستان را از د ست داده باشد،به اساس درخواست تابعیت افغانی وی،بعداز تصویب شورای وزیران وتوشیح رئیس جمهوراعاده می گردد.»

ب: مرجع دریافت کننده درخواست تابعیت:

درخواست مبنی برحصول تابعیت دولت اسلامی افغانستان ومرجع رسیدگی به در خواست شرایط شکلی وماهوی را طی می کند که نخست شرایط شکلی واجد شرایط ماهوی تشریح خواهند شد.(ماده36و37)ق.تابعیت.

1- مرجع درخواست تابعیت از لحاظ شکلی عبارت است از؛

1-1-در خواست به وزارت امورخارجه داده شود.

2-1-در خواست عنوانی رئیس جمهور باشد.

3-1-خانه پری ورقه خاص درخواست تابعیت.

4-1-ارائه اسناد مربوط به هویت خویش.

5-1-دادن رسید مبنی بر حصول در خواست تابعیت توسط مربوطات وزارت امور خارجه.

2- شرایط در خواست تابعیت از لحاظ ماهوی:

1-2-شخص سن 18سال را تکمیل کرده باشد

2-2-اگر شخص سن18را تکمیل نکرده باشد،توسط همثل قانونی او در خواست تقدیم
می گردد.

ج:کمیسیون بررسی در خواست تابعیت:

ماده(39)ق.تابعیت،بررسی امور مربوط به تابعیت را به کمیسیون ذیصلاح تنفید نموده است وماده 40ق.تابعیت صلاحیت شورای وزیران را بیان می دارد ولی کمیسیون ذیصلاح در مورد تابعیت از لحاظ ترکیب وصلاحیت به قرار ذیل می باشد:

1- کمیسیون در خواستی امور مربوط به تابعیت،شامل نمایند گان 1- ستره محکمه2- وزارت عدلیه. 3- وزارت امور داخله 4- وزارت امور خارجه 5- ریاست عمومی استخبارات می باشد.

2- کمیسیون در خواستی را بررسی مقدماتی نموده نتیجه را به رئیس جمهور تقدیم می دارد.

3- در خواستی مربوط به ترک واعاده تابعیت بعداز بررسی توسط کمیسیون به شورای وزیران ارسال می گردد.

4- تصمیم شورای وزیران مبنی به ترک واعاده تابعیت توسط رئیس جمهور توشیح می گردد.

نتیجه گیری:

 با توجه به قانون تابعیت  مصوب 1421 ق. به نظر می رسد که این قانون از یک اندیشه جدید مترقی  خواهی و مسایل سیاسی بی تأثر نبوده و کمتر در آن  به بافت اجتماعی و اقتصادی کشور توجه شده است، طوری که خلاهای موجود در این قانون را به نکات چندی می شود
تقسیم کرد.

نکته اول: تشویق به کسب تابعیت افغانستان:

در نظر گرفتن حقوق مساوی بین افغانستان اصلی و اشخاص خارجی که تابعیت اکتسابی افغانستان را بدست آورده اند، قابل توجه می باشد؛ در کشورهای جهان سوم مانند ایران اتباع که تابعیت اکتسابی دارد از حقوق مساوی با سایرین برخوردار می باشد، مگر در امور مهم اداری کشور محدود شده است ، بدین مفهوم که حق رسیدن به پست ریاست جمهوری، وزارت ، رئیس پارلمان و فرماندهی قوای مسلح ، قضات، وظایف سیاسی و قنسولی وغیره را ندارد همانطور که در فقره (1)  ماده (85) قانون اساسی مشعر است که « کاندید شورای ملی تابعیت افغانستان را داشته باشد یا 10 سال قبل تابعیت افغانستان را کسب کرده باشد »،هرچند که همین معیار 10 سال برای اعضای شورای ملی نیز قابل انتقاد می باشد بهتر است در شورای ملی فقط افغانستاني اصلی عضویت داشته باشد ولاغیر. و همچنین ماده 62 قانون اساسی مقرر می دارد که  رئیس جمهور افغانستان کسی باشد که از والدین افغان متولد شده باشد ؛ ولی متاسفانه ماده 72 قانون اساسی کاندید وزارت با تابعیت دوگانه رای به رد یا تأئید ولسی جرگه محول نموده اند، مفهوم این ماده مستنبط کننده این مطلب است که اشخاص با تابعیت اکتسابی می تواند به آنی بدست آوردن تابعیت افغانستان به حیث معین وزارت، ریاست عمومی، قاضی و فرمانده نظامی، والی، ولسوال، خارنوال وغیره تعیین شود این مطلب به نظر می رسد که برای مردم افغانستان قابل هضم نخواهد بود .

 

نکته دوم: راه فرار از خاک افغانستان :

قانون تابعیت، صلاحیت خروج از تابعیت افغانستان و بازگشت به تابعیت سابق را به کسانی داده است که با تبعه افغانستان ازدواج و براثر ازدواج تابعیت اکتسابی بدست آورده اند. لازم است برای توضیح و تفهیم مطلب مثالی به شرح ذیل ارائه گردد؛  فرض شود که یک مرد خارجی  با زن افغان ازدواج کند و تابعیت افغانستان را احراز دارد و چند سال رئیس پارلمان و یا در پست های مهم دیگر باشد و با سوء استفاده از مقام، خوب ثروت اندوزی نموده، و بعد زن افغاني خود را طلاق داده وطبق ماده (71) قانون تابعیت ، به تابعیت سابق خود برگردد و افغانستان را
ترک نماید.

ترک تابعیت بدون کسب تابعیت:

از اراد دیگري که به قانون تابعیت وارد می باشد، شرط ترک تابعیت افغانستان است، زیرا هرگاه افغان که از والدین افغانستانی در قلمرو افغانستان متولد شده، بخواهد تابعیت افغانستان را ترک کند، باید قانون در این زمینه سختگیریي بالاتر از امنیت ملی نماید، بدین مفهوم که تا زمان که  تبعه افغانستان صدیق مثبته به کسب تابعیت مملکت دیگر را ارائه نکند، به او اجازۀ خروج از تابعیت افغانستان داده نشود؛ زیرا ممکن است در حالت آپاترید قرا بگیرد بعلاوه به محض خروج از تابعیت افغانستان رابطۀ مبنی او را از لحاظ ارث و اموال غیر منقول که از این مجرا بدست می آورد ممنوع نماید، تا ارتباط چنین شخص با افغانستان قطع گردد. این شیوه خالی از فایده نیست، چون شامل مسایل اقتصادی و سلطۀ خارجی می شود، و از طرف اتباع افغانستان کمتر به ترک تابعیت افغانستان تشویق می شود و دیگر اینکه ترک تابعیت به صورت دسته جمعی را ممنوع قرار نداده است که خود می تواند مشکل ساز باشد.

 

پي نوشت ها:

1- نجادعلی ، الهاسی ، تعارض قوانین ، صحافی معراج ، چاپ دهم 1382 ص 153 .

2- حسن عمید ، فرهنگ فارسی عمید ، جلد سوم ، انتشارات امیر کبیر ، 1381 ص 623 .

3- قانون اساسی ، 1382 ماده (4) .

4- قانون مدنی 1355 جلد اول ص 16 .

5- قانون تابعیت دولت اسلامی افغانستان،منتشرۀ جریده رسمی شماره 792 سال 1421 ص (1)

6- محمد، دکتر نصیری، حقوق بین المللی خصوصی، جلد اول ودوم، چاپ ششم، 1378 ص (26)

7- قانون تابعیت دولت اسلامی افغانستان، منتشره جریده رسمی شماره (762) سال 1421 ص (3)

6- قانون تابعیت دولت اسلامی افغانستان، منتشرۀ جریده رسمی شماره (792) سال 1421 ص (3)

10- استار جهانی، جزوه حقوق بین المللی خصوصی، دانشگاه آزاد اسلامی بیرجند- ایران، 1378 ص (5)

11- قانون تابعیت افغانستان، منتشرۀ جریده رسمی شماره (792) سال 1421 ص (4)

7- استاد جانی، جزوه حقوق بین المللی خصوصی، دانشگاه آزاد اسلامی بیرجند- ایران، سال 1378، ص (5)

8- قانون تابعیت افغانستان، منتشرۀ جریده رسمی شماره (792) سال 1421 ص (3)

9- همان منبع .                                                                        ص (5)

 

12- محمد، دکتر نصری، حقوق بین المللی خصوصی، جلد اول ودوم، چاپ ششم، 1378 ص (33)

13- همان منبع                                                                           ص (34)

14- محمد، دکتر نصیری، حقوق بین الملل خصوصی، انتشارات جلد اول ودوم، چاپ ششم 1378 ص (35)

15- قانون تابعیت دولت اسلامی افغانستان، منتشرۀ جریده رسمی شماره (792) سال 1421 ص (8)

16- سید حسن، دکتر امامی، حقوق مدنی جلد 4 انتشارات اسلامیه، چاپ چهاردهم، سال 1376 ص (156)

15- قانون تابعیت دولت اسلامی افغانستان، منتشرۀ جریده رسمی شماره (792) سال 1421 ص (13)

18- همان منبع                      ص (8)

19- همان منبع                      ص (5)

20- همان منبع                      ص (6)

21- همان منبع                                                                   ص (7)

22- قانون اساسی سال 1382 ماده 28 .

23- قانون تابعیت دولت اسلامی افغانستان، منتشرۀ جریده رسمی شماره (792) سال 1421 ص (15)

 

 

نحوه پوشش اخبار روزنامه‌ها

با فروکش کردن جنگ‌های داخلی در سال ۱۳۸۰ خورشیدی، در کنار اخبار جنگ کم کم راه اخبار غیرجنگی و نرم‌تر هم به سوی رسانه‌ها باز شد. پیش از آن تنها خبر جنگ، به دلیل این که زندگی مردم را زیر تاثیر قرار داده بود، برای مردم خبر بود. با گسترش حاکمیت دولت مرکزی و تامین امنیت نسبی در کشور، تامین امنیت بهتر، حاکمیت قانون، اشتغال، خدمات اجتماعی، مبارزه با فساد و مواد مخدر در محور توجه مردم قرار گرفت. به همین دلیل رسانه‌ها هم همگام با تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، محورهای اخبار خود را تغییر دادند و کارکردهای دولت و جامعه جهانی را در مرکز توجه خود قرار دادند.

ولی انبوهی از مشکلات در کشور و ارتباط آن با کارکردهای دولت و همچنین اشتغال ذهنی مردم با سیاست، روزنامه‌ها را به شدت با مسائل سیاسی درگیر کرد. واقف حکیمی، روزنامه‌نگار، روزنامه‌ها را از لحاظ برخورد و ارتباط آن‌ها با مسائل و محافل سیاسی به سه گروه بزرگ دسته‌بندی می‌کند: "روزنامه‌های دولتی که با نشان دولت چاپ می‌شوند و بازگوکننده مواضع رسمی دولت هستند، روزنامه‌هایی که طرفدار دولت هستند و به گونه‌ای با مراکز دولتی و ریاست جمهوری ارتباط دارند. همچنین روزنامه‌هایی که به طیف منتقدان دولت آقای کرزی تعلق دارند." انتقاد در هشت سال اخیر انتظارات بالای مردم و توانایی پایین دولت در زمینه‌های گوناگون باعث شد که سیلی از انتقادها وارد صفحات روزنامه‌های منتقد شود. ادامه جنگ و گمانه زنی‌هایی که در این مورد به میان آمد، به زودی به یکی از زمینه‌های اصلی انتقاد علیه دولت و نیروهای بین‌المللی در افغانستان تبدیل شد. معصومه محمدی، سردبیر روزنامه به سوی فردا می‌گوید ناامنی و "ضعف" نیروهای امنیتی در مقابله با شورشیان در صدر موضوع‌های مورد انتقاد روزنامه‌ها قرار دارد. در مورد این که فساد اداری در کشور هست، شکی نیست، اما در مورد این که گاهی روزنامه‌نگاران و اهل مطبوعات ما مسائل (مربوط به فساد اداری) را به گونه دراماتیک نشان می‌دهند هم تردیدی نیست سید مخدوم رهین موضوع مشارکت اقوام و گروههای مختلف سیاسی در قدرت هم از دستمایه‌های روزنامه‌های منتقد است. هر چند نظام کنونی مشارکت اقوام را در قدرت بیش از هر زمان دیگر فراهم کرده، اما این بحث نه تنها پایان نیافته، بلکه به یکی از موضوع‌های اصلی مطالب روزنامه‌ها مبدل شده است. عزیز رویش، روزنامه نگار و تحلیلگر مسائل سیاسی می‌گوید، طرح این موضوع با هدف بازشناسی اقوام، برای حل بخشی از مشکلات در کشور کمک می‌کند، اما می‌گوید به دلیل این که "اهداف کوتاه مدت و مشخص سیاسی" در عقب طرح مسائل قومی در روزنامه‌ها وجود دارد، "تاثیرات نامطلوب‌تری" بجا می‌گذارد. سطح پایین کارآیی نهادهای دولتی و فساد گسترده در آن‌ها و همچنین تولید و قاچاق مواد مخدر، از دیگر زمینه‌های انتقاد روزنامه‌ها است. هر چند مقام‌های دولتی اذعان می‌کنند که هنوز هم مشکلات فراوانی در این زمینه‌ها وجود دارد، اما روزنامه‌های منتقد همواره دولت را متهم به کم کاری در این موارد کرده‌اند. آن گونه که جعفر مهدوی، صاحب امتیاز روزنامه سروش ملت می‌گوید فساد اداری زمینه‌ای شده است برای مانور گروه‌های سیاسی در کشور. آقای مهدوی گفت: "فساد اداری با ضعف مدیریت آقای کرزی ارتباط داده شده است. متاسفانه به جای این که رفتار واقعبینانه و منطقی برای مقابله با فساد اداری سنجیده شود، فساد اداری به فرصتی برای مانور گروه‌های سیاسی علیه همدیگر تبدیل شده است." بزرگنمایی در مقابل، مقام‌های دولتی می‌گویند روزنامه‌ها فساد اداری و ضعف در نهادهای دولتی را بیش از حد واقعی بزرگنمایی کرده‌اند. سید مخدوم رهین، وزیر اطلاعات و فرهنگ گفت: "در مورد این که فساد اداری در کشور هست، شکی نیست، اما در مورد این که گاهی روزنامه‌نگاران و اهل مطبوعات ما مسائل (مربوط به فساد اداری) را به گونه دراماتیک نشان می‌دهند هم تردیدی نیست." حلیمه حسینی خانم حسینی: در زندگی عملی و عینی جامعه ما هیچ تغییر و تحولی نیامده است اما روزنامه‌نگاران می‌گویند برجسته کردن ضعف‌ها و مشکلات برای جلب توجه به آن‌ها، کار آنان است. حلیمه حسینی، از نویسندگان روزنامه منتقد ماندگار گفت: "از کاه کوه ساختن و از کوه کاه ساختن یکی از اهرم‌های قدرتمندی است که در دست رسانه‌ها است و آن را نمی‌شود انکار کرد." او افزود: "چون ما در زندگی عینی خود تاثیرات (بازسازی و تحول) را نمی‌بینیم، هر روزنامه‌نگاری حق دارد که کمبودها و نواقص را بزرگ و برجسته کند تا این که اذهان و افکار عمومی دولت و ملت را برای رفع کردن آن بیدار کند. به نظر من، این یکی از رسالت‌های یک خبرنگار است و نه از نواقص کار او." به چالش کشیدن ضعف در برنامه‌های دولت در زمینه‌های بازسازی، اشتغال و خدمات اجتماعی، یکی از اهداف عمده روزنامه‌های منتقد است. بازسازی با ورود جامعه بین‌المللی به افغانستان میلیاردها دلار از کمک‌های جهانی به این کشور، برای بازسازی اختصاص یافت، اما روزنامه‌نگاران همواره انتقاد کرده‌اند که ارزش کار انجام شده در این زمینه، کمتر از پول‌های کمک شده است. حلیمه حسینی گفت: "در زندگی عملی و عینی جامعه ما هیچ تغییر و تحولی نیامده است. ما از طرفی مواجه با میلیاردها دلار سرمایه‌ای هستیم که گرفته‌ایم و از آن طرف هیچ خروجی نداشته‌ایم و اگر داشته‌ایم بسیار اندک بوده است." ولی مقامات همواره گفته‌اند که دولت ظرف هشت سال اخیر دستاوردهای زیادی در زمینه‌های مختلف، از جمله بازسازی داشته است که روزنامه‌های خصوصی کمتر به آن‌ها توجه کرده‌اند. روزنامه‌های دولتی اخبار مقام‌های دولتی را بر اساس درجه ارشدیت آنها چاپ می‌کنند سید مخدوم رهین می‌گود افغانستان به حدی ویران شده که "اگر صد گوشه آن آباد شود، هزاران گوشه دیگر باقی می‌ماند. ولی کسی که برای آباد کردن این صد گوشه تپیده و زحمت کشیده قابل قدر است و انعکاسش باید به صورتی باشد که مردم در جریان قرار بگیرند." وزیر اطلاعات فرهنگ افزود: "در مورد این که اخبار بازسازی به وسیله روزنامه‌ها چندان به اطلاع مردم رسانده نمی‌شود، شکی نیست. تنها جراید دولتی خود را ملزم می‌دانند که این گزارش‌ها را منتشر کنند ." ولی بسیاری ها به این نظرند که روزنامه‌های دولتی نه تنها خود را ملزم به بازتاب اخبار بازسازی می‌دانند، بلکه کلیه اخبار دولتی را براساس ارتباط آن‌ها با درجه ارشدیت مقام‌های دولتی منتشر می‌کنند. سردبیران روزنامه‌های دولتی خود هم تایید می‌کنند که این روزنامه‌ها به دلائل مختلف، از جمله "التزام دولتی و رعایت سیاست‌های دولت" مجبور به بازتاب اخبار دولتی هستند. به نظر شماری از کارشناسان، این موضوع باعث ‌شده است که در موارد زیادی موازین حرفه‌ای در ‌این روزنامه‌ها رعایت نشود. روزنامه‌های 'هوادار دولت' در کنار روزنامه‌های دولتی، شماری از روزنامه‌های خصوصی هم به نحوی دستاوردهای دولت را دستمایه مطالب خود قرار می‌دهند. این روزنامه ها، که برخی آنها را "هوادار دولت" می خوانند، اخبار دولتی، به ویژه اخبار مربوط به حامد کرزی، رئیس جمهوری را در صدر مطالب خود قرار می‌دهند. مسئولان این روزنامه‌ها می‌گویند بازتاب "اخبار مثبت" می‌تواند باعث ایجاد خوشبینی در میان مردم شود. احمد ضیا رحیمزی، معاون مدیر مسئول روزنامه افغان جرگه گفت "ما باید مردم را از کارکردهای خوب دولت با خبر بسازیم." این گروه از روزنامه‌ها از دولت کمتر انتقاد می کنند، اما در عوض مخالفان سیاسی آقای کرزی مورد انتقاد آنها هستند. شماری از صاحب‌نظران امور رسانه‌ای می گویند این روزنامه ها از سیاست های دولت در زمینه های مختلف حمایت می‌کنند. به نظر برخی، حمایت از مصالحه با گروه‌های مسلح مخالف دولت، یکی از محورهای سیاست انتشاراتی این روزنامه‌ها را تشکیل می‌دهد. بیشتر اطلاعاتی که از طریق این روزنامه‌ها منتشر می‌شوند، از منابع دولتی تهیه می‌شوند. شمار این روزنامه ها به چهار یا پنج می‌رسد.

سیاستزدگی؟

خانم محمدی می‎گوید روزنامه‌ها از مطالب فرهنگی و هنری بیشتر به عنوان مطالب "صفحه‌پرکن" کار می گیرند گذشته از این دسته بندی‌ها، حجم مسائل سیاسی در روزنامه‌های افغانستان در کل، به دلیل شرایط ویژه‌ای که در کشور وجود دارد، بسیار بیشتر از مسائل دیگر است. به نظر شماری از کارشناسان، نگاه کردن به همه چیز از دریچه سیاست و پرداختنِ بیش از حد به سیاست، روزنامه‌ها را "سیاستزده" کرده است. عزیز رویش، روزنامه نگار و تحلیلگر مسائل سیاسی می‌گوید "روزنامه‌های ما فوق العاده سیاستزده هستند و حتی تحلیل‌های اجتماعی‌شان هم بوی سیاسی دارند." آقای رویش گفت: "بیشتر تلاش می‌شود که علت‌ها و انگیزه‌های سیاسی در پشت واقعیت‌های اجتماعی برجسته شود. به همین دلیل است که شما هیچ تفاوت مشخصی بین تحلیلی در باره یک موضعگیری مشخص سیاسی و تحلیل یک حادثه اجتماعی پیدا نمی‌کنید." برخی از کارشناسان به این نظرند که روزنامه‌ها بیشتر جنبه‌های منفی مسائل جاری کشور را برجسته می‌کنند. به گفته آنان، روزنامه‌ها در برخورد با طیف‌های آسیب‌پذیر جامعه، از جمله زنان، کودکان و معلولان هم از همین روش کار می‌گیرند. آقای رویش گفت: "اگر ما همیشه در اخبار بگوییم که زنان مورد تجاوز قرار می‌گیرند، اختطاف می‌شوند، خرید و فروش می‌شوند و امثالهم، بدون این که تلاشی را در رابطه به خنثی‌سازی این گونه حرکت‌های غیرانسانی بازتاب بدهیم، به نظر من، تاثیرات روانی‌اش بر زنان بسیار منفی است."

'اخبار منفی'

چون ما در زندگی عینی خود تاثیرات (بازسازی و تحول) را نمی‌بینیم، هر روزنامه‌نگاری حق دارد که کمبودها و نواقص را بزرگ و برجسته کند تا این که اذهان و افکار عمومی دولت و ملت را برای رفع کردن آن بیدار کند. به نظر من، این یکی از رسالت‌های یک خبرنگار است و نه از نواقص کار او.

شماری از کارشناسان می‌گویند طرح بیش از حد انتقاد و بازتاب "اخبار منفی" در روزنامه‌ها، باعث ایجاد "نفرت و بدبینی" در میان مخاطبان روزنامه‌ها می‌شود. احمد ضیا رحیمزی، معاون مدیر مسئول روزنامه افغان جرگه گفت: "اگر همه رسانه‌ها و به خصوص روزنامه‌ها با دیدگاه انتقادی به مسائل بپردازند، دیدگاه ملتی که خواننده این روزنامه‌ها است هم منفی خواهد شد." شماری از خوانندگان روزنامه‌ها هم می‌گویند که آنان از خواندن اخبار "منفی" و انتقادهای زیاد "خسته" شده‌اند. حبیب الله روزنامه خوانی در کابل گفت: "اکثر روزنامه‌ها در باره مسائل سیاسی و نظامی انتقاد می‌کنند، به همین دلیل مردم خسته شده‌اند و کمتر به روزنامه‌ها توجه می‌کنند." مسائل اقتصادی، فرهنگی، حقوق بشری، اخبار خارجی و حتی سرگرمی هم بخشی از مطالب روزنامه‌ها را تشکیل می‌دهد، اما شماری به این نظرند که روزنامه‌ها در بیشتر موارد از مطالب مربوط به این موضوعات، به عنوان مطالب "صفحه‌پرکن" استفاده می‌کنند. معصومه محمدی، سردبیر روزنامه به سوی فردا به این نظر است که روزنامه‌نگاران در زمینه‌های فرهنگی، هنری اقتصادی و ارزشی به اندازه کافی توجه نمی‌کنند. در افغانستان هیچ روزنامه تخصصی وجود ندارد و به همین دلیل روزنامه‌های این کشور اخبار جنگ، سیاست، فکاهه و سرگرمی را در کنار هم قرار می‌دهند. احمد ضیا رفعت، استاد دانشگاه کابل می‌گوید تنوع موضوعی در روزنامه‌های کشوری که روزنامه تخصصی ندارد، از سر "ناگزیری" است. آقای رفعت افزود: "روزنامه‌ها می‌خواهند به همه موضوع‌های اجتماعی، فرهنگ، سیاسی و موضوع‌های دیگر در قالب چهار تا ده صفحه خود بپردازند، ولی این تنوع موضوعی در یک روزنامه خیلی پسندیده هم نیست." با این حال به نظر می‌رسد برای بهبود نحوه پوشش خبری رویدادهای مختلف در کشور توسط روزنامه‌ها هنوز چالش‌های زیادی وجود دارد که برای گذشتن از آن‌ها نیاز به تلاش‌های بیشتری دارد.